افشای جراحت متن، عملی روشنگرانه است

منبع: اعتماد

«خودسانسوری» در حوزه نوشتار، می‌تواند موضوع گفت‌وگو با طیف وسیعی از نویسندگان باشد. کم نیستند کسانی که در فرایند خلق یک اثر، بخشی از توجه‌شان را به ناگزیر معطوف پیش‌گیری از غلطیدن به ورطه خودسانسوری می‌کنند چون نمی‌خواهند خود را نمونه آشکار نویسنده‌ای بیابند که پیش از هر عامل بازدارنده بیرونی، خود سخن خویش را به سکوت وامی‌دارد. علی ایحال در کثرت نویسندگان همسودای مستقلی که نسبت مشخصی با سانسور و خودسانسوری دارند، داشتن تالیفی با موضوع مورد بحث ما معیاری شد برای بازشناسی محمد رضایی‌راد در مقام گزینه این پرس‌وگو. کسی که ١١ سال پیش از مبداء ایده‌ای بکر، کتابی منتشر کرد به نام «[...]». بله، عنوان اصلی کتاب تنها همین نشانه بود و عنوان فرعی‌اش «نشانه‌شناسی سانسور و سکوت سخن». فحوای کلام رضایی‌راد در این اثر، چندان که خود در سطرهای آغازین کتاب آورده، تاکید بر کارکرد دوگانه‌ای است که این علامت مرکب ([...]) در نسبت مستقیم‌اش با سانسور دارد. علامتی که اگرچه در پی حذف واژه یا جمله‌ای در متن عمدتاً توسط ویراستاران به کار می‌رود اما از سوی دیگر نشانه آن حذف هم هست و خواننده را از چیزی که بوده و حالا نیست مطلع می‌کند و -بنا به تعبیر نویسنده- جراحت متن را برملا می‌سازد. پر پیداست که گفت‌وگو با نویسنده اثری از این دست نشانه‌شناختی، نمی‌تواند دور از حال و هوای تئوریتیکال جاری در کتاب باشد. هرچند سعی کردم در سوالات پایانی، نظرات عمومی‌تر مصاحبه شونده را پیرامون خودسانسوری، زمینه و ریشه تاریخی آن و مختصات آن در ادبیات و حوزه نوشتار در ایران امروز جویا شوم.

 

ایده اولیه کتاب از کجا آمد؟ اصلاً نخستین باری که شما با [...] مواجهه‌ای نظری داشتید، کِی بود؟

ایده نگارش این کتاب به سال ١٣٧٩ برمی­گردد. یعنی تقریباً ١٣ سال پیش. در آن زمان دو سه سالی از بهار مطبوعات در دوم خرداد می­­گذشت. کاربرد روزافزون نشانه­ [...] این اجازه را به نویسندگان و سردبیران مطبوعات می­داد تا ضمن چاپ برخی از مطالب و موضوعات حساسیت­برانگیز، تیغ ممیزی را کُند کرده و در عین حال خواننده را متوجه جراحت متن کنند. [...] برای من به عنوان چیزی همچون نشانه ممیزی و علامتی که در آن سخن به سکوت واداشته می­شود جالب بود. ابتدا مقاله­ای کوتاه در تفسیر این نشانه نوشتم اما درست همان لحظه که نقطه پایان آن مقاله را گذاشتم، تازه فهمیدم که موضوع گسترده­تر از آن است که من پنداشته بودم و نمی‌توان در یک مقاله سروته آن را هم آورد. بسط آن چیزی فراتر از یک بحث نشانه­شناسیِ صرف بود و ناگزیر تاریخ سیاسی ما را هم در بر می‌گرفت. به همین دلیل بسط آن مقاله چند صفحه­ای تبدیل شد به کتابی که می­بینید. کتابی که البته چند سالی است نایاب شده و به دلایلی که به موضوع کتاب ربط مستقیم دارد امکان چاپ مجدد آن هم هرگز فراهم نیامد.

