بالیدن فرهنگ در گرو رواج بیترسی است
سیاستمداران -به معنای متوسع کلمه- از فرهنگ و تولیدات فرهنگی چه میخواهند؟ حد تاثیرگذاری ساختار سیاسی جوامع بر نگرش حاکمانشان به مقوله فرهنگ چقدر است؟ تا چه اندازه میتوان هماندیش بود با صاحبان این نظر قاطع که سیاستمداران -حتی دموکراتمنشترینشان- به فرهنگ و محصولات فرهنگی نگاه ابزاری دارند؟ اینها پرسشهای اصلی و محوری گفتوگوی من با سیاوش جمادی، نویسنده و مترجم است. در متن حاضر، پاسخهای مصاحبهشونده دامنه بحث را -چندان که از چنین پرسوگویی انتظار میرود- به حوزههای پیشبینیناشدهای گسترش داده و زوایای متنوعی را به موضوع مورد بحث گشوده است. گفتوگویی که از اشاره به تعدد تعاریف واژه «فرهنگ» آغاز شده، بحث نظری مشروحی را درنوردیده و اتفاقاً کارش به نقد مصداقی دولتهای دو دهه اخیر ایران هم کشیده است! جمادی هم کارشناس حقوق است و هم فارغالتحصیل دو رشته فلسفه غرب و ادبیات انگلیسی در مقطع کارشناسی ارشد. از او تالیفات و ترجمههای متعددی در حوزههای فلسفه و ادبیات منتشر شده که ترجمه «هستی و زمان» مارتین هایدگر یکی از مهمترین آنهاست. گفتنی است جمادی هم در سال 82 به خاطر تالیف «سیری در جهان کافکا» جایزه کتاب سال ادبیات را از آن خود کرد و هم در سال 85 بابت نوشتن «زمینه و زمانه پدیدارشناسی» در رشته فلسفه برنده این جایزه شد.
برای گشودن زاویهای متناسب با موضوع، به نظرم میرسد گفتوگو را از خود موضوع، یعنی نسبت سیاستمداران -در معنای عام کلمه- با فرهنگ و به طور کل دستاوردهای فرهنگی آغاز کنیم. اینکه سیاستمداران -و شاید بهتر باشد بگویم حاکمان- در جهان امروز، از فرهنگ و به طور اخص تولیدات فرهنگی و ادبی چه میخواهند؟
اول باید دید یک سیاستمدار در چه دیدگاه و در کدام ساختار سیاسی قرار دارد. البته قبل از اینکه وارد پاسخ به سوال شما بشوم، لازم میدانم مقدمتاً نکاتی را درباره خود مقوله فرهنگ بگویم. فرهنگ -میدانید که- تعاریف بسیار زیادی دارد. مثلاً داریوش آشوری 50 تعریف برای آن ارائه کرده و بعضی از فرهنگشناسان تعاریف این کلمه را به 400 رساندهاند. همه این تعاریف یک وجه مشترک دارند و آن، این است که فرهنگ امری است عام و همگانی. یعنی چیزی است که تعلق پیدا میکند به یک جامعه و یک قوم. مساله دیگر این است که فرهنگ در عامترین معنای کلمه شامل هر آن چیزی میشود که روح عینی و ذهنی یک قوم به عنوان متعلق و میراث جمعی دارد؛ اعم از آداب، رسوم، محرمات، واجبات، زبان، دین، آیینها و ... که در آنها عناصر خوب و بد در هم آمیختهاند؛ اما امروزه اصطلاح فرهنگ را به طور عمومی در معنایی به کار میبرند که معمولاً هالهای مثبت دارد. یعنی به کسی میگویند بافرهنگ و به آن دیگری بیفرهنگ! در حالی که همه انسانها دارای فرهنگ هستند. به لحاظ فرهنگشناسی، حتی قبایل بدوی هم دارای فرهنگ هستند چون شکاف بین طبیعت اولیه و آزادی را طی کردهاند. فرهنگ از درون شکافی به وجود میآید که یک طرفش طبیعت، ضرورت، غریزه، بیاختیاری و ناآزادی است و طرف دیگرش اختیار و آزادی و آگاهی. مادامی که انسان در جهان حضور پیدا نکرده بود، فرهنگی هم در کار نبود. آنچه که بود طبیعت بود. البته طبیعت بکر دارای تغییرات بود اما این تغییرات، تغییرات از پیش داده و طبیعی بود.
به عبارتی اساساً با زیست انسان است که مفهوم «فرهنگ» موجودیت مییابد.
البته بهتر است بگوییم فرهنگ و تمدن. برخی صاحبنظران میان فرهنگ و تمدن تفاوت میگذارند. فرهنگ بخش معنوی و عمدهای است از آنچه که تعیینکننده زیست غیرطبیعی و فراطبیعی انسان است. در حالی که برخی از اندیشمندان تمدن را فرهنگ عینیت یافته در ساختههای مادی و رفتارهای عینی یک ملت یا قوم میدانند. ما نمیتوانیم بگوییم سگها فرهنگ دارند. اسبها و درختها فرهنگ دارند. چون آنچه اسبها، درختها و سگها دارند، چیزی نیست که با اختیار و آزادی انتخاب کرده باشند بلکه از قبل به آنها داده شده. تنها انسان است که در وضعیت پیرامونی خود تغییر ایجاد کرده و این تغییر از اراده و خواست درونی خودش بوده، نه از بیرون مثل تغییری که آب باران در مزارع ایجاد میکند یا حوادث طبیعی و یا حتی غرایز و تغییرات تکاملی و بیولوژیکی که تا پیش از انسان وجود داشته.
