تبليغاتX
عدو با دکمه های باز - شاعران، نویسندگان و منتقدان از نظریه‌پردازی و نقد ادبی در ایران می‌گویند

عدو با دکمه های باز

وب نوشت های بهنام ناصری

شاعران، نویسندگان و منتقدان از نظریه‌پردازی و نقد ادبی در ایران می‌گویند


از چالش‌های غیر ادبی تا فقر نقد ادبی

مقایسه بضاعت نظریه‌پردازی و نقد ادبی در ایران با آنچه که حوزه نظری ادبیات در -مثلا- زبان‌های انگلیسی و فرانسه بدان دست یافته، طبعا مع‌الفارق است. در بررسی این فاصله و تشریح دلایل فرهنگی، اجتماعی و تاریخی آن، نظرات و تعابیر مختلفی وجود دارد. از باور به اینکه بحران نقد ادبی را باید در فقر سنت انتقادی در‌ تاریخ‌مان جست‌وجو کرد تا قائل بودن به تبعیت نقد از «بحران ادبیات ایران»؛ از اعتقاد به عدم برخورداری از فرهنگ اجتماعی نقدپذیر و اشاره به کمبود نهادهای حامی نقد در جامعه تا تاکید بر نقد گریزی و نقد ستیزی نظام‌های حاکم بر ایران در طول تاریخ و ...، نقطه نظراتی هستند که در گزارش حاضر از قول تنی چند از نویسندگان، شاعران و منتقدان می‌خوانید.
---
محمدعلی سپانلو: منتقد باید صاحب نظریه باشد
کمتر نویسنده، شاعر و یا منتقدی است که به عدم برخورداری ادبیات ما از نقد حرفه‌ای در طول تاریخ تردید داشته باشد. چندان که این پندار در گزارش حاضر نیز فصل مشترکی است در نظرات -تقریبا- همه مصاحبه شوندگان.
محمدعلی سپانلو می‌گوید: «ما در طول تاریخ، نقد ادبی در سطح حرفه‌ای نداشته‌ایم و بهترین نقدها را هم نه ناقدین حرفه‌ای -که نداریم- بلکه بعضی از نویسنده‌ها و شاعران‌مان نوشته‌اند. بنابراین نمی‌توانیم از بحران بگوییم و فقط می‌توانیم از فقر نقد حرف بزنیم. باید به گذشته نگاه کنیم و ببینیم چقدر سنت نقد ادبی داشته‌ایم.» او معتقد است که «نقد ادبی ما در ادوار مختلف در سطح اجتماعی فقیر بوده» و در تکمیل این حرفش درمی‌آید: «نه اینکه ما نقدهای خوبی نداشته‌ایم. به هر حال نقدهای قابل‌ توجهی هم داشته‌ایم ولی در نقد، همواره نسبت به تولید ادبیات فقیر بوده‌ایم.»
نویسنده کتاب‌های «هزار و یک شعر» (آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم) و «نویسندگان پیشرو ایران» (تاریخچه رمان، قصه کوتاه، نمایشنامه و نقد ادبی در ایران معاصر) به ویژگی‌های نقد تحلیلی اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که جدای از مولفه‌هایی چون زبان، تکنیک ‌و عناصر دیگری چون صرف، نحو و ...، بررسی جهان‌بینی صاحب اثر نیز از ارکان نقد تحلیلی است. از نظر او منتقد به هر حال باید صاحب نظریه‌ باشد: «یکی از مسائلی که زمانی در تقرب به آن افراط می‌‌شد و زمانی در دوری از آن، بررسی جهان‌بینی صاحب اثر است. این جهان‌بینی البته معنای ایدئولوژیک ندارد. زمانی به شکل ایدئولوژیک به آن تقرب می‌شد و الان هم چون تصور می‌شود که ایدئولوژی لزوما سیاسی است، به معنی دوری از ایدئولوژی از آن دوری می‌شود. در حالی که منتقد به هر حال باید صاحب نظریه‌ای باشد؛ اگر قرار باشد همه بر اساس اصولی واحد نقد کنند، خُب، یک منتقد کافی است و چه لزومی دارد که این همه منتقد داشته باشیم؟»  
شاعر مجموعه‌های «تبعید در وطن» و «قایق‌سواری در تهران» از میرزا فتحعلی‌خان آخوندزاده (1257-1190) به عنوان یکی از پیشگامان برجسته نقد ادبی در ایران نام می‌برد و می‌گوید: «پس از آخوندزاده، کم و بیش نقد در کشور ما پیدا شده. مثلا چهل سال پیش، به هر حال برخوردهای انتقادی جالبی داشتیم. کسی مثل آقای [عبدالعلی] دستغیب را داشتیم که یک نظریه داشت. [رضا] براهنی بود که به ترکیبی از نظریه‌ها نظر داشت. اسماعیل نوری‌علا بود که در واقع نسل جوان و جدید را رهبری می‌کرد. ناقدین دیگری هم داشتیم که گاهی می‌نوشتند و خوب هم می‌نوشتند. مثل [یدالله] رویایی، م.آزاد، مصطفی رحیمی و دیگران. امروز هم می‌بینیم که ناقدانی هستند که خوب با اثر برخورد می‌کنند اما نقدهایشان ناقص است و فراگیر نیست. به خصوص در نقدهای نسل جدید، می‌بینیم که اصول ثابتی در همه آنها تکرار می‌شود. اصولی که متاثر از بعضی از نظریه‌های اروپایی است. تاکید می‌کنم بعضی از نظریه‌ها و نه همه نظریه‌ها. خیلی از منتقدان جدید هستند که یکی دو تا از نظریه‌ها را مثل یک جور رسالت پذیرفته‌اند و بر مبنای آن نقد می‌کنند. با توجه به همین [نکته] می‌توانیم دریابیم که نقد ما به لحاظ کیفی چقدر فقیر است.»
