اندر نسبت نبود نهاد صنفی و آسیبهای حوزه نشر
درنگی بر یک غیاب
گفتن و نوشتن از جای خالی «نهاد صنفی» نویسندگان ایران، نقل دیروز و امروز روزنامهنویسی ادبی ما نیست. نویسندگان و به طور کلی اهالی قلم در ایران، هرگز از تشکلی که در حکم نظامی صنفی باشد، بهرهای نداشتهاند. تشکلی البته مستقل از دولت و بالطبع، بری از منویات نهاد قدرت؛ که در یک کلام، حامی نویسندگان و پیگیر حقوق صنفی آنها باشد. در این سالها اما هر چقدر ردیف کردن کلمات برای به دست دادن توصیفی از عبارت «نهاد صنفی نویسندگان ایران» آسان بوده، مسیر ایده تا عمل، دشوار نموده و صعبالعبور. تحلیل و ردیابی دلایل این فقدان طبق هر ملاحظه و بنا به مختصات هر زاویهدیدی که باشد، نگاهمان را معطوف میکند به فقدانی بزرگتر، چالشی کلانتر و غیابی معنادارتر: فقدان باور به استقلال «فرهنگ» از «سیاست» در قاموس قدرت در ایران.
امروزه در دنیا پوشیده نیست بر دولتها و ملتها که پیشبردن و جهت بخشیدن به فرهنگ یک سرزمین، وظیفه اصناف و نهادهای مدنی است، نه حکومتها. مشروط بر توافقی پذیرفتارانه و عمومی بر این پیشفرض کلی که در جهان امروز، دولت تنها کارگزار مردم است و نه صاحباختیار و اربابی که به جایشان تصمیم بگیرد و بنا به مصالحی که خود میاندیشد، حدود آزادیهای فرهنگی را تعیین کند.
نوشتن از مصادیق مشکلات و معاذیر اهل قلم که رابطهای شفاف و مستقیم با خلاء نهاد صنفی دارد، کار چندان دشواری نیست. تنها یک مثال یعنی دلایل تیراژ پایین کتاب در ایران و بررسی هرچند اجمالی آن، به ناگزیر نگاهمان را تلاقی خواهد داد با انسداد کانالهای صنفی بالقوهای که در صورت فعال شدن میتواند امکان عرضه کتاب به خواننده متقاضی را تا حدود قابلملاحظهای فراهم کند.
آثار ادبی ما چه شعر و قصه و سایر صورتهای خلاقه، چه آثار تحلیلی و انتقادی و چه به طور کلی آثاری که در نهایت و در شکل خروجی کار به فارسی منتشر میشوند، امروز شمارگانی دور و بر هزار نسخه و گاهی حتی کمتر دارند. چه اتفاقی افتاده است؟ آیا باید دست روی دست بگذاریم و با ژست تحلیلگرانِ «صاحبنظرنما» یی که انگار بدشان هم نمیآید از نتیجهای که در تحلیل خود به آن میرسند، بگوییم با گسترش رسانههای جمعی از جمله ماهواره و اینترنت، دیگر کسی ترجیحی برای گذراندن وقت خود با کتاب و کتابخوانی ندارد؟ و این را طوری بگوییم که انگار داریم از فرضی محتوم و تغیّرناپذیر حرف میزنیم؟ یا اینکه چشم خود را بر روی آنچه در فضای فرهنگی این سرزمین -به طور اعم- در جریان است و در ادبیات ما –به طور اخص- دارد اتفاق میافتد ببندیم و با انتشارهر کتابمان مثل افیونزدههای از همهجا بیخبر به خودمان دلخوشی بدهیم که ما چندصد نفر هستیم تنها و حرفمان را -چندان که گاهی متهمیم- تنها خودمان میفهمیم؟
نه خیر؛ ما میدانیم و محکومیم به بیان و گاهی افشای آنچه میدانیم. فیالمثل گفته میشود شعر جدید ایران، یعنی بخشی از آنچه در دودهه گذشته در قلمرو شعر فارسی نوشته شده، شعر خاصی است که گستره مخاطبانش به محدودیت همان جمعها و محافلی است که شرکتکنندگان در آن همزمان هم نویسنده و هم خواننده آنگونههای خاص شعریاند؛ که یعنی شعر جدید قادر به برقراری ارتباط گسترده با مخاطبان شعر نیست و به قول فلان شاعر پیشکسوت «در روابط عمومی مشکل دارد». کسی از نحوه عرضه