یعنی تغییراتی که اراده انسان در آن دخیل است.
بله. انسان، موجودی است که به طور استثناء و بر خلاف سایر موجودات طبیعی توانسته جهان از پیش موجود خود را تغییر دهد. به عنوان مثال موریانهها به لحاظ نوع همکاریشان با هم و تقسیم کاری که دارند، ساختار زندگیشان بسیار توجهبرانگیز است اما این ساختار از یک میلیون سال پیش تاکنون ثابت مانده و موریانهها تغییری در آن ایجاد نکردند. یعنی یک امر طبیعی است. تنها موجودی که غارهای اولیه را به آسمانخراشها و سنگ آتشزنه را به انرژی هستهای تبدیل میکند و توانایی مییابد که از اشیا به عنوان ابزار استفاده کند، انسان است. فرهنگ در این حیث هستیشناختی انسان بنیاد داشته. یعنی فرهنگ پدیداری است که برخاسته از میل به نوعی تغییر و ابراز آزادی ایجاد شده. در اینجا اختلاف نظری وجود دارد بین چپها و غیرچپها -و معمولاً ایدهآلیستها-. به باور چپها تغییری که از آن صحبت میکنیم، برآمده از آزادی و اختیار نبوده. من این را کاملاً میپذیرم.
یعنی نظر چپها را.
این نظرشان را. چون همانطور که میدانید، چپ دامنه وسیعی دارد. نیاز به خانه و اضطرار برای صیانت نفس، انسان را کشانده به سوی تمدن. به سوی اینکه محیط اطراف خود را تغییر دهد. کشانده به سمت اینکه خانه بسازد. در آن خانه، به محض اینکه حالت استراحتی برای انسان به وجود آمده، او به مقابله با نیروهای ترسآوری که در طبیعت وجود داشته، پرداخته. به علت جهلی که انسان نسبت به علل واقعی در طبیعت داشته، گمان میکرده که در طبیعت نیروهای جانداری وجود دارند و اولین شکل و آیین فرهنگی، شاید همین انیمیسم (animism) یا جانمندانگاری باشد. این یک نوع باج دادن به نیروهای قدرت است که انسان در برابرشان احساس ضعف میکند و وارد یک نوع معامله با آنها میشود. جادوگران در واقع نخستین روشنفکران و حکمایی هستند که به تفسیر جهان میپردازند به نحوی که انسانها از آن تفسیر بهرهبرداری میکنند. میخواهم بگویم که فرهنگ از اینجا به وجود میآید؛ از شکاف طبیعت و آگاهی؛ و این خصلت، خاص انسان است. این فرهنگ به تدریج داشتهها و اندوختههایی پیدا کرده و خودش تبدیل به یک قدرت شده که این قدرت چه بسا مانع آزادی آن هم هست. اما آن هسته اولیهای که سرچشمه فرهنگ بوده، یعنی میل به تغییر، همواره در بطن فرهنگ وجود دارد. در همه فرهنگهای بزرگ، دو نیرو با هم در کشمکشاند که یکی میل به ثبات، ایستایی، حفظ و نگهداشت دارد و دیگری مایل به تغییر، تجدید نظر، پوستاندازی و اندیشه است. اینها در فرهنگهای بزرگ به این صورت جلوهگر شدهاند که نیروهای ایستا غالباً خود را در آداب، رسوم و تقلید طوطیوار از میراث گذشتگان و -به اصطلاح- فرهنگ عامه متجلی کردهاند؛ اما از سوی دیگر در همه فرهنگهای بزرگ حکما، فیلسوفان و دانشمندان معمولاً فرهنگ را در معرض نقد و پرسش نهاده یا کوشیدهاند مبانی فرهنگی خود را عقلانی کنند یا مورد تجدیدنظر قرار دهند. مثلاً در همین ایران خودمان میبینیم که ما حکمتهای بسیار دامنگستری مثل حکمت مشاء، حکمت اشراق، حکمت متعالیه و همچنین در کنارشان عرفان داریم. در این نیروهای فرهنگی یک نوع میل به دگرگونی وجود دارد که همواره با آن نیرویی که میل به ایستایی دارد در کشمکش است. شما میدانید که اکثر عارفان بزرگ با شریعت، زهد ریاحی و همدستیهایی که بین حکومت و برخی از اهل شرع وجود داشته، درآویزی دارند. این را هم در حافظ میبینیم، هم در مولوی، هم در سعدی و ...