از سپانلو در مورد نسبت دانشگاه‌ها و جریان‌های نقد ادبی در ایران می‌پرسم. می‌گوید: «من وقتی نقد بعضی از اساتید دانشگاه را می‌خوانم، به نظرم می‌رسد که آن‌ها بیشتر تئوری‌ها را می‌شناسند تا خود ادبیات را. بعضی‌ها هستند که نقد رمان یا شعر می‌کنند و انگار آن قدر که تئوری‌های نقد را خوانده‌اند، خود آن رمان یا شعر را نخوانده‌اند.‌ به هر حال دانشگاه هم می‌تواند موثر باشد و نظریه‌های مختلف نقد ادبی را بیاموزد.»
وی سانسور را دامن‌گیر نقد هم می‌داند و معتقد است که گاهی خلاقیت در نقدنویسی با عامل بازدارنده‌ای چون سانسور مواجه می‌شود: «خود منتقد هم گاهی بعضی از حرف‌ها را نمی‌تواند بزند. در مواردی هم می‌بینیم که بعضی از نقدها باعث فاش شدن و به تبع آن، سانسور اثر می‌شوند. مثلا شما در نقدتان بر یک اثر، می‌نویسید که آن اثر اهمیتش در چه زمینه‌ای است. ممکن است قبل از آن نقد، اثر در نوعی ابهام هنری پیچیده شده باشد و منتقد آمده باشد و آن را از ابهام در آورده باشد. گاهی همین ابهام زدایی‌های منتقدان باعث می‌شود که یک کتاب در چاپ بعدی‌اش دچار سانسور ‌شود. در این صورت سانسور به عامل بازدارنده‌ خلاقیت منتقد تبدیل می‌شود.»
 
بهاءالدین خرمشاهی: نه بحران آفرینش ادبی داریم نه بحران نقد ادبی
وقتی از بهاالدین خرمشاهی می‌پرسم که آیا کم‌بضاعتی نقد ادبی در ایران را باید تابعی از بضاعت تولیدات ادبی دانست، او فرض بحران زدگی ادبیات ایران را رد می‌کند. وی معتقد است که «آفرینش‌گری ادبی در ایران، موقعیت نابسامانی ندارد» و می‌گوید: «نمی‌دانم چرا روشنفکران و اهل قلم ما گرفتار نومیدی شده‌اند و دستاوردها و پدیده‌های مثبت را یا به دیده نمی‌آورند یا اینکه برای آن ارج و اعتباری قائل نیستند.»
این نویسنده و پژوهش‌گر ادبی در گفت‌وگو با سینما و ادبیات در مورد مصادیق آنچه که «دستاوردهای مثبت فرهنگی» می‌نامد به آخرین مقاله‌ای که نوشته است اشاره می‌کند: «نوشتن این مقاله که «رشد و رونق فرهنگی در ایران» نام دارد، دشوار بود. نه از این نظر که ما رشد و رونق فرهنگی نداریم. از این نظر که «مزاج‌گویی» و تعریف از دولت به نظر می‌رسید. در حالی که آن رشد و رونقی که در آن مقاله گفته‌ام، ارتباط زیادی به کار و کارنامه دولت ندارد و بیش از 90 درصد آن به بخش خصوصی ربط دارد. از جمله گفته بودم که ما 10 هزار ناشر داریم که البته یک دهم از این تعداد فعال‌اند. یا شش هزار نشریه اعم از روزنامه و مجله داریم با همه سخت‌گیری‌های که در ممیزی می‌شود. یا در سال‌های اخیر سالی 60 هزار عنوان کتاب در ایران منتشر شده است که در مقایسه با همه کشورهای شبیه یا همسایه ما وضعیت بهتری است. منظورم از اشاره به این مقاله این است که ما از نظر آفرینش‌های ادبی موقعیت نابسامانی نداریم.»