و ارائه آثار جدید نمیگوید و نقشی که توزیع بد کتابها در هرگز نرسیدن آن به دست مخاطب واقعیاش دارد. اثری را که به دست مخاطب واقعی خود که مساله آن گونه از ادبیات را دارد، نمیرسد، چطور و با کدام متر و معیار منصفانه میتوان گفت خواننده دارد یا نه؟! در تقابل عرضه و تقاضای کتاب در کشوری که چند ده میلیون کتابخوان بالقوه دارد، تو گویی «تشنه میگوید که کو آب گوار/ آب میگوید که کو آن آبخوار». به اینها بیفزایید بیسر و سامانی اوضاع ترجمه آثار خارجی و فیالمثل برگردانهای متعدد و بیحسابوکتاب از یک اثر که گاهی تعدادشان بیذلیل در طول کمتر از یک سال از انگشان یک دست فراتر میرود؛ فقدان ساز و کاری مشخص برای معرفی و عرضه آثار ادبی فارسی به ملتها و زبانهای دیگر؛ روند جاری انتشار کتاب و مساله سانسور، بیبهره بودن از عواید قانون کپیرایت و دشواریهای بیشمار دیگر را. در چنین مختصاتی، که هم شاعر و نویسنده و منتقد و مترجم از وخامت حال و روز خود و کارشان گلایه دارند و هم از سوی دیگر ناشر از سیاستهای تصدیگرانه دولتی ناخرسند است، جای خالی نهاد صنفی در ادبیات ایران، بیشتر احساس میشود. نهادی که حامی همه کسانی باشد که دست به کار نوشتن و پدیدآوردن اثر ادبیاند. وقتی بر سر ضرورت وجود چنین تشکلی به توافق برسیم، آنوقت با بهرهگیری از ایدههای همه کسانی که شرایط عضویت در آن را دارند، میتوان نسبت به طراحی فرمی متناسب با مطالبات دربرگیرنده جامعه اهل قلم برای آن اقدام کرد.
در این میان و بر سر این کارزار تاریخی به ویژه در جوامع -به اصطلاح- در حال توسعهای چون ایران، به نظر میرسد دولتها هم گزیری ندارند جز اینکه بر سر یک بزنگاه مهم تاریخی راه خود را به سوی یکی از دو تلقی عام موجود از مقوله فرهنگ در پیش گیرند. یا کماکان بر سر تعیین حدود برای آگاهی ملتها و مهار اندیشه انسان امروز و حفظ بخش ثابتی از فرهنگ بر اساس منویات خود باشند؛ که البته با گستردگی رسانهها و ابزارهای اطلاع رسانی در دنیای امروز، جز آب در هاون کوبیدن نیست و راهی به جایی نمیبرد؛ یا اینکه با کارکرد مفهوم امروزین «دولت» کنار بیایند و بپذیرند و عمل کنند به اینکه در خدمت بخش پویا و زاینده فرهنگ باشند. این خاصیت یک دولت دموکراتیک است که به تحرک و پویایی و تحولپذیری فرهنگ، امکان بروز میدهد.
جدای از این -هر چند به عجاله و تلویح- باید بنویسم از اینکه «فرهنگ» از زمان درآمدنش به مختصات مفهومی در قلمرو زبان فارسی، همواره نزد نهادهای قدرت در ایران، در ذیل سیاست تلقی شده و اوضاع عمومی فرهنگ همواره تالی منویات و مصلحتهایی بوده که حاکمان تشخیص میدادهاند. بنابراین ناشناخته نیستند دلایل فقدان نهادهای مدنی به معنای متوسع کلمه و از آن جمله تشکلی که حامی حقوق شاعران، نویسندگان، منتقدان، مترجمان و... باشد. پس پیشاپیش میتوان دست به صدور حکمی زد از این قرار که تحقق خواستههای مدنی در حوزه فرهنگ و به طور کلی در همه عرصههای اجتماعی، تنها و تنها در گرو پدید آمدن وضعیتی است که در آن رابطهای بنیادین از نو تعریف شود؛ رابطه میان دولت و ما مردم ایران. این بازتعریف حاصل نمیشود مگر اینکه یک بار برای همیشه از دریافت متصلب خود از این رابطه دست برداریم و در نسبت «دولت» و «ملت» تجدید نظر کنیم.
این یادداشت بهمن 94 در مجله روبهرو منتشر شد.