گفتوگو با محمد رضاییراد، نویسنده کتاب «[...]/ نشانهشناسی سانسور و سکوت سخن»
افشای جراحت متن، عملی روشنگرانه است
منبع: اعتماد
ایده اولیه کتاب از کجا آمد؟ اصلاً نخستین باری که شما با [...] مواجههای نظری داشتید، کِی بود؟
ایده نگارش این کتاب به سال ١٣٧٩ برمیگردد. یعنی تقریباً ١٣ سال پیش. در آن زمان دو سه سالی از بهار مطبوعات در دوم خرداد میگذشت. کاربرد روزافزون نشانه [...] این اجازه را به نویسندگان و سردبیران مطبوعات میداد تا ضمن چاپ برخی از مطالب و موضوعات حساسیتبرانگیز، تیغ ممیزی را کُند کرده و در عین حال خواننده را متوجه جراحت متن کنند. [...] برای من به عنوان چیزی همچون نشانه ممیزی و علامتی که در آن سخن به سکوت واداشته میشود جالب بود. ابتدا مقالهای کوتاه در تفسیر این نشانه نوشتم اما درست همان لحظه که نقطه پایان آن مقاله را گذاشتم، تازه فهمیدم که موضوع گستردهتر از آن است که من پنداشته بودم و نمیتوان در یک مقاله سروته آن را هم آورد. بسط آن چیزی فراتر از یک بحث نشانهشناسیِ صرف بود و ناگزیر تاریخ سیاسی ما را هم در بر میگرفت. به همین دلیل بسط آن مقاله چند صفحهای تبدیل شد به کتابی که میبینید. کتابی که البته چند سالی است نایاب شده و به دلایلی که به موضوع کتاب ربط مستقیم دارد امکان چاپ مجدد آن هم هرگز فراهم نیامد.
در سایر زبانها چطور؟ آیا در زبان دیگری هم چنین کارکردی از [...] سراغ دارید یا حتی کارکردی مشابه آن را؟
متاسفانه اطلاعی ندارم. شاید به عنوان علامت سجاوندی به کار برود اما به عنوان نشانه سانسور احتمالاً نه و فکر هم نمیکنم علامتی برای آن ابداع شده باشد. اگر هم باشد باید در جاهایی مثل روسیه استالین و یا آلمان هیتلر سراغش را گرفت. البته این به آن معنا نیست که در کشورهایی مثل آمریکا سانسور وجود ندارد. اتفاقا آن جا سانسور بسیار پنهان و نادیدنی عمل میکند. جنگ خلیج فارس و بحث بودریار درباره حاد ـ واقعیت اصلا در باره همین سانسور نهادینه و نظاممند پنتاگون در باره قلب واقعیت در رسانهها بود اما به هر حال در آن جاها گردش آزادتر اطلاعات و نبود فیلترها و ممیزیهای متعدد شاید کاربرد نشانه [...] را غیرضروری کند.
شما در کتابتان از کارکرد یک علامت ([...]) در متون مطبوعاتی و ادبی -که بر غیاب و «امر ناگفته» دلالت میکند- به ارجاعات فرامتنی آن در زندگی و اندیشه میرسید و معتقدید که پیش از ارائه این علامت در قوانین ویراستاری جدید، عناصر دیگری در طول تاریخ این وظیفه یعنی به سکوت واداشتن سخن را برعهده داشتهاند. جدای از آمریت دستگاههای سلطهگر در طول تاریخ، نقش خود نیروهای تحت سلطه در دامن زدن به سانسور چه بوده؟ به اعتباری، ترس از نیروی قهری نظامهای سلطه در طول تاریخ تا چه اندازه به خودسانسوری انجامیده است؟
ما دچار بتهای ذهنی متعددی هستیم. کارکرد این بتهای ذهنی برای ما ایجاد سازوکاری برای توجیه انفعال و عقبماندگی فکری و یا از آن سو ایجاد نوعی تفاخر کاذب نسبت به تاریخ فرهنگی ما است. یکی از این بتهای ذهنی این است که خردمندی ایرانیان موجب شده همواره فرهنگ اقوام مهاجم مثل اعراب یا مغولان در این فرهنگ تحلیل رفته چیز جدیدی به وجود آورد. این نظریه البته شاید بهرهای از حقیقت داشته باشد اما همه آن را توضیح نمیدهد. به عبارتی این کژتابی را نادیده