ممنونم از مقدمه مشروح و بهجایی که گفتید. حالا اگر بخواهیم بحث را به دوران مدرن بیاوریم، پرسش این خواهد بود که سیاستمداران به معنای امروزین کلمه، از فرهنگ و به طور اخص تولیدات فرهنگی و ادبی چه میخواهند؟
بستگی به ساختار سیاسی دارد. اگرچه هیچ ساختار سیاسی مطلقی وجود ندارد. ما هنوز در جهان دموکراسی حداکثری نداریم. دموکراسی مشارکتی که فاصله دولت و مردم را بردارد و در واقع دموس (demos) یا همان مردم در آن حاکم راستین باشند و حکومت در آن نماینده واقعی و بلاواسطه مردم. طوری که بتوان نام دموکراسی (democracy) یا همان حکومت مردم را بر آن نهاد، نه حکومت نمایندهها و وکلایی که پس از گذر از زدوبندهای بسیار و با پشتوانههای مالی، رسانهای، زور و ... نمایندگی مردم را برقرار میکنند. بنابراین دموکراسی یک امر کاملاً نسبی است. به عنوان مثال هم در اسپانیا دموکراسی است، هم در یونان، هم در سوییس، هم در هند و ... اما نوع دموکراسیها با هم فرق میکند. دموکراسی راستین به معنای حکومت مردم، هم بر اقتصادشان، هم بر سیاستشان و هم بر فرهنگشان است. بعضی از کشورها به این نوع دموکراسی نزدیکترند. مثل سوییس و به طور کل کشورهای اسکاندیناوی. به نظر من فقط یک بار در تاریخ دولتی سر کار آمد که دموکراسی واقعی بود که میتوانیم اسمش را آنارشی-دموکراسی بگذاریم و آن، «کمون پاریس» بود. به این صورت که حکومت تا سرحد ممکن مبتنی بود بر قدرتگیری مردم از طریق مشارکت در فضای عمومی و مدخلیت مستقیم و نظارتهای کاملاً آزادانه.
با توجه به معادل مصطلح آنارشیسم (anarchism) در فارسی، برای اینکه حرفهایتان تایید هرجومرجگرایی یا هرجومرجخواهی و مفاهیم مجعولی از این دست قرار نگیرد، لطفاً قدری بیشتر در مورد حکومتی که با عنوان آنارشی-دموکراسی از آن نام بردید، توضیح بدهید.
در اینجا آنارشیسم به معنای بیحکومتی است که بیان دیگری از حکومت مردم است. یعنی بیحکومتی هر حکومت غیرمردمی. به این معنا در خود دموکراسی یک نوع آنارشی نسبی وجود دارد؛ وگرنه هرجومرج، همان طور که گفتید، ترجمه غلطی است برای آنارشیسم. آنارشیسم یعنی بیحکومتی؛ در حالی که دموکراسی بیحکومتی نیست؛ دموکراسی برای حکومتهایی که غیرمردمیاند، حدی قائل نیست. به عبارتی دموکراسی حکومت مردم بر مردم است که هرگز به طور کامل اتفاق نیفتاده. در عین حال، خواست جوامع بشری به سوی دموکراسی راستین است که فراز و نشیبهای خاص خودش را دارد. همانطور که گفتم، یک بار در پاریس دموکراسی واقعی شکل گرفت اما دولتهای مدرن دو ماه هم نتوانستند تحملش کنند و به فجیعترین شکل سرکوبش کردند. افراد و ارتش اصلی کمون، زنها، مردها و همه اهالی شهر بودند که با هر چه در دستشان بود دفاع کردند و ارتش ورسای آنها را مورد حمله خونین قرار داد و کارشان را به اعدام و تبعید و ... کشاند. البته درباره کمون پاریس داستانها، مقالات و کتابهای مختلفی نوشته شده و فیلمهای مختلفی نیز در مورد آن ساختهاند. میخواهم بگویم که یک ساختار حکومتی همواره بین دموکراسی حداکثری و ضددموکراسی در حال نوسان است. ضددموکراسی هم به معنای دسپوتیسم (despotism) یا همان استبداد است، هم دیکتاتوری، هم فاشیسم و هم بناپارتیسم. مثل همان دموکراسیهای حداقلی و بستهای که انتخابات و پارلمان هم دارند. بنابراین بسته به اینکه دموکراسی به کدام سمت برود، حمایتش از فرهنگ هم متفاوت خواهد بود. یک قدرت سیاسی هر چه ضددموکراتیکتر و تمایلش به حفظ و ثبات قدرت هر چه بیشتر باشد، میلش به پاسداری از بخش ثابت و ایستمند فرهنگ هم بیشتر خواهد بود. یعنی مایل نیست که بخش پویای فرهنگ فعال شود. چون با فعالیت بخش پویای فرهنگ، نقاطی که این نوع از حکومتها بر آن اتکا دارند و -به اصطلاح- خود را روی آن سوار کردهاند، متزلزل خواهد شد. این تصویری است که من از رابطه قدرت و فرهنگ دارم. به بیان دیگر، حکومت هر چه دموکراتیکتر باشد، بیشتر به عنصر تغییرپذیر فرهنگ، فرصت بروز میدهد. در سوی دیگر قضیه، حکومت هر چه از دموکراسی دورتر باشد، بیشتر سعی میکند عنصر تغییرستیز فرهنگ را نمایان کند.