خرمشاهی قبول دارد که «نقد ادبی ما در اوج نیست» و اضافه می‌کند که «معلوم نیست که در گذشته هم بهتر از حال بوده باشد». او اصطلاح «نقد ادبی» را در ایران مبهم ارزیابی می‌کند: «ممکن است تصور شود که مراد از آن، نوشتن نقد بر آثار ادبی است. حال آن‌که مراد شما از این نظرخواهی، نظریه‌های ادبی و ادبیات پژوهی است که در این حوزه در 60-50 سال اخیر ما تنها چند اثر برجسته داشته‌ایم که از شاخص‌ترین‌هایشان می‌توان به «سخن و سخنوران» اثر مرحوم فروزانفر، «طلا در مس» اثر دکتر رضا براهنی و آثار چندگانه دکتر حسین پاینده اشاره کرد. در مجموع باید بگویم که به اعتقاد من نقد ادبی تابع آفرینش ادبی است. معتقدم که آفرینش ادبی در اوج نیست. البته در حضیض هم نیست و معتقدم در بحران هم نیست. ما نه در بحران آفرینش ادبی هستیم و نه در بحران نقد ادبی ولی یک نکته نگران‌کننده وجود دارد و آن این است که شاعران و داستان‌نویسان مهم و مطرح این زمانه، فرهنگ جهانی پیشرفته‌ای ندارند. تکیه بر ذوق ادبی، دیگر دورانش سرآمده است.»
خرمشاهی در پاسخ به سوالی درباره نسبت جاری میان بضاعت نقد ادبی در ایران و نازایی سنت انتقادی در تاریخ فرهنگ ما می‌گوید: «در این مورد حق با شماست. ما با اینکه کارنامه‌‌ای پربرگ و بار و هزار ساله از شعر و شاعری داریم اما سخن‌سنجی سزاواری نداریم. در تاریخ ادبیات معاصر و گذشته ما یکی دو قلم نقد ادبی بیشتر دیده نمی‌‎شود. حال اینکه سزاوار ادبیات هزارساله ما این است که ده‌ها تاریخ ادبیات داشته باشیم.»
وی یکی از مهم‌ترین مشکلات را در این می‌داند که «ادبیات ‌پژوهان ما سراغ آثار بزرگ نقد ادبی جهانی نمی‌روند» و می‌افزاید: «در این میان یک استثناء درخشان وجود دارد و آن هم ترجمه اثر بسیار مهمی است در هشت جلد به نام «تاریخ نقد ادبی» اثر «رنه ولک» که مرحوم سعید ارباب شیرانی در 20 سال آخر عمر خود به ترجمه این اثر پرداخت و کار کارستانی پدید آورد. اگر ما 20-10 اثر اینچنینی به صورت ترجمه یا تالیف داشتیم در فضای نقد ادبی و ادب‌شناسی ما بی‌شک اثرگذار بود ولی چه کنیم که روشنفکران ما دنبال ترجمه یا تالیف کارهایی که زمان‌بر و مستلزم 30-20 سال تلاش پی‌گیر است، نمی‌روند و به قول معروف: ز آب خُرد، ماهی خُرد خیزد.»      

رضا عامری: با مفاهیم برساخته منتقدان گذشته، هیچ کاری نکرده‌ایم
به اعتقاد رضا عامری، قبل از نقد، ما در حوزه توليد آثار ادبی هم با بحران روبه‌رو هستيم. وی بر این باور است که آثار ادبی تولید شده در دهه اخیر نتوانستند از آثار قبل از خود فراروی کنند و در توضیح این مطلب به «سینما و ادبیات» ‌می‌گوید: «لااقل در مورد ادبیات داستانی و به طور اخص در حوزه رمان، این طور فکر می‌کنم. به هر حال در یک نگاه کلی باید گفت که ادبيات روايي ما به بن‌بست خورده و اين بن بست جدا از فضاي کلي بحران نيست و طبعا با بحران نقد ادبی هم ارتباط مستقیم دارد.»
نویسنده آثاری چون نقش‌بندان قصه ایرانی (نقد آثار و افکار هوشنگ گلشیری) و آدونیس‌خوانی در ایران می‌گوید: «نقد ما در مقطعی، يک حوزه ايدئولوژيک و کاملا متعهدانه را وا ‌گذاشته و به سوي يک عرصه نسبي گرايانه و شکل گرايانه يا فرماليستي حرکت ‌کرده است. بنابراين ما با یک شکاف روبه‌رو هستيم. این شکاف در واقع ناشی از همان واکنش شکل گرايانه است که ما را از ايدئولوژي محض به عرصه‌ای فرماليستي می‌برد. البته اين دو گانگي، ويژگي ما هم هست و به هر حال، بحران شکل طبيعي آن است.»