در سایر زبان‌ها چطور؟ آیا در زبان دیگری هم چنین کارکردی از [...] سراغ دارید یا حتی کارکردی مشابه آن را؟

متاسفانه اطلاعی ندارم. شاید به عنوان علامت سجاوندی به کار برود اما به عنوان نشانه سانسور احتمالاً نه و فکر هم نمی­کنم علامتی برای آن ابداع شده باشد. اگر هم باشد باید در جاهایی مثل روسیه­ استالین و یا آلمان هیتلر سراغش را گرفت. البته این به آن معنا نیست که در کشورهایی مثل آمریکا سانسور وجود ندارد. اتفاقا آن جا سانسور بسیار پنهان و نادیدنی عمل می­کند. جنگ خلیج فارس و بحث بودریار درباره حاد ـ واقعیت اصلا در باره همین سانسور نهادینه و نظام­مند پنتاگون در باره قلب واقعیت در رسانه­ها بود اما به هر حال در آن جاها گردش آزادتر اطلاعات و نبود فیلترها و ممیزی­های متعدد شاید کاربرد نشانه [...] را غیرضروری کند.

شما در کتاب‌تان از کارکرد یک علامت ([...]) در متون مطبوعاتی و ادبی -که بر غیاب و «امر ناگفته» دلالت می‌کند- به ارجاعات فرامتنی آن در زندگی و اندیشه می‌رسید و معتقدید که پیش از ارائه این علامت در قوانین ویراستاری جدید، عناصر دیگری در طول تاریخ این وظیفه یعنی به سکوت واداشتن سخن را برعهده داشته‌اند. جدای از آمریت دستگاه‌های سلطه‌گر در طول تاریخ، نقش خود نیروهای تحت سلطه در دامن زدن به سانسور چه بوده؟ به اعتباری، ترس از نیروی قهری نظام‌های سلطه در طول تاریخ تا چه اندازه به خودسانسوری انجامیده است؟

ما دچار بت­های ذهنی متعددی هستیم. کارکرد این بت­های ذهنی برای ما ایجاد سازوکاری برای توجیه انفعال و عقب­ماندگی فکری و یا از آن سو ایجاد نوعی تفاخر کاذب نسبت به تاریخ فرهنگی ما است. یکی از این بت­های ذهنی این است که خردمندی ایرانیان موجب شده همواره فرهنگ اقوام مهاجم مثل اعراب یا مغولان در این فرهنگ تحلیل رفته چیز جدیدی به وجود آورد. این نظریه البته شاید بهره­ای از حقیقت داشته باشد اما همه آن را توضیح نمی­دهد. به عبارتی این کژتابی را نادیده می­گیرد که شاید فرهنگ ما توانسته باشد فرهنگ اقوام مهاجم را در خود تحلیل ببرد و بی­تردید خود نیز در این فرایند تحلیل رفته است. بله مغولان فرهنگ یافتند اما کافی است فرهنگ عقل­گرایانه سده­های چهارم و پنجم اسلامی را با سیطره تصوف و عرفان­گرایی در سده­های هشتم و نهم بسنجیم تا دریابیم کل این فرهنگ با چه فتوری روبه­رو شد. یکی دیگر از این بت­های ذهنی که من بارها به مناسبت­های متفاوت از آن سخن گفته­ام، «سکوت خردمندانه» است. بت سکوت خردمندانه ما را وامی­دارد تقیه سیاسی پیشه کنیم و در پس این فیگور پنهان شویم که «ما می­نویسیم و در کشوهای میزمان می­گذاریم تا زمان انتشار آن فرا برسد». این فیگور از نوشته­های ما شاهکارهای پنهانی می­سازد که به دلیل ممیزی امکان انتشار ندارد! اما این تصوری کاذب است. اصلاً معلوم نیست این نوشته­ها شاهکار باشد و درعین حال خود نویسنده را هم به اهرم ناخواسته­ای از دستگاه ممیزی تبدیل می­کند. کل کوشش این کتاب در این نکته نهفته است که نویسنده و هنرمند باید تکنیک­هایی را کشف کند که در صورت ممیزی بتواند جراحت متن را آشکار کند. تکنیکی که شکل ساده آن همین [...] است.