اما با نگاهی ناظر بر ماده خام سیاست و ماده خام فرهنگ، یک تلقی وجود دارد مبنی بر اینکه سیاستمداران، حتی دموکراتمنشترینشان، به فرهنگ و تولیدات فرهنگی، نگاه ابزاری دارند. اینطور نیست؟
بله. البته باید در نظر داشت که تولیدات و کالاهای فرهنگی، اصطلاحاتی جدید و مدرناند. شما به عصر قدیم که نگاه کنید، میبینید که در حکومتها بین «حکومت» و «جماعت» یک نوع وحدت، همدستی و همداستانی در نخبهکشی وجود دارد. در خاموش کردن صدای کسانی که تجلی و تعین بخش پویای فرهنگ هستند. در گذشتههای خودمان، شما میبینید کسانی مثل منصور حلاج، عینالقضات، سهروردی و بسیاری از کسانی که شاید ما نامشان را هم نمیدانیم، صدایشان توسط حکومتها خاموش شده و در برابر همان اتحاد نانوشته بین قدرت و جماعت، یا ناگزیر به فرار شدند، یا آثارشان از بین رفت و یا خودشان به قبر سپرده شدند. بنابراین قسمت ایستای فرهنگ در قدیم همواره با حکومتها یک نوع عهد و پیوند داشته.
در عصر مدرن چطور؟
در عصر مدرن، قضیه قدری پیچیده میشود. در این عصر انسان از حالت رعیت بودن اتوریتههای بیرون از سوژه جدا میشود و در اجتماع به قدرت تبدیل میشود. برای نمونه کانت همه آنچه که پیشتر در نظر و عمل از بیرون تعیین و تکلیف میشد از جمله مسائل متافیزیکی، بایدها و نبایدهای اخلاقی و همچنین ایمان به خدا و امید به جاودانگی نفس را به درون سوژه منتقل میکند و خودش این را انتقال کوپرنیکی در فلسفه مینامد. میبینیم که کانت فردی است مذهبی و معتقد به همان مبانی فرهنگی گذشته. او در واقع این مبانی را عقلانی به معنای عقل بشری میکند. چیزی به اسم فضای عمومی از دیرباز وجود داشته. مثلاً یونانیها به طور رسمی این فضای را متعین کرده بودند در جایی به نام اگورا. حتی در تیرهترین ادوار تاریخی هم فضای عمومی بوده. این فضای عمومی جایی است که همگان در آن پیرامون امور عامه با هم گفتوگو میکنند. آن فضای عمومی در عصر جدید قدرت پیدا میکند. یعنی میتواند گفتوگویی را که در فضای عمومی پیدا میشود، به فعلیت دربیاورد و در قدرت مداخله کند. در صورتی که در گذشته، قدرتها غالباً یکسویه بودند. در یونان باستان و در آتن، دموکراسی نیمبندی وجود داشته. به نظر من این قدرت گرفتن فضای عمومی در عصر جدید را با وامگیری از ملاصدرا باید «اشتداد وجود فردی و اجتماعی» نامید. یعنی اشتداد، یکی از دو بارزه مشخص عصر مدرن است. در برابر این اشتداد، بلافاصله نیروهای مهار اشتداد هم دست به کار میشوند. نیچه میگفت «ما آلمانیها باروت را اختراع کردیم و در عوض با اختراع دستگاه چاپ، آن را جبران کردیم.» یعنی اختراع ماشین چاپ و قدرت تکثیرپذیری تکنیکی محصولات شعری و هنری و ایجاد گفتوگو و فعال شدن نیروی فکری در جامعه، کاهش فاصله خاص و عام به علت وجود آموزش و پرورش عمومی، همه اینها از نظر سیاسی به جامعه یک قدرت و شدت وجودی میدهد تا بتواند حکومتها را تهدید کند. این اشستداد در انقلاب کبیر فرانسه فعلیت یافت. همان طور که گفته شد، در کنار این اشتداد وجود اجتماعی، نیروهای مهار این اشتداد هم به وجود میآیند. یعنی در کنار دستگاهی که قدرت تکثیر تودهای و انبوه پیام را دارد، سلاحهایی هم اختراع میشوند که قدرت کشتن انبوه، تودهای و از دور دارند. این دو خصلت، یکی از دور و و دیگری تودهای و جمعی بودن، هم در دستگاههای چاپ و تکثیر نمود و بروز مییابد و هم در قدرت و سلاحهای جنگی. یعنی همان طور که سلاحها امکان کشتار تودهای و از راه دور را پیدا میکنند، رسانهها هم قابلیتهای جدیدی مییابند و میتوانند پیامها را از راه دور و به صورت جمعی تکثیر کند. یعنی شما با رسانههایی مواجه میشوید که تلهاینسترومنت (tele-instruments) هستند. این پیشوند tele بر تحقق امری از راه دور دلالت میکند و من این کلمه را به «دور افزار» عبارت کردهام. به عنوان مثال میتوان به کلماتی چون تلگراف، تلفن و ... اشاره کرد.