میگیرد که شاید فرهنگ ما توانسته باشد فرهنگ اقوام مهاجم را در خود تحلیل ببرد و بیتردید خود نیز در این فرایند تحلیل رفته است. بله مغولان فرهنگ یافتند اما کافی است فرهنگ عقلگرایانه سدههای چهارم و پنجم اسلامی را با سیطره تصوف و عرفانگرایی در سدههای هشتم و نهم بسنجیم تا دریابیم کل این فرهنگ با چه فتوری روبهرو شد. یکی دیگر از این بتهای ذهنی که من بارها به مناسبتهای متفاوت از آن سخن گفتهام، «سکوت خردمندانه» است. بت سکوت خردمندانه ما را وامیدارد تقیه سیاسی پیشه کنیم و در پس این فیگور پنهان شویم که «ما مینویسیم و در کشوهای میزمان میگذاریم تا زمان انتشار آن فرا برسد». این فیگور از نوشتههای ما شاهکارهای پنهانی میسازد که به دلیل ممیزی امکان انتشار ندارد! اما این تصوری کاذب است. اصلاً معلوم نیست این نوشتهها شاهکار باشد و درعین حال خود نویسنده را هم به اهرم ناخواستهای از دستگاه ممیزی تبدیل میکند. کل کوشش این کتاب در این نکته نهفته است که نویسنده و هنرمند باید تکنیکهایی را کشف کند که در صورت ممیزی بتواند جراحت متن را آشکار کند. تکنیکی که شکل ساده آن همین [...] است.
بله، فیگوری که میگویید مبتلابه بخشی از جامعه نویسندگان ماست اما نویسندهای که دستش به هیچ کجا بند نیست و تکنیکهای موجود و ممکن برای افشای جراحت متن هم دردی از کتاب قلع و قمع شدهاش دوا نمیکند، آیا راهی جز جلوگیری از انتشار کتابش دارد؟ انتشار کتابی با این مختصات آیا «ملاحظه کاری» و در واقع خودسانسوری با توجیه «تعامل با جامعه» نیست؟
چرا حرف در دهان من میگذارید! من کی گفتم نویسنده باید این را بپذیرد. من میگویم همان طور که یک زمانی ما نشانه [...] را ابداع کردیم، حالا هم باید ترفندهای دیگر را پیدا کنیم. بالاخره بازی ما با ممیزی بازی موش و گربه است. او دست ما را میخواند و استفاده از [...] را ممنوع میکند، ما هم باید بگردیم یک چیز دیگری پیدا کنیم، چه میدانم متن را سفید بگذاریم یا سیاه کنیم یا هر چیز. یا هم که نه، بیاییم اساساً خودمان را از این چرخه نابهسامان بیرون بکشیم و راههای دیگری برای انتشار و ارائه اثر پیدا کنیم. با وجود اینترنت و این همه رسانههای جدید دیگر واقعاً بهانهای برای نویسندگان کشوی میزی باقی نمیماند. من خودم این روزها برای نمایشنامههایم بیش از اجرای اثر دارم به چگونگیِ عرضه اثر فکر میکنم. خلاصه کنم؛ من میگویم خلاقیت نویسنده تنها به نوشتن اثرش محدود نمیشود بلکه چگونگی ارائه آن و یا افشای جراحات متن را هم در بر میگیرد.
از آنجاییکه [...] تعریفناپذیر و از منظری شاید نامکشوف است و تنها به غیابِ چیزی نامعلوم ارجاعمان میدهد، آیا میتوان آن را رازوارگی خودخواستهای تعبیر کرد که دستگاه سانسور به دنبال آن است؟ آیا کتاب شما میخواهد به ما بگوید شفافیتناپذیری تمایل ذاتی دستگاه سانسور است؟
بله، شفافیتناپذیری تمایل ذاتی این دستگاه است اما آن رازوارگی که شما از آن سخن میگویید و در پسِ نشانه [...] نشانه سانسور است، تولید خود این دستگاه نیست؛ حاصل آن است. نشانهای است که به منطقه سکوت سخن روشنایی میبخشد؛ وگرنه تمایل ذاتی سانسور حذف کامل است؛ سخنی است که سکوت در آن نشانهگذاری نشده باشد. اتفاقاً کاربرد نشانه [...] از رازوارگی سکوت سخن میکاهد و سکوت را به سخنگفتن وامیدارد.