بله، فیگوری که می‌گویید مبتلابه بخشی از جامعه نویسندگان ماست اما نویسنده‌ای که دستش به هیچ کجا بند نیست و تکنیک‌های موجود و ممکن برای افشای جراحت متن هم  دردی از کتاب قلع و قمع شده‌اش دوا نمی‌کند، آیا راهی جز جلوگیری از انتشار کتابش دارد؟ انتشار کتابی با این مختصات آیا «ملاحظه کاری» و در واقع خودسانسوری با توجیه «تعامل با جامعه» نیست؟

چرا حرف در دهان من می­گذارید! من کی گفتم نویسنده باید این را بپذیرد. من می­گویم همان طور که یک زمانی ما نشانه­ [...] را ابداع کردیم، حالا هم باید ترفندهای دیگر را پیدا کنیم. بالاخره بازی ما با ممیزی بازی موش و گربه است. او دست ما را می­خواند و استفاده از [...] را ممنوع می­کند، ما هم باید بگردیم یک چیز دیگری پیدا کنیم، چه می­دانم متن را سفید بگذاریم یا سیاه کنیم یا هر چیز. یا هم که نه، بیاییم اساساً خودمان را از این چرخه نابه­سامان بیرون بکشیم و راه­های دیگری برای انتشار و ارائه اثر پیدا کنیم. با وجود اینترنت و این همه رسانه­های جدید دیگر واقعاً بهانه­ای برای نویسندگان کشوی میزی باقی نمی­ماند. من خودم این روزها برای نمایشنامه­هایم بیش از اجرای اثر دارم به چگونگیِ عرضه اثر فکر می­کنم. خلاصه کنم؛ من می­گویم خلاقیت نویسنده تنها به نوشتن اثرش محدود نمی­شود بلکه چگونگی ارائه آن و یا افشای جراحات متن را هم در بر می­گیرد.

از آن‌جایی‌که [...] تعریف‌ناپذیر و از منظری شاید نامکشوف است و تنها به غیابِ چیزی نامعلوم ارجاع‌مان می‌دهد، آیا می‌توان آن را رازوارگی خودخواسته‌ای تعبیر کرد که دستگاه سانسور به دنبال آن است؟ آیا کتاب شما می‌خواهد به ما بگوید شفافیت‌ناپذیری تمایل ذاتی دستگاه سانسور است؟

بله، شفافیت­ناپذیری تمایل ذاتی این دستگاه است اما آن رازوارگی که شما از آن سخن می­گویید و در پسِ نشانه [...] نشانه سانسور است، تولید خود این دستگاه نیست؛ حاصل آن است. نشانه­ای است که به منطقه سکوت سخن روشنایی می­بخشد؛ وگرنه تمایل ذاتی سانسور حذف کامل است؛ سخنی است که سکوت در آن نشانه­گذاری نشده باشد. اتفاقاً کاربرد نشانه [...] از رازوارگی سکوت سخن می­کاهد و سکوت را به سخن­گفتن وامی­دارد.

بله، دلالت بر «حذف شدن پاره‌ای از متن»، مهم‌ترین کارکرد [...] است که در فصل‌های مختلف کتاب تبیین شده. منظور من از «رازوارگی» اما شفافیت‌ناپذیری در تعیین مرزهای «امر ممنوع» است. از این منظر اگر نگاه کنیم آیا این نشانه ممکن نیست با هر ارجاعش به جای خالی «امر ناگفته»، دامنه مفروض ممنوعات را در اذهان و تصورات عمومی بیشتر و بیشتر گسترش دهد؟

بله [...] نشانگر چیزی غایب است و امر غایب باید همواره غایب بماند. اما نکته در این جاست که این نشانه­شناسی، متضمن رهایی است. الان دقیق یادم نیست که بارت این را گفته است یا امبرتو اکو که «آگاهی نشانه­شناسانه ما در امروز متضمن رهایی ما در فردا خواهد بود». [...] خواننده را که از سکوت آگاه نیست به آن آگاه می­کند و از انفعال می­رهاند. خواننده به انفعال تن نمی­دهد. نشانه او را متوجه جراحت کرده است و او ناخودآگاه می‌کوشد امر غایب را احضار کند. او از طریق تداعی­ها و ارجاعات درون‌متنی  و فرامتنی و با استفاده از طریق بازی تمایزها و تشابه­ها در محور هم­نشینی و جانشینی به احیای امر غایب می­کوشد اما این کوشش ممکن است کاملاً ناکام باشد و او هرگز نتواند امر غایب را احضار کند.