این دورافزارها در چه مقطعی با تاریخ و فرهنگ ما تلاقی پیدا میکنند؟
در مشروطیت ما جامعهای که قرنها رعیت بوده و نسبت به حکومت هیچ حقی نداشته جز اینکه انتظار لطف و مرحمت داشته باشد، یکمرتبه به پا میخیزد و مطالبه حق میکند. حالا شما رواج تلگراف یا پست به شکل مدرن آن را در نظر بگیرید. یعنی ببینید چگونه آنهایی که در خارج از کشور بودند از طریق تلگراف، بسیاری از پیامهای خود را به داخل کشور ارسال میکردند. یا چگونه از طریق پست، روزنامههایشان را میفرستادند. به هر تقدیر در زمان عباسمیرزا، میرزا صالح شیرازی، اولین دستگاه چاپ را وارد ایران میکند. پیامد این تلهاینسترومنتها است که وجود اجتماعی اشتداد پیدا میکند و طلب حق را ممکن میسازد؛ اما از سوی دیگر، نیروهای مهار هم فعال میشوند. چنانکه در دوره مشروطیت هم میبینیم آن دو نیرو که پیشتر گفتیم در کشمکش با هم قرار میگیرند. همین الان هم اگر فضای عمومی مناسب باشد و بتواند وجدان -و نه آگاهی صرف- ملتهای دنیا را برانگیزد برای گفتن اینکه جهانی که در آن سلاح هستهای باشد، جهان انسانی نیست و همه در سطح جهان به خیابانها بریزند و حکومتهایشان را آسوده نگذارند و مصرانه خواستار از بین رفتن سلاحهای هستهای شوند، آن موقع معلوم خواهد شد که نیروهای مهار در سطح دنیا چه واکنشی در مقابل چنین جنبشی خواهند داشت. بنابراین تاریخ عصر مدرن به ما نشان میدهد که همزمان با اشتداد وجود اجتماعی، نیروهای مهار این اشتداد هم فعال هستند و در کنار هم پیش میروند. به عنوان نمونه میتوان به دیکتاتوریهای خاورمیانه اشاره کرد که ستمگری مضاعف دارند؛ یعنی هم سرمایهدار هستند، هم مافیاییاند و هم از فرهنگ تودهای، ایدئولوژیهای ساختگی درست میکنند.
وضعیت فعالیتها و جنبشهای اجتماعی یا آنچه شما «اشتداد وجود اجتماعی» مینامید و نیز نوع و ابزارهای مهار آن در سطح دنیای امروز از سوی حکومتها، وضعیت بهقاعده پیچیدهای است. شما به نمونه دیکتاتوریهای منطقه اشاره میکنید؛ اما آیا ما باید خود را در بستری محک بزنیم که الگوهای آن این دیکتاتوریهای خاورمیانهای هستند؟
ابداً! در اینجا برای رفع هر گونه سوءتفاهم با احتیاط باید متذکر شوم که اشارهام به وضعیت دیکتاتوریهای منطقه به معنای بهبه و چهچه کردن برای وضعیت خودمان نیست. ما نمیتوانیم به شیوه صدا و سیما بگوییم که بهترین عالم هستیم! شیرازیها ضربالمثلی دارند از این قرار که «آبکش به آفتابه میگوید دو سوراخه». خود ما هم جزئی از همین جهان هستیم. ما نیز یک کلونی از سرمایهداری جهانی هستیم و مسائل ما کنار دست ماست و با این مسائل درگیر هستیم. از فرافکنی و پرتاب کردن مسائل به دوردستها و -به اصطلاح- با برشمردن عیوب دیگران، ما قدرت و حسن پیدا نمیکنیم. به هر حال آنچه که شما تحت عنوان کالای فرهنگی یا فرهنگسازی از آن نام میبرید، مفهومی مدرن است. یعنی فرهنگ در معنای اصیل کلمه، اصلاً چیزی نیست که اراده یا قدرتی بتواند آن را بسازد یا به آسانی نابودش کند؛ اما امروزه رسانهها یک نوع فرهنگ مصنوعی میسازند. این فرهنگ مصنوعی به آن فرهنگ طبیعی و واقعی اضافه شده است. تئودور آدورنو شاید نخستین کسی باشد که در دهه 40 با نوشتن کتاب «دیالکتیک روشنگری» مساله صنعت فرهنگ را به عنوان یک عامل سراپا منفی، مطرح کرد. البته این نظر امروزه با انتقاداتی مواجه شده. الان اینترنت وجود دارد و رسانه قدرت یکسویگی خود را از دست داده است ولی به هر حال همین اینترنت هم شیوه پیامپراکنیاش محدودیتهایی دارد. یعنی سایتهای بزرگ و کنترلکنندهای هستند که هنوز نمیتوان گفت که شما در اینترنت کاملاً آزادید. میل به آزادی در انسان، به نظر من یک میل هستیشناختی است. این میل همواره با موانعی روبهرو بوده. وظیفه روشنفکر این است که این موانع را دستکم افشا کند و با افشای خود فضا را بگشاید. روشنفکر باید نقد کند و موانع را به چالش بکشد و دستکم در سطح نظری تخریب کند. ولی وضعیت جهانی، همانطور که گفتید، وضعیت پیچیدهای است و اگر بخواهیم خیلی واردش شویم باید از ابعاد مختلف به آن نگاه کنیم. آنچه برای ما اهمیت دارد -به نظر من البته- از اینجا و اکنون ما آغاز میشود. ما نمیتوانیم نسبت به اینجا و اکنونمان بیاعتنا باشیم و برای دوردستها همدرد و وارسته. این، هضماش برای من قدری سنگین است.