بله، دلالت بر «حذف شدن پارهای از متن»، مهمترین کارکرد [...] است که در فصلهای مختلف کتاب تبیین شده. منظور من از «رازوارگی» اما شفافیتناپذیری در تعیین مرزهای «امر ممنوع» است. از این منظر اگر نگاه کنیم آیا این نشانه ممکن نیست با هر ارجاعش به جای خالی «امر ناگفته»، دامنه مفروض ممنوعات را در اذهان و تصورات عمومی بیشتر و بیشتر گسترش دهد؟
بله [...] نشانگر چیزی غایب است و امر غایب باید همواره غایب بماند. اما نکته در این جاست که این نشانهشناسی، متضمن رهایی است. الان دقیق یادم نیست که بارت این را گفته است یا امبرتو اکو که «آگاهی نشانهشناسانه ما در امروز متضمن رهایی ما در فردا خواهد بود». [...] خواننده را که از سکوت آگاه نیست به آن آگاه میکند و از انفعال میرهاند. خواننده به انفعال تن نمیدهد. نشانه او را متوجه جراحت کرده است و او ناخودآگاه میکوشد امر غایب را احضار کند. او از طریق تداعیها و ارجاعات درونمتنی و فرامتنی و با استفاده از طریق بازی تمایزها و تشابهها در محور همنشینی و جانشینی به احیای امر غایب میکوشد اما این کوشش ممکن است کاملاً ناکام باشد و او هرگز نتواند امر غایب را احضار کند.
شما در فصل «فرستنده پیام [...]»، این علامت را اگرچه نماد فقدان آزادی بیان برشمردهاید، در ادامه با تاکید بر اعمال شدن آن به دست نشانهگذاران و ویراستاران، به درستی آن را مبین «خودسانسوری» هم دانستهاید که موضوع محوری این گفتوگو است. از این تمکین نمادین میتوان نتیجهای گرفت مبنی بر اینکه در اینجا خودسانسوری پنهانی دست به دست سانسور داده است؟
این حرکت آونگی البته رخ میدهد. این نشانه ابداع شده تا از پیشروی سیریناپذیر سانسور برای سلطه بر مناطق سخنگویی بکاهد اما ناخواسته به ابزاری هم برای آن بدل میشود. بههرحال چیزی است که سخن را مجروح میکند اما نکته بسیار با اهمیت آن این است که در عین مجروح کردن سخن، جراحت آن را هم نشانهگذاری کرده و سانسور را آشکار میکند. همان طور که شرح دادم همین نشانه ذهن مخاطب را فعال میکند و میکوشد از طریق محورهای همنشینی و جانشینی در محور کلام، سخن سرکوبشده را ترمیم و تا حد امکان آن را احیا کند اما به هر حال یادمان باشد از انتشار کتاب حدود ١١ سالی میگذرد و صحبت کردن از [...] در واقع صحبت از چیزی تاریخی است. دستگاه ممیزی به سرعت خصلت افشاگرانه این نشانه را دریافت و کاربرد آن را ممنوع کرد. امروز [...] نشانهای به تاریخ پیوسته است و از آن کمتر نشانی باقی مانده است. فکر کنم در همان کتاب یک جا این نشانه را "هیروگلیف سکوت" نامیدم. امروز نشانه [...] در واقع به یک هیروگلیف بدل شده است.
مهمترین بازخورد تالیف این کتاب، شاید در همان پردهبرداری و افشای -به تعبیر شما- «سکوت سخن» بوده باشد. تا جایی که دستگاه متولی کتاب یعنی ارشاد در اوایل دولت نهم مقرر کرده بود که [...] از متن کتابها حذف شود. خوب یا بد، برتابیدن چنین واکنشی از سوی دستگاه متولی کتاب را باید در دامنه تاثیرگذاری تالیف شما بررسی کرد. این طور فکر نمیکنید؟
نمیدانم حذف نشانه [...] که خودش نشانه حذف است، حاصل تأثیر این کتاب است یا نه اما اگر واقعاً کتاب این تأثیر را گذاشته باشد تأثیر بسیار نابهجا و مخربی بوده و خارج از نیت کتاب است؛ زیرا تمام تأکید کتاب بر نشانهگذاری کردن جراحت متن است. چنان که گفتم نشانه [...] نشانه حذف است و وقتی همین نشانه هم حذف شود دیگر چیزی باقی نمیماند که سکوت سخن را نشان دهد. آن وقت ما نمیدانیم که یک متن آیا متنی مجروح است یا نه. به عبارت دیگر هر متنی متن مجروح است. متن بدونِ [...] در گسترهای که سخنگویی لامحاله ورود به دایرهای ملتهب است، شاید متنی دروغین است؛ متنی که سکوت در آن نهادینه شده است. کار روشنگرانه آشکار کردن سکوت و به سخن درآوردن آن است.