شما در فصل «فرستنده پیام [...]»، این علامت را اگرچه نماد فقدان آزادی بیان برشمرده‌اید، در ادامه با تاکید بر اعمال شدن آن به دست نشانه‌گذاران و ویراستاران، به درستی آن را مبین «خودسانسوری» هم دانسته‌اید که موضوع محوری این گفت‌وگو است. از این تمکین نمادین می‌توان نتیجه‌ای گرفت مبنی بر این‌که در اینجا خودسانسوری پنهانی دست به دست سانسور داده است؟

این حرکت آونگی البته رخ می­دهد. این نشانه ابداع شده تا از پیش­روی سیری­ناپذیر سانسور برای سلطه بر مناطق سخن­گویی بکاهد اما ناخواسته به ابزاری هم برای آن بدل می­شود. به­هرحال چیزی است که سخن را مجروح می­کند اما نکته­ بسیار با اهمیت آن این است که در عین مجروح کردن سخن، جراحت آن را هم نشانه­گذاری کرده و سانسور را آشکار می‌کند. همان طور که شرح دادم همین نشانه­ ذهن مخاطب را فعال می­کند و می­کوشد از طریق محورهای هم­نشینی و جانشینی در محور کلام، سخن سرکوب­شده را ترمیم و تا حد امکان آن را احیا کند اما به هر حال یادمان باشد از انتشار کتاب حدود ١١ سالی می­گذرد و صحبت کردن از [...] در واقع صحبت از چیزی تاریخی است. دستگاه ممیزی به سرعت خصلت افشاگرانه این نشانه را دریافت و کاربرد آن را ممنوع کرد. امروز [...] نشانه­ای به تاریخ پیوسته است و از آن کم­تر نشانی باقی مانده است. فکر کنم در همان کتاب یک جا این نشانه را "هیروگلیف سکوت" نامیدم. امروز نشانه [...] در واقع به یک هیروگلیف بدل شده است.

مهم‌ترین بازخورد تالیف این کتاب، شاید در همان پرده‌برداری و افشای -به تعبیر شما- «سکوت سخن» بوده باشد. تا جایی که دستگاه متولی کتاب یعنی ارشاد در اوایل دولت نهم مقرر کرده بود که [...] از متن کتاب‌ها حذف شود. خوب یا بد، برتابیدن چنین واکنشی از سوی دستگاه متولی کتاب را باید در دامنه تاثیرگذاری تالیف شما بررسی کرد. این طور فکر نمی‌کنید؟

نمی­دانم حذف نشانه [...] که خودش نشانه حذف است، حاصل تأثیر این کتاب است یا نه اما اگر واقعاً کتاب این تأثیر را گذاشته باشد تأثیر بسیار نابه­جا و مخربی بوده و خارج از نیت کتاب است؛ زیرا تمام تأکید کتاب بر نشانه­گذاری کردن جراحت متن است. چنان که گفتم نشانه [...] نشانه حذف است و وقتی همین نشانه هم حذف شود دیگر چیزی باقی نمی­ماند که سکوت سخن را نشان دهد. آن وقت ما نمی­دانیم که یک متن آیا متنی مجروح است یا نه. به عبارت دیگر هر متنی متن مجروح است. متن بدونِ [...] در گستره­ای که سخن­گویی لامحاله ورود به دایره­ای ملتهب است، شاید متنی دروغین است؛ متنی که سکوت در آن نهادینه شده است. کار روشنگرانه آشکار کردن سکوت و به سخن درآوردن آن است.

با توجه به شرایط امروز ایران، فکر می‌کنید می‌توان به بازگشت [...] یا چیزی با کارکرد مشابه آن به حوزه نوشتار فارسی امیدوار بود؟

به قول مسیح: «خوشا به حال امیدواران» اما من نمی­دانم واقعاً اتفاقی رخ داده یا نه. چون تا الان که جز حرف و قول و شعار و چیدمان­های ویترینی هیچ چیز ندیده­ایم. اما بگذارید یک چیزی بگویم که بین خودمان باشد... بی­خیال! بگذارید این حرف­ها را بگذاریم در [...]. این طوری شاید دست کم یک گام به آن امید شما نزدیک شده و خودمان به بازگشت [...] کمک کرده باشیم. 