اگرچه آوردن بحث به قلمرو جغرافیایی خودمان و داخل مرزهای ایران، ممکن است به نوعی تقلیل دادن این بحثهای نظری باشد ولی با این حال دوست دارم دیدگاه و تحلیلهایتان را درباره نسبت سیاستمداران و فرهنگ در کشور خودمان بدانم.
من مقاومتی شدیدی در برابر دموکراتیک شدن فضای موجود میبینم. از طرف دیگر نیروهایی هستند که تمایل به دموکراتیک شدن فضای موجود دارند.
منظورتان نیروهای بیرون از حاکمیت است یا ...؟
بیشتر بیرون از حاکمیت اما درون حاکمیت هم به طور نسبی هستند. مهم این است که ببینیم نیروهای [دموکراسیخواه] درون حاکمیت، قدرت تاثیرگذاری -و نه پشتوانه عددی-شان تا چه اندازه است؟ بنابراین ما الان در شرایطی هستیم که نیروهای مختلف با هم در کشمکشاند. هرچند این کشمکش خاموش و پنهان است و به چشم نمیآید اما هر نیرویی منتظر فرصت است. سوالی که مطرح میشود این است که چه نیرویی واقعاً مردمی و بهحقتر است؟ از دید من، دموکراتیک شدن فضای عمومی، حقی است که حتی به شرایط خاص هم ربطی ندارد بلکه براهینی قوی وجود دارد مبنی بر اینکه که اگر حکومتها نماینده ملت هستند -که باید باشند- و اموال عمومی را در اختیار دارند، رابطهشان با مردم هم رابطه وکالت است. روشن است که این، کف دموکراسی است و نه شکل ایدهآل آن. واقعیت این است که ما با این شکل حداقلی دموکراسی هم هنوز مشکل داریم. این مشکل گاهی از بالا و گاهی از پایین است؛ اما چون قدرت رسانه، ثروت ملی و اقتصاد، بیشتر در خدمت حکومت است، بنابراین نمیتوان از مردم توقع داشت که مطالبات خود را بروز بدهند.
ممکن است قدری مصداقیتر در ارتباط با وضعیت اکنونمان صحبت کنید؟
ببینید، وقتی یک حاکم از فرهنگ حرف میزند، باید دید مرادش از فرهنگ چیست. کلماتی مثل فرهنگ، عدالت، آزادی، انسانیت، مهرورزی و ... که در زبان دولتمردان به بازی گرفته میشوند و رسانه ملی با آنها عوامفریبی میکند، کلماتی هستند که تنها با تفکر میتوان مدلولهای دقیقشان را تعیین کرد. این واژهها از آنجایی که در ساختار زبانی دارای هالههای مثبت شدند، به درد عوامفریبی میخورند. مثلاً شما وقتی میگویید عدالت یا حقیقت، طرف مقابل شما حتی اگر نتواند در مورد عدالت یا حقیقت توضیحی بدهد، هاله مثبتی از این واژهها به او انتقال مییابد. حالا عکساش هم هست. مثلاً وقتی میگویید کفر یا خیانت، این کلمات هاله منفی دارند. یعنی واژهها به تدریج معنیباخته شدند اما هاله مثبت و منفی خود را حفظ کردند. یکی از روشهای کاملاً امتحان شده عوامفریبی در دولتمردان تمام جهان به ویژه شرقیها، استفاده مکرر از این واژهها است که معمولاً هم در رسیدن به آنچه میگویند، ناکام میمانند. فرض کنید دولتی که از آزادی حرف میزند، آزادی را محقق نکرده است. دولتی که از عدالت حرف زده، بیعدالتی را به مقیاس وسیعی گسترش داده است چنانکه گویی به عمد خواسته ویران کند، نه اینکه بسازد! دولتی که از سازندگی سخن گفته، برنامههایش نیمهتمام و ناکام مانده. در سوی دیگر قضیه تا دلتان بخواهد صحبت از بستن، گرفتن، پلمپ کردن، انگ، اتهام و ... است. در چنین شرایطی، اولین چیزی که برای قدرت مهم است، حفظ خودش است. اگر از فرهنگ میگوید، اگر از هنر میگوید یا هر چیز دیگر، همه در راستای حفظ خودش است.
در نقد دولتهای منادی سازندگی، اصلاحات و مهرورزی صحبت کردید و از ناکامیهایشان. در مورد دولتی که داعیهدار رواج اعتدال است چطور؟ دولتی که در بخش فرهنگیاش -البته همچون دولت اصلاحات- بر ضرورت پیشگیری از دولتی شدن فرهنگ تاکید دارد.
