X
تبلیغات
عدو با دکمه های باز

عدو با دکمه های باز

وب نوشت های بهنام ناصری

یادداشتی بر «گزارش ناگزیری»، مجموعه شعر شمس آقاجانی

در غيابِ ‌مرزهای شعر و عشق

«گزارش ناگزیری» بی‌تعارف همچون نخستین مجموعه آقاجانی، «مخاطب اجباری»، اثری اغماض‌ناپذیر است. این جایگاه اما نه تنها نافی گستردن نگاهی انتقادی به این مجموعه نیست بلکه دقیقا به دلیل انتظاراتی که در فضای نامطبوع ادبی این سال‌ها از شعر شمس آقاجانی می‌رود، بررسی کتاب او، خوانشی دقیق‌تر و انتقادی‌تر را می‌طلبد که تحقق آن قطعا از چارچوب حجمی این یادداشت کوتاه خارج است. نوشته حاضر تنها مجالی است برای مرور مولفه‌های مسبوق سابقه در شعر شمس آقاجانی که در «گزارش ناگزیری» هم کارکردشان را حفظ کرده‌اند.
1
نخستین مولفه تکرار شونده از کتاب اول آقاجانی در دومین کتاب او، روایی بودن شعرهاست. این ویژگی اگر در کتاب اول شاعر، خود را بیشتر در گرایش به تشریح وقایع توام با لحنی خطابی-تغزلی نشان می‌داد، ضمن تکرار در اثر جدید او، مهر مستقیمش را نیز بر پیشانی کتاب می‌زند: گزارش ناگزیری. به اعتباری، تمایل شاعر به روایت‌گری و بیان گزارش‌گرانه، این بار علاوه بر این‌که لابه‌لای سطرهای اثر جریان دارد، در سطحی خودآگاهانه‌تر، در نام کتابِ «گزارش ناگزیری» و البته عنوان یکی از دفاتر آن، «آفریقا، ترکیه، گزارش سفر» نیز ابراز شده است.
این بیان روایی و این لحن گزارش‌گرانه، گاهی شکلی مفرط به خود گرفته و به ویژه در شعرهای بلند کتاب، حجم نقل وقایع از فضای شاعرانه بیرون می‌زند:

آن شب آمده بود خودی نشان دهد و دلی ببرد/ اما مثل این‌که کسی دستش را.../ یا زمزمه‌ای چیزی گفته بود/ من اگر چشم‌های من کمی نمکی هست خداییش هیز نیستم/ تا چه می‌شد یک نگاهی می‌کردم/ کراهت مخصوص آدم‌های غریبه را نداشت/ یعنی سر و کارش همیشه با فرشته‌هاست!/ داشتم غرق می‌شدم که نگاهش را گرداند (صفحه 22)

اگرچه شاعر با قید پانوشت‌هایی در برخی صفحات می‌خواهد از کنشکردی بینامتنی لابه‌لای گزارش [سفر] خود پرده بردارد و مثلا می‌نویسد: «سطرهای بالا -به جز کلمات ربط- هیچ کدامش از خودم نبود. همه از کتاب‌هایی‌اند که این اواخر خوانده‌ام. من فقط ردیف‌شان کردم.» (صفحه 23)
 اما حتی با فرض وامداری بخشی از شعر از متون دیگر و با در نظر آوردن صناعت شاعر در کاربری از امکان «بینامتنیت»، باز هم حد بالای نقالی وقایع در سطرهای منظور نظر، موجه نمی‌شود؛ و این البته فرق می‌کند با کنشکرد مشابه اما -در قیاس- مطبوع‌تری که در آن سطرهایی (واقعی یا فرضی) از متن یک سخنرانی لابه‌لای گزارش سفر به متن شعر احضار می‌شود:

در آنکارا، شمس آقاجانی، از گسست‌های شعر فارسی گفت:/ "گسست‌های شعر فارسی"/ در ذهن من سوالاتی‌اند که نمی‌دانم پاسخ‌شان را می‌دانم یا نه! بعضی وقت‌ها که آن‌ها را می‌پرسند، به هر زحمتی که شده، پاسخ می‌دهم. اما تازه آن وقت که دیگران قانع می‌شوند نمی‌دانم خودمم شده‌ام یا نه. نمی‌توانم اسم این وضعیت را تردید بگذارم. [...] (صفحات 15 و 16)

سطرهای منسوب به سخنرانی که به صورت افقی نوشته شده تا از سایر بخش‌ها متمایز باشد، حدود یک و نیم صفحه ادامه می‌یابد و بعد عبارتی را محصور در پرانتز می‌خوانیم از این قرار:

(در سخنرانی‌ام حتی فرصت نشد این‌ها را بگویم) (صفحه 17)

که بر ناگفته ماندن محتوای آن سطرها در سخنرانی دلالت می‌کند و با به هم خوردن نسبت سطرها با «سخنرانی شمس آقاجانی در آنکارا» در واقع رابطه «این‌همانی» متن با واقعیت، بازی‌گوشانه و جذاب فرو می‌پاشد.
2     
آقاجانی در «گزارش ناگزیری» شاعری عاشقانه‌سراست. این را پیش از این، هم کتاب اولش گواهی می‌داد هم شعرهای پراکنده‌اش در فاصله انتشار دو کتاب و هم اظهار نظرهایش پیرامون شعر. به راستی اما با ابتنا به تلقی‌های امروزینی که آقاجانی -مثلا در تبیین نسبت زبان و امر شاعرانه- از مفهوم شعر دارد، چقدر می‌توان این گفته‌اش را که «هر شعری عاشقانه است و شعرهای عاشقانه دو بار عاشقانه‌اند»* پذیرا بود؟ آیا نسبت شاعرانگی و عاشقانگی به این در هم تنیدگی است که او می‌گوید؟ اعمال اسلوب‌های پیش‌موجود تغزل در شعرهای آقاجانی را آیا نباید مساعی مفرط شاعری عاشقانه‌سرا تلقی کرد که با اصرار بر ناشفاف ماندن مرزهای شعر و عشق در اثرش، نمی‌خواهد استقلال آن دو از یکدیگر را بپذیرد؟
این البته به معنای نفی ظرفیت‌های عاشقانه‌سرایی در شعر فارسی نیست اما شعر شمس آقاجانی آنچنان که به درستی با شکل‌های بیان در تایخ معاصر و نامعاصر شعر از جنبه‌هایی سر مقابله دارد، برای عبور از اسلوب‌های متداول سخن‌سرایی عاشقانه تمایل چندانی ابراز نمی‌کند.
گاهی البته نمونه‌های قابل توجهی هم از رفتاری فرارونده از شکل‌های مسبوق سرایش عاشقانه لابه‌لای سطرهای کتاب دیده می‌شود. مثل آنجا که از مبدا سطر معروف «دستت را به من بده» از شاملو به

دستت را به من بزن/ شرمت را به من بپاش (صفحه 36) می‌رسد.

درنمونه‌های زیادی اما با نقل وضعیت‌های عاشقانه در بی‌مرزی فضاهای شعر و عشق، تغزل جاری در شعرهای کتاب در سطح الگوهای پیش‌موجود شعر فارسی باقی می‌ماند. در گزاره‌های بی‌شماری از شعرهای مجموعه، عاملیت از آن اول شخص است. همان «من»ِ معروف که لحنی خطابی به معشوق دارد و به کرات در تاریخ شعر فارسی آزموده شده است. مثل این سطرها:

مهم نيست كه باشی يا نباشی/ دامنت بگيرد يا نگيرد/ ما فاصله‌مان تقريباً به اندازه‌ای است/ که برای توصیفش یک جمله کم می‌آید» (صفحه 62) یا «تو هم‌چنان از فواصل دور می‌خندی/ و ساعت‌ها می‌خندی/ گرچه هرگز كنارم نبوده‌ای/ هرچه كشيده‌ام از كناره‌های تو بود» (صفحه 65) یا «تعداد گاه‌گاه ما محدود است/ ابروهایت از سطح افق بالا می‌رفتند/ که وارد شدم/ پس تمایلت کجا رفته؟

----------------
*روزنامه شرق، 9 شهریور 89، گفت‌وگو با شمس آقاجانی

---------------

این یادداشت در شماره مردادماه ماهنامه تجربه منتشر شد.