به مساله خودسانسوری از مناظر مختلفی می‌توان نگاه کرد اما غالباً بر نسبت مستقیم خودسانسوری با جامعه و تاریخ ایران تاکید می‌شود. آیا شما هم با این نقطه‌نظر موافق‌اید که جدای از ساحت نوشتار و پیش از آن، روابط انسانی مردم جامعه ما هم آشکارا به خودسانسوری آلوده است و بخش مهمی از خودسانسوری در خلق متن مکتوب، در این عارضه تاریخی پای دارد؟

بله، کم­وبیش همین­طور است اما من فکر می­کنم قبلاً به آن پاسخ داده­ام. درواقع وقتی داشتم به بت­های ذهنی اشاره می­کردم و نشان می­دادم که چگونه تفاخر نژادی ما بر استحاله فرهنگ اقوام مهاجم تأکید می­کند و از آن سو نهادینه شدن سکوت در خود فرهنگ ما را نادیده می­گیرند، احتمالاً ناگفته داشتم  به همین سوال ذهنی شما جواب می­دادم.

کمی بحث را مصداقی‌تر کنیم. گفته می‌شود که قانون اساسی تکلیف سانسور را روشن کرده و اگر آنچه اعمال می‌شود مطابق قانون باشد، مشکل تا حدود زیادی حل خواهد شد. در مقام مولفی که مستقیماً با این مساله سر و کار دارد، فکر می‌کنید چرا این اتفاق در همه این سال‌ها نیفتاده و چطور می‌توان به اعمال ساز و کارهایی برای تحقق این امر در آینده نزدیک امیدوار بود؟

اگر منظورتان این است که قانون اساسی وضعیت هر دو  ـ‌هم نویسنده و هم ممیزـ را معلوم می­کند، البته که با حرف‌تان موافق نخواهم بود. بله رجوع به قانون اساسی شاید مساله سانسور را کمی حل می­کرد و یا به عبارت بهتر تکلیفش کمی معلوم می­شد اما مسأله منِ نویسنده که حل نمی­شد! بله آقای ممیز اگر بندهای قانون اساسی را جلوی خودش بگذارد شاید کمی عقلانی­تر عمل کند و تکلیفش با خودش معلوم­تر شود و کمی از این گیجی و آشفتگی دربیاید که هر روز یک جور اعمال سلیقه نکند اما همه این­ها چه ربطی به من نویسنده دارد؟ مگر من برای نوشتن رمان یا نمایشنامه­ام باید قانون اساسی را جلوی خودم بگذارم تا بفهمم چه باید بنویسم؟ اصلاً مگر قانون اساسی کتاب مقدس است؟ می­دانم منظور شما این نیست اما بسا که چنین پیامد غلطی به ذهن بیاید و من از ترس همین پیامد غلط  است که دارم به جلو فرار می­کنم.

به هر حال جامعه ما خط قرمزهایی دارد. واگذاری مسئولیت در قبال این خط قرمزها به خود نویسندگان، چه تاثیری بر خودسانسوری خواهد داشت؟ آیا می‌تواند موجب کاهش خودسانسوری شود؟

من این حرف­ها را خیلی نمی­فهمم. نویسنده واقعی کاری به خط قرمزها ندارد. او کار خودش را می­کند. اثر واقعی باید بتواند خط قرمزها را که همواره هم کاذب­اند جابه­جا کند. لابد شما خواهید گفت بالاخره هر جامعه­ای یک محرماتی دارد. من می­گویم چرا دیگران باید آن محرمات را به من یادآوری کنند و مگر خودم نمی­فهمم چه باید بنویسم و چه ننویسم و اصلاً از کجا که بسیاری از این محرمات واهی و کاذب و حاصل سنت­های تاریخی و بت­های ذهنی ما نباشند؟