18 میلیون نفر به دولت آقای روحانی رای دادند. این 18 میلیون نفر اگرچه با توجه به گزینههای موجود رییسجمهور کشور را انتخاب کردند اما به هر حال رایشان یک نشانه است. مردم با رایشان نشان دادند کسی را میخواهند که -به قول خودش- حقوقدان باشد و قانون را اجرا کند. آقای خاتمی هم مکرراً بر قانونمندی تاکید داشتند. باید دید چرا این نیرویی که از فضای عمومی بیرون میآید، همواره با موانع سرسختی مواجه میشود و در مقابل نیروهای متصلب ناکام میماند. جالب این است که این نیروهای متصلب، خود را انقلابی مینامند! در حالی که انقلاب طالب تغییر است، نه نگهداشت و حفظ قدرت!
استنباط ناگزیر از حرفهای شما این است که چالشهای فرهنگی ثابتی که در تمام این سالها با وجود دغدغههای تحولخواهانه مردم و بعضی از دولتها وجود داشته، معلول علت دیگری است که شما آن را تحت عنوانی کلی «نیروهای متصلب» مینامید. درست است؟
بله. فرض کنید الان کسی بخواهد اراده کند که فقط از آنچه که خود میپندارد درست است، دفاع کند و تا پای جان هم در این راه بایستد. او در اینجا چیزی را وارد قدرت کرده به نام «حقیقت». قدرتهایی که حفظ خود را در اولویت قرار میدهند، اگر نگوییم ضدحقیقتاند، دستکم باید بگوییم که ممکن نیست با حقیقت مشکلی نداشته باشند. چنین کسی، فرض کنید از فیلترها هم رد شد و به قدرت رسید و تیمش را هم تشکیل داد و اعلام کرد که فقط از آنچه که درست میداند، دفاع خواهد کرد. شک نکنید که این آدم با مشکلاتی چنان گسترده روبهرو میشود که ناچار خواهد بود که همان هفته اول استعفا بدهد و یک جور خودکشی سیاسی کند. به عنوان مثال وقتی آقای ظریف در مقام وزیر خارجه به مجلس میروند، نماینده مجلس ثانیههایی را که متعلق به ملت است و او وکالت این ثانیهها را بر عهده گرفته، صرف این بحث میکند که هولوکالست افسانه است یا نه! من فقط میتوانم بگویم که این یک فاجعه است که دو نفر در مجلس وقت مردم را با حرف زدن در مورد مسالهای بگیرند که نه دینی است، نه مقدس است و نه ... بحث بر سر یک مساله تاریخی است که تنها هفتاد سال از آن میگذرد. کار سیاست به کجا باید کشیده شده باشد که تا این حد به ایدئولوژیسازی روی بیاورد.
و در چنین مختصاتی، تولیدات فرهنگی هم ذیل این ایدئولوژیسازی قرار میگیرد.
بله، دقیقاً ذیل این ایدئولوژیسازی قرار میگیرد. بودجههای هنگفت و میلیاردی صرف میشود برای اینکه بخش ایستا و نااندیشیده و طوطیصفت فرهنگ، حفظ شود. هیچ شخصی در جهان سیاسی، معصوم و مقدس نیست تا دهانش مرجع مطابقت صدق و کذب باشد. چرا که اگر چنین باشد، در واقع حکم فکر نکردن را برای انسانها صادر کردهایم. این مساله البته فقط مبتلابه کشورهای خاورمیانه نیست و متوجه غرب هم هست. یعنی اینطور نیست که آنجا هم یک نوع بهشت برین باشد و آزادی به معنای واقعی کلمه وجود داشته باشد؛ با این حال آنها در فضای عمومیشان ترس وجود ندارد. ترس را در فضای عمومی حاکم کردن، جز برای دوام و بقای قدرت نمیتواند باشد. اگر میخواهید فرهنگ بالیدن بگیرد، ترس را از جامعه بردارید. همان طور که اگر میخواهید استبداد از بین برود، باید چاپلوسی، ریاکاری، روابط مصلحتآمیز، کتمان و دروغپردازی را از بین ببرید. ریشه همه اینها ترس است. فرهنگ از آغاز پیدایشاش، بیارتباط به اضطرار اقتصادی نبوده. شما نمیتوانید بین فرهنگ و اقتصاد دیوار بکشید و اینها را از هم جدا بدانید. اگر انسانها به وضعیتی نازل بشوند که تمام وجودشان سرشار از تشویش معاش باشد، چه طور میتوانند به دنبال مطالبه حق باشند.