+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1391ساعت 2:56 AM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با داود علی‌بابایی درباره شعر میرزاده عشقی و انقلاب مشروطه

عشقی، شاعری منحصر به فرد بود


نام ميرزاده عشقي يادآور يكي از غم‌انگيزترين خاطرات ادبي معاصر است. او از شاعران پس از سال‌های مشروطه بود و البته روزنامه‌نگار  و مدیر نشریه قرن بیستم. به آذرماه 1273 خورشیدی در همدان به دنیا آمد و 30 سال بعد در کوران اتفاقات سیاسی آغاز سده حاضر، در حالی که هنوز به چهارمين دهه از عمرش نرسيده بود، كشته شد. از عشقي آثار متعددي به نظم و نثر منتشر شده كه از آن ميان مي‌‎توان به اپرای رستاخیز شهریاران ایران، نوروزی نامه، کفن سیاه، ايده‌آل پيرمرد دهگاني و ... اشاره كرد. او كه با وجود عمر كوتاهش در شهرهاي مختلفي چون همدان، كرمانشاه، اصفهان، تهران، رشت، بندر انزلي و البته استانبول تجربه زندگي کردن داشت، دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ خورشیدی در منزلش واقع در حوالي دروازه دولت تهران هدف گلوله قرار گرفت و از دنيا رفت. با داود علي‌بابايي، مولف چند كتاب درباره شاعران مشروطه و... پيرامون نقش و جايگاه آثار ميرزاده عشقي ‌به ويژه شعرهايش در سال‌هاي مشروطه گفت‌وگو كردم. از علي بابايی تاكنون آثاری چون گفته‌های میرزاده عشقی، جامعه، فرهنگ و سیاست در اشعار و مقالات سه شاعر انقلابی (میرزاده عشقی، ایرج میرزا و فرخی یزدی)، جامعه، فرهنگ و سیاست در اشعار سیداشرف‌الدین گیلانی (نسیم شمال) و 25 سال در ایران چه گذشت (از بازرگان تا خاتمی) –که 10 جلد آن تاکنون به چاپ رسيده- منتشر شده است.

---

یکی از وجوه -تقریبا- غالب آثار میرزاده عشقی، جنبه مبلِغ و مهیِج شعرهای اوست. آیا می‌توان عشقی را پدیدآورنده ادبیاتی در خدمت تبلیغ و تهییج دانست؟

سبک عشقی به نظر من سبکی اجتماعی، سیاسی و سمبلیک است. او از [امکانات] ادبیات سمبلیک استفاده کرده؛ به خاطر همین ویژگی سمبلیستی است که آثارش بعد از او هم خواننده دارد و در واقع مسائلی که او در آثارش مطرح ‌کرده، در هر زمان و هر مکانی صدق می‌کند. ما کتابی منتشر کردیم به اسم «گفته‌های میرزاده عشقی» که البته عنوان اصلی‌اش «گفته‌های میرزاده عشقی و جامعه کنونی ایران» بود که بخش دوم آن در ممیزی حذف شده. بگذریم. به هر حال می‌خواهم بگویم که میرزاده عشقی پدیدآورنده نوعی ادبیات سمبلیک است که متاسفانه [یا خوشبختانه] زمان و مکان نمی‌شناسد و در هر دوره و هر جغرافیایی می‌تواند مصداق داشته باشد و قابل اتکا باشد.

اما این، وقایع ایران در روزگار عشقی است که عامل پدیدآیی شعرهای او می‌شود و او بنا به قراین متعدد، -لااقل خودآگاهانه- نمی‌توانسته سودای آفرینش آثاری همه‌زمانی را داشته باشد.

بله. نقش وقایع آن روزگار در شعرهای عشقی