از عامری درباره آغازگاه رویکرد نقد ادبی به سوی آنچه از آن با عناوین «نسبی گرایی» و «شکل‌گرایی فرمالیستی» نام می‌برد می‌پرسم و او توضیح می‌دهد: «ما در دهه هفتاد گرفتار جريانی شديم به نام نسبي گرايي که مبتنی بر انديشه‌هاي پست‌مدرن بود؛ و گفتيم در اينجا با کلي از انديشه‌هاي عرفاني ما پيوند دارد. ما هايدگر وطني، نيچه وطني و لکان وطني ساختيم. يعني اين‌ها را به عرفان خودمان اضافه کرديم و چيزي ساختيم. ما از جرياني که خودش بن‌بست بود، مي‌خواستيم يک راه دررو بسازيم اما نه اين را نجات داديم نه آن را! »
مترجم رمان «میرامار» اثر نجیب محفوظ، درباره گسست از سنت ادبی و نقش آن در بحران امروز نقد می‌گوید: «در اين که فقدان پيوند با سنت ادبي به ما ضربه زده است، هيچ شکي نبايد کرد. به عنوان مثال کساني مانند رضا براهني يا محمد مختاري آمده، زحمت کشيده و مفاهيمي ساخته‌اند مانند «‌شبان رمگي»‌، «چشم مرکب» يا «ناموزوني تاريخي» و حالا ما که نسل مثلا بعد از آن‌ها هستيم با اين مفاهيم هيچ کاري نکرده‌ايم. يا مثلا شاهرخ مسکوب روي شاهنامه کار کرده و به مفاهيمي مانند جهانداري و جهانگيري يا بگویيم حماسه در فارسي ابعاد تازه‌اي داده‌ است و ما به اين مفاهيم به هيچ رو نپرداخته‌ایم و  حتي ارتقائشان نداده‌ايم. حتي نتوانسته‌ايم انتقال‌شان دهيم تا از فراموش شدن‌شان جلوگيري کنيم. خُب، سنت مگر چيست جز همين انتقال و انتقال‌پذيري‌ها؟»
عامری در پاسخ به این سوال که نخستین نقدهای مستقل که ناظر بر ساختار و ادبیت متن باشند، به نظر شما در چه مقطعی تولید شدند، می‌گوید: «خوانش متون تا نیمه قرن چهارده شمسی در شکل عام خود به سوی اعتماد به شرح و تفسیر و تعلیق متون ادبی و یا تاریخ نگاری بسنده کرده بود. مثل زرین کوب، مینوی، شفق و ... در دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی، نخستین نقدهای مستقل ادبی با نظریه‌ای که ادبیات را ساختاری متنی می‌دانست که ماده اولیه‌اش زبان است و به «ادبیت» متون نگاه داشت، به وجود آمد. نگاهي که بيشتر صبغه فرماليستي و «‌نقد نو» ‌آمريکايي داشت. این نگاه را بیشتر درحوزه نقد شعر فارسی و با نگاهی فرمالیستی در آثار منتقدینی چون  اسماعیل نوری‌علاء، مهرداد صمدی، یدالله رویایی، شفيعي کدکني و رضا براهنی می‌توان يافت.»
وی به فقدان رویکردهای آکادمیستی در دو دهه اخير در حوزه نظری ادبیات در ایران اشاره می‌کند: «با توجه به افزوني آثار ترجمه در حوزه نقد و نظريه ادبي، در دو دهه اخیر شيفتگي به نقد غربي به شکلي حماسی برجسته شده است‌ بدون آنکه رویکرد به شیوه‌های انتقادی و تخصصی‌تر معمول شود که اين را بايد مولود غياب رويکردهاي آکادميستي در ايران ارزيابي کرد. در حالي که نمي توان ولع کودکان نسل انقلاب در عصر انفورمايتک را به مظاهر این عصر ناديده گرفت. ولعي که اکنون به دوره وجاهت خود نزديک شده و سعي دارد تا آوانگاردترين شيوه‌ها و روش‌هاي انتقادي را در جامعه پياده کند نیز غیر قابل چشم‌پوشی است و اين، در غياب نسل پیشین منتقدين، نقشي پررنگ‌تر به خود گرفته است.»

علی خدایی: هنوز در مرحله آشنایی با نقد ادبی هستیم
هر سوالی در مورد بحران نقد ادبی در ایران برای علی خدایی مبهم است. این نویسنده در توضیح دلیل این ابهام می‌گوید: «فکر می‌کنم نقد ادبی هنوز در کشور ما تازه است و پیشینه خیلی زیادی ندارد. چیزی هم که من در این باره می‌دانم، محدود به چند کتاب است که حتی اگر ترجمه نباشند و تالیف باشند، بخش عمده‌ای از آنها توضیحات مولف است از آنچه که به زبان‌های دیگر خوانده. حال من به عنوان خواننده علاقه‌مند-و نه حتی نویسنده- که این آثار را می‌خوانم، فکر می‌کنید با چه چیزی روبه‌رو می‌شوم؟ با مطالب تکه تکه و پراکنده‌ای که بر اساس آن، من مسائل نظری‌اش را فرا نخواهم گرفت چون کلا برایم مبهم است. واقعا نمی‌دانم از کِی این کتاب‌ها در کشور ما عرضه شدند. شاید بهترین زمانی که بتوان به آن نسبت داد، مقطعی است که کتاب‌های بابک احمدی مثل «ساختار و تاویل متن» منتشر شد. من فکر می‌کنم از آن مقطع به بعد بود که دیدیم کسانی با آن نوع ادبیات -که در آن کتاب‌ها بود- به آثار ادبی و حتی هنری کشورمان نزدیک و با آن روبه‌رو شدند.»