چه قدر از این اضطرار ریشه در ناآگاهی عمومی نسبت به ماهیت حق و ناحق دارد؟ یعنی تا چه اندازه با تسهیل شرایط انتقال آگاهی به مردم میتوان به راه برونرفت از اضطراری که شما به آن اشاره کردید، نزدیک شد؟
ببینید، من واقعاً نمیدانم -مثلاً- همین مصاحبه من و شما تا چه اندازه در سطح جامعه برد دارد! مسالهای که الان در جامعه ما مهم است، مساله آگاهی نیست بلکه مساله وجدان اجتماعی است. در اغلب زبانهای لاتینیالاصل کلمه کانشنس (conscience)دو معنا دارد. یکی آزادی و دیگری وجدان اخلاقی. وجدان اخلاقی میتواند از آگاهی منفک بشود. چگونه؟ به همان صورت که الان در سطح جهان میبینیم. الان در دنیا شاهد یک نوع کلبی مسلکی و سیاستگریزی هستیم. بر خلاف آنچه که گفته میشود سیاستزدگی! ما سیاستزده نیستیم بلکه اقتصادزده هستیم.
این نکته در جوامع دیگری چون خود جامعه آمریکا هم تا حدود زیادی مشهود است. در آمریکا اقتصاد تعیینکننده حد بالایی از وضعیت سایر حوزهها از جمله فرهنگ است.
همین طور است اما در آنجا یک امتیاز وجود دارد. مثلاً آدمی مثل ژیژک میتواند از تریبونها استفاده کند و بیپردهترین حرفها را علیه قدرت و سرمایهداری بزند. من با نظر بعضیها که میگویند او عامل سرمایهداری است، اصلاً موافق نیستم.
چه کسی عامل سرمایهداری است؟ اسلاوی ژیژک؟
بله، بعضیها مایلاند این طور تصور کنند. به نظر من بهترین کاری که ممکن است یک نظریهپرداز انجام بدهد، ژیژک دارد انجام میدهد. او بیقرار و ناآرام، حقیقت را نمایندگی و از آن دفاع میکند. ژیژک از جمله کسانی است که نمیگذارند چراغواره حقیقت خاموش شود. مقصود من از حقیقت البته حقیقت خاصی نیست؛ منظورم دفاع از چیزی است که آدم فکر میکند درست است. مهم این است که به آنچه درست میدانیم، خیانت نکنیم. منظور آن چیزی است که صرف نظر از منافع شخصیمان، حقیقت میپنداریم. وقتی میدانید دو ضرب در دو میشود چهار، حتی اگر این نتیجه به نفعتان نباشد، به هیچ کس اجازه نمیدهید که دو ضرب در دو میشود پنج را به اذهان عمومی القا کند. کسانی که این وجدان اجتماعی را در هر جامعهای و به هر صورتی دچار ترس میکنند، از هر دشمن خارجی هم برای وطنشان دشمنترند. آنها که این وجدان اجتماعی را دچار خمودی و رخوت میخواهند، ما را از جستوجوی دشمن بیرونی بینیاز میکنند. به قول حافظ «من از بیگانگان هرگز ننالم/ که با من هر چه کرد آن آشنا کرد». سوق دادن مردم به تشویش معاش و گریز از تفکر، بدترین کاری است که میتوان با فرهنگ یک جامعه کرد.
اتفاقی که به کرات در تاریخ ما رخ داده.
بله. گذشته ما باید آینه اکنونمان باشد. مثلاً در جنگ چالدران، شاه اسماعیل با شمشیر در مقابل توپ جنگید و شکست فاحشی هم خورد چون -بنا به گفته بسیاری از مورخان- صرفاً به عقاید ماورالطبیعی خود توکل کرده بود. آن شکست، جغرافیای سیاسی منطقه را عوض کرد! الان هم هستند کسانی که عقلانیت خود را به کار نمیگیرند و صرفاً تسلیم تعصبات مالکانه خود میشوند. در شرایط اضطراری و زیر نفوذ فرهنگهای مصنوعی و رسانهای، هولناکترین فاجعه سقوط انسانها در زمان حال است. چراکه تفکر بدون تذکر و یادآوری تاریخی، آیندهای نخواهد داشت مگر آنکه آن آینده خصلت آیندگی خود را از دست داده باشد و در واقع آیندهای از پیش معلوم باشد که پروپاگاندا و بنبارد واژهها و تصویرهای رسانهای، آن را دیکته میکنند بدون آنکه ما متوجه ناآزادی ناانسانی خود باشیم. ما باید گذشته خود را بیرحمانه نقد کنیم. مجال این نقد باید فراهم شود؛ البته نه برای از بین بردن گذشته! چون غیرممکن است و گذشته را اساساً نمیتوان از بین برد و اصلاً تفکر نمیتواند جدا از گذشته باشد. اندیشیدن از اندیشیدن به گذشته آغاز میشود. یعنی در تفکر، یادآوری خاطرات امری اجتنابناپذیر است. فکر یعنی اینکه خاطره و یاد را به مرحله خودآگاهی آوردن. چنین چیزی به درستی رخ نداده و به مرحله پیلهشکافی نرسیده است. چه عواملی باعث شده که این اتفاق نیفتد؟ به نظر من یکی از دلایلش در طول تاریخ استبداد قدرتپرستانی بوده که به حفظ قدرت خود فکر میکردند. برای کسی درکی از آزادی نداشته باشید، یک سکه طلا بیشتر از دریایی از آزادی اهمیت خواهد داشت.