با توجه به شرایط امروز ایران، فکر میکنید میتوان به بازگشت [...] یا چیزی با کارکرد مشابه آن به حوزه نوشتار فارسی امیدوار بود؟
به قول مسیح: «خوشا به حال امیدواران» اما من نمیدانم واقعاً اتفاقی رخ داده یا نه. چون تا الان که جز حرف و قول و شعار و چیدمانهای ویترینی هیچ چیز ندیدهایم. اما بگذارید یک چیزی بگویم که بین خودمان باشد... بیخیال! بگذارید این حرفها را بگذاریم در [...]. این طوری شاید دست کم یک گام به آن امید شما نزدیک شده و خودمان به بازگشت [...] کمک کرده باشیم.
به مساله خودسانسوری از مناظر مختلفی میتوان نگاه کرد اما غالباً بر نسبت مستقیم خودسانسوری با جامعه و تاریخ ایران تاکید میشود. آیا شما هم با این نقطهنظر موافقاید که جدای از ساحت نوشتار و پیش از آن، روابط انسانی مردم جامعه ما هم آشکارا به خودسانسوری آلوده است و بخش مهمی از خودسانسوری در خلق متن مکتوب، در این عارضه تاریخی پای دارد؟
بله، کموبیش همینطور است اما من فکر میکنم قبلاً به آن پاسخ دادهام. درواقع وقتی داشتم به بتهای ذهنی اشاره میکردم و نشان میدادم که چگونه تفاخر نژادی ما بر استحاله فرهنگ اقوام مهاجم تأکید میکند و از آن سو نهادینه شدن سکوت در خود فرهنگ ما را نادیده میگیرند، احتمالاً ناگفته داشتم به همین سوال ذهنی شما جواب میدادم.
کمی بحث را مصداقیتر کنیم. گفته میشود که قانون اساسی تکلیف سانسور را روشن کرده و اگر آنچه اعمال میشود مطابق قانون باشد، مشکل تا حدود زیادی حل خواهد شد. در مقام مولفی که مستقیماً با این مساله سر و کار دارد، فکر میکنید چرا این اتفاق در همه این سالها نیفتاده و چطور میتوان به اعمال ساز و کارهایی برای تحقق این امر در آینده نزدیک امیدوار بود؟
اگر منظورتان این است که قانون اساسی وضعیت هر دو ـهم نویسنده و هم ممیزـ را معلوم میکند، البته که با حرفتان موافق نخواهم بود. بله رجوع به قانون اساسی شاید مساله سانسور را کمی حل میکرد و یا به عبارت بهتر تکلیفش کمی معلوم میشد اما مسأله منِ نویسنده که حل نمیشد! بله آقای ممیز اگر بندهای قانون اساسی را جلوی خودش بگذارد شاید کمی عقلانیتر عمل کند و تکلیفش با خودش معلومتر شود و کمی از این گیجی و آشفتگی دربیاید که هر روز یک جور اعمال سلیقه نکند اما همه اینها چه ربطی به من نویسنده دارد؟ مگر من برای نوشتن رمان یا نمایشنامهام باید قانون اساسی را جلوی خودم بگذارم تا بفهمم چه باید بنویسم؟ اصلاً مگر قانون اساسی کتاب مقدس است؟ میدانم منظور شما این نیست اما بسا که چنین پیامد غلطی به ذهن بیاید و من از ترس همین پیامد غلط است که دارم به جلو فرار میکنم.
به هر حال جامعه ما خط قرمزهایی دارد. واگذاری مسئولیت در قبال این خط قرمزها به خود نویسندگان، چه تاثیری بر خودسانسوری خواهد داشت؟ آیا میتواند موجب کاهش خودسانسوری شود؟
من این حرفها را خیلی نمیفهمم. نویسنده واقعی کاری به خط قرمزها ندارد. او کار خودش را میکند. اثر واقعی باید بتواند خط قرمزها را که همواره هم کاذباند جابهجا کند. لابد شما خواهید گفت بالاخره هر جامعهای یک محرماتی دارد. من میگویم چرا دیگران باید آن محرمات را به من یادآوری کنند و مگر خودم نمیفهمم چه باید بنویسم و چه ننویسم و اصلاً از کجا که بسیاری از این محرمات واهی و کاذب و حاصل سنتهای تاریخی و بتهای ذهنی ما نباشند؟