برنده جایزه بهترین مجموعه داستان دهه هشتاد از سوی نویسندگان و منتقدین مطبوعات به خاطر کتاب «تمام زمستان مرا گرم کن» در ادامه به سینما و ادبیات می‌گوید: «به هر حال همان طور که گفتم مقوله نقد در کشور ما خیلی جوان است و جا دارد که علاقه‌مندان بیشتری به طرفش جذب شوند. بنابراین صحبت کردن از بحران نقد ادبی در چنین وضعیتی خیلی مبهم است. در مقام یک خواننده علاقه‌مند -و نه نویسنده- فکر می‌کنم که ما هنوز در مرحله آشنایی با نقد ادبی هستیم. یعنی هنوز کارهای خیلی مهمی نکرده‌ایم که حالا بیاییم از بحرانش حرف بزنیم.»
از نویسنده مجموعه داستان «کتاب آذر» نظرش را در مورد نقدهایی که بر آثارش نوشته شده می‌پرسم. خدایی می‌گوید: «در مورد کارهای خودم نقدهای زیادی خوانده‌ام. همه کسانی که این نقدها را نوشته‌اند طبعا از دریچه نگاه خودشان به اثر می‌پردازند. واقعیت این است که خودم را دارای توانی نمی‌بینم که به واسطه آن بگویم این نقدها بر اساس چه نظریه‌ای نوشته شده‌اند اما بر اساس نشانه‌هایی که در بعضی از نقدها که بر کارهای من نوشته شده‌، فکر می‌کنم که نشانه‌های روانی و نشانه‌های یک دوره خاص از جامعه را در کارهایم نشان داده‌اند اما این نقدها از سطح نشانه‌ها فراتر نرفته و تعمیم نیافته‌اند تا من بتوانم بگویم که بر اساس کدام نظریه‌های ادبی نوشته شده‌اند.»
نویسنده مجموعه داستان «کتاب آذر»، اغلب آثاری که در زبان فارسی در حوزه تحلیل ادبی -به ویژه در سال‌های اخیر- نوشته شده را فاقد جنبه‌های علمی می‌داند: «گاهی که من سعی می‌کنم با توجه به محتویات کتاب‌هایی که در این سال‌ها در حوزه تحلیل‌ ادبی در کشور ما نوشته و منتشر شده، به آثار ادبی و به ویژه داستانی نگاه کنم، می‌بینم که تحلیل‌ها اگر چه ممکن است ساختمند هم باشند اما هیچ کدام علمی نیستند. به زبان ساده‌تر باید بگویم که هیچ کدام از نقدها به من یاد نمی‌دهند که چگونه از یک اثر لذت ببرم. ممکن است که خیلی از آنها موفق شده باشند جنبه‌های مبهم یک اثر را برایم روشن کنند اما این رویکرد روشنگرانه لذت من از متن ادبی را تضمین نمی‌کند. یعنی روشن شدن ابهامات یک متن نمی‌تواند برای لذت بردن من در مقام خواننده از آن متن، شرط کافی باشد. همیشه دلم می‌خواست لذتی را که از یک اثر می‌برم بتوانم روشمند کنم و طبیعی است که در زبان فارسی دنبال آثار تحلیلی در این زمینه بوده باشم اما هیچ وقت چنین آثاری را نیافتم.»

مهرداد فلاح: گناه نقد به گردن ادبیات ایران نیست
مهرداد فلاح فقر نقد ادبی را به وضعیت ادبیات ایران بی‌ارتباط می‌داند و تصریح می‌کند که «بحرانی بودن ادبیات ایران» یک دروغ رسانه‌ای است: «وقتی فرض را بر این می‌گذاریم که ادبیات ما دچار بحران است، خیلی حرف‌ها که می‌توانست در باره این ادبیات به زبان بیاید، خود به خود ناگفته می‌ماند و هرگز آشکار نمی‌شود. البته منظورم بار منفی واژه بحران است وگرنه شاید بحران چیز خوبی باشد برای کار خلاق. زمانی که ادبیات خیلی درگیر تغییر و تحول می‌شود، شاید برای کسانی که نتوانسته‌اند با این دگرگونی‌ها کنار بیایند و هم‌پای آن پیش بروند، این گمان پیش بیاید که ادبیات بحران زده است.»
شاعر مجموعه‌های «از خودم» و «بریم هواخوری» بضاعت محدود نقد ادبی و ناچیز بودن گونه‌های نقد در ایران را تایید می‌کند: «اصل مشکل به نظرم به بیرون از ادبیات ما برمی‌گردد. ما نقد نداریم چون نهادهای فرهنگی و اجتماعی حامی نقد در کشورمان وجود ندارد. ما نقد نداریم چون فرهنگ اجتماعی نقدپذیر نداریم. ما نقد نداریم چون همیشه درگیر نهادها و عوامل مسلطی بوده‌ایم که نقد را انکار ‌کرده‌اند. ما نقد نداریم چون یا چوب بر سر خودمان می شکنیم و یا از آدم‌ها مجسمه می‌سازیم و دورشان می‌گردیم و تقدیس‌شان می‌کنیم. این که بگوییم آثار ادبی طراز اول ما -چه کلاسیک و چه امروزی- نقدپذیر نبوده و یا این که ما نتوانسته‌ایم آثار درخشان و طراز اولی خلق کنیم، هر دو بی ربط به نظر می‌رسد. فرهنگ ایرانی همواره توانسته متن‌های خلاق و در مقیاس جهانی تولید کند. بنابراین نمی‌توان گناه فقدان نقد را به گردن ادبیات ایرانی انداخت. ممکن است هنرمندان ما چندان روی خوشی به نقد نشان نداده باشند، ولی آثارشان چنین نبوده. همین که شاهنامه‌ای تولید می‌شود، خود می‌تواند خوراک چند نسل از منتقدان را فراهم کند. چنین متن‌هایی در تاریخ ادبیات‌مان کم نداشته‌ایم. درد بزرگ ما در طول تاریخ این بوده که اغلب نظام‌های سیاسی حاکم بر ما نقد گریز و نقد ستیز بوده‌اند. این مساله تاریخی به نظر من، دلیل اصلی شکل نگرفتن نهادهای نقدپرور در کشور ما بوده است. به علاوه، چون جامعه ما از درون هم یک جامعه متکی به سنت بوده، بازخورد این اتکاء، مانع گسترش نقد در زیست تاریخی ما شده است.»
فلاح ضمن طرح سوالی از خودش مبنی بر اینکه «چه کنیم تا در این قلمرو، همچنان فقیر نمانیم؟» می‌گوید: «هنرمندان ما باید مخاطبان‌شان را تشویق کنند و [با آنها] از آثار خود بگویند و بنویسند. ما نباید توقع‌مان از نقد را خیلی بالا ببریم. اول باید کمک کنیم تا ترس مخاطبان از وارد شدن به مقوله نقد بریزد و هرچه دوست دارند، بگویند. بنابراین من بر این باورم که امروزه ما به همه جور نقد در هر سطحی از کیفیت فنی نیاز داریم و باید به همه انواع نقد روی خوش نشان دهیم. از نقد روزنامه‌ای و تبلیغی گرفته تا نقد فنی و دانشگاهی و حتا نقد ذوقی. دیگر اینکه شاعران و نویسندگان باید آستین بالا بزنند و درباره آثار همکاران‌شان بگویند و بنویسند. اصلا بد نیست که من نویسنده درباره ارزش‌های فنی و زیبایی‌شناختی کارهایم بنویسم. در این راه حتی اگر به تملق از خود هم بیفتیم، بهتر از آن است هیچ سخنی در بین نباشد.»
وی اضافه می‌کند: «نقد را آدم‌های حی و حاضر تولید می‌کنند؛ یعنی من و تو. پس بهتر است قدر همین آدم‌های معدودی را که بدون هیچ پشت و پناه مادی و معنوی در کار نقد فعالند، بدانیم و کمی هم تشویق‌شان کنیم.»
این شاعر با یادآوری یک نکته به شاعران و نویسندگان، حرف‌هایش را به پایان می‌رساند: «درست است که من شاعر، امروزه آن قدر سختی و مشقت می‌کشم و از نظر وقت و انرژی در مضیقه‌ام که نمی‌دانم به کمک کدام معجزه، گاهی می‌توانم قلمی بر کاغذ بدوانم اما این امر هیچ از مسئولیت من و تو کم نمی‌کند. اگر قرار است اتفاقی بیفتد و آب راکد نقد ادبی در کشور ما موجی بردارد، این من و توایم که باید آستینی بالا بزنیم و سنگی مهمان این برکه کنیم.»

بهزاد خواجات: حوزه‌های آکادمیک در ایران نسبتی با جریان‌های زنده نقد ادبی ندارند
بهزاد خواجات نقد ادبی را موضوعی امروزین می‌داند که نمی‌توان جایگاهی در حیات فکری ما برای آن قائل شد: «نقد ادبی به طور کلی موضوعی مدرن است و بدیهی است که در حیات فکری ما محلی نداشته باشد. ادبیات هر ملتی برگرفته از نوع زندگی آن ملت است و هر چه این زندگی متنوع باشد و نهادهایی برای نقد و اندیشه سنجی ابداع کرده باشد نقد را هم به خود می پذیرد و تک صدایی را در خود مهار می کند.»
شاعر مجموعه‌های «مثل اروند از در مخفی» و «حکمت مشاء» در گفت‌وگو با سینما و ادبیات در بیان نظرش در مورد نسبت میان وضعیت کنونی نقد ادبی و حوزه تولید ادبیات ایران در طول تاریخ به تک ساحتی بودن ادبیات کلاسیک ما اشاره می‌کند: «ادبیات سنتی ما تا حدود زیادی تک صدایی است؛ چه در حماسه، چه در غنا و چه در تعلیم و این امر به میزان زیادی به دلیل سطح سواد عمومی و شاکله فئودالیسم در جامعه است. نقد هم از همین قاعده تبعیت می‌کند و آن چه در سنت ادبی ما هست نفی و اثبات‌هایی شخصی است بی معیاری قابل اعتماد.»
وی همچنین به آغازگاه جریان واقعی نقد در ایران اشاره می‌کند و با بیان این‌که «نقد ادبی به معنی واقعی خود از اواخر مشروطه در ایران آغاز می‌شود و اندک اندک راه طبیعی خود را طی می‌کند»، می‌افزاید: «منتها این نقد گاه از دو مشکل رنج برده است؛ مشکل اول عدم توجه به تئوری‌ها و تجربیات ملل دیگر و اشراقی دیدن نقد است و دومین مشکل، درغلطیدن به ورطه تئوری‌های موجود بدون ایرانیزه کردن آنها.»
خواجات می‌گوید: «بدیهی است که در یک بافته اجتماعی یا فرهنگی مسائل با هم ارتباطی ارگانیک پیدا می‌کنند و فقدان «درک حضور دیگری» به نقدی یک سویه راه می‌جوید و حتا مشخصاتی کاسبکارانه پیدا می‌کند.» به اعتقاد این شاعر، تعداد منتقدان واقعی در کشور ما کمتر از انگشتان یک دست است: «ما در ایران چهار یا پنج منتقد خوب بیش‌تر نداریم که مجموع تخصص باشند و درک فرهنگ اینجایی.»
وی بر این باور است که اشراقی دیدن نقد دقیقا بازتاب شرایطی است که در آن فقدان یا کمبود نهادهای سیستماتیک نقد ادبی -که شاخص و جلوه آن تئوری است- مانع بسط ایدئولوژیک نقد می‌شود. خواجات توضیح می‌دهد که «در چنینن شرایطی، بالطبع مولفه‌های تعریف شده‌ای هم نمی‌توان سراغ گرفت. در این وضعیت «تجربه ادبی» جای «نظریه ادبی» را می‌گیرد و هر شاعر یا نویسنده‌ای گمان می‌کند که توانایی نقد هم دارد. از همین روست که ما در همین ادبیات یک صد ساله معاصر نظریه‌پرداز کم‌تر داشته‌ایم.»
خواجات تمسک به نظریات اغلب غربی و عدم هضم آن در «فرهنگ ایرانی-شرقی» را مشکل دیگر نقد ادبی ما می‌داند و می‌گوید: «البته من قائل به تداخل خطوط جغرافیایی در خطوط فکری نیستم اما هر نظریه ادبی بازتاب حرکت‌های ادبی در یک بافته فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی است و بالطبع با رنگ و بوی همان بافته می‌توان از آن استفاده کرد اما نمی توان آن را مدل ایده‌آل تولیدات ادبی قلمداد کرد.»
وی که مدرس دانشگاه هم هست در پاسخ به سوالی در مورد بضاعت ادبیات ایران در رویکردهای آکادمیستی به نقد می‌گوید: «در ایران حوزه‌های آکادمیک اغلب در پس قافله حرکت کرده‌اند و نسبتی با جریان‌های زنده نقد ادبی -متاسفانه- نداشته‌اند. البته هستند عده‌ای که کوشش‌هایی در جهت رفع این معضل انجام داده و کوشیده‌اند که نقد و چیستی آن و جریان‌های موجود در نقد ادبی را آکادمیک کنند اما این افراد خیلی اندک‌اند. من گمان می‌کنم مشکل در نو و نوگرایی است که حوزه‌های آکادمیک اغلب از آن وحشت داشته‌اند و بنابراین سنت را به عنوان مدل رسمی و بلافصل ادبیات اصیل تلقی کرده و به هر جریان نو از این سر، بدبینانه نگریسته‌اند.»

شمس آقاجانی: بسیاری از منتقدان ریز و درشت شعر حتی زحمت خواندن نیما را به خود نداده‌اند
شمس آقاجانی می‌گوید: «وقتی پرسیده می‌شود چه بخشی از بحران نقد ادبی ما در بحران ادبیات ایران پای دارد، یعنی پیشاپیش بر وجود بحران نقد ادبی در ادبیات ما صحه گذاشته شده و این کار ما را ساده¬تر کرده است.»
شاعر مجموعه «مخاطب اجباری» در گفت‌وگو با سینما و ادبیات می‌افزاید: «وسوسه می¬شوم بپرسم ما در کجا بحران نداریم؟! اگر نگاهی به واحدهای درسی دانشگاه¬های ما مثلا در رشته¬ ادبیات فارسی از مقطع کارشناسی تا حتی دکترا بیندازیم دیگر حتی لازم نخواهد بود وقت‌مان را صرف پاسخ دادن به این پرسش کنیم! پس نقد آکادمیک که تکلیفش معلوم است و اصولا محلی برای شکل¬گیری و بسترسازی برای آن وجود ندارد. در تاریخ ادبیات سنتی ما هم به جز مختصری تحت عنوان علوم بدیعی و... جای نقد کاملا خالی است.»
آقاجانی به دنبال طرح این پرسش از خود که «این نقد چگونه و از کجا باید شکل بگیرد؟» در مقام توضیح برمی‌آید: «در خلاء که نمی¬تواند! شما یک منتقد حرفه¬ای نشانم بدهید. حرفه¬ای به این معنا که فکر و ذکر کسی این باشد و کار و بارش از این راه. می¬دانید که چنین شخصی حداکثر بیش از چند هفته زنده نخواهد ماند! در چنین وضعیتی آن¬چه تا همین اندازه هم نقد ادبی را سر پا نگه داشته تلاش¬ها و توانایی¬های فردی منتقدان است. منتقدانی که عمدتا  شاعران یا نویسندگانی‌اند که از سر علاقه و اتفاق و یا به ناچار به نقد هم می¬پردازند.»
شاعر مجموعه آماده انتشار «آفریقا، ترکیه، گزارش سفر» آغازگاه تاریخی نقد ادبی در ایران را بعد از انقلاب مشروطه ذکر می‌کند: «از زمان مشروطه به بعد گاه‌گاهی آدم¬های قابلی هم پیدا شدند اما طبیعی و بدیهی است که در حد حرکت¬های فردی و جرقه¬های تصادفی ظاهر شده باشند. اینجاها تازه جاهای خوب قضیه است. فاجعه آنجاست که ببینیم بسیاری از منتقدان ریز و درشت موجود حتی زحمت خواندن کسی مثل نیما را هم به خود نداده باشند. نیمایی که بر سر درک و انتقال اندیشه و تفکر مدرن و همان مدرنیسم ادعایی حضرات، جان کند. نیما که فقط شاعر «افسانه» و «ری¬را» و «مهتاب» و.... نبود! حالا شما می¬پرسید آیا بحران نقد ادبی ریشه در بحران ادبیات ما دارد؟ بحران ادبیات؟ بروید بالاتر: بحران جامعه¬شناختی و مردم-شناختی و چی‌چی شناختی.»
از شمس می‌پرسم «برخی بر این باورند که ریشه‌های چالش «نقد ادبی» در ایران را باید در فقر «سنت انتقادی‌» در تاریخ‌مان جست‌وجو کرد. شما میان این چالش و فقدان سنت انتقادی -یا بهتر است بگوییم نازایی سنتی انتقادی- در فرهنگ و ادبیات ما چه نسبتی قائل هستید؟» و او این طور پاسخ می‌دهد: «به دلایلی تاریخی سنت انتقادی نه تنها در ادبیات ما، بلکه در هیچ کجای دیگر هم شکل نگرفته است! مطلق¬گرایی و مطلق¬اندیشی با ما عجین شده است و تغییر و تعدیل فرهنگی هم کار ساده¬ای نخواهد بود. مثلا کافی است سری به بعضی از این سایت¬ها و وبلاگ¬های ادبی بزنید و ببینید که چند شاعر و نویسنده بر سر موضوعی یا اثری آن هم ادبی با یک انتقاد یا حتی پرسش ساده چه غوغایی به پا می¬کنند و اغلب چه حرف¬های رکیکی نثار هم می¬کنند. آدم می¬ماند که مگر چه اتفاقی افتاد که یک دفعه همه چیز از مسیر عادی خارج شده و آیا بحث شعر در میان است یا رفته میان چند نفر عامی بد دهن. فقر سنت انتقادی و به طور کلی اندیشه¬ انتقادی بسیار جدی است. باید پرسش اساسی¬تری را مطرح کرد؛ اینکه این فقر یا فقدان یا به قول شما نازایی انتقادی از کجا ناشی شده است؟ پرداختن به این پرسش البته خود داستان¬ها دارد!»

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 8:54 PM  توسط بهنام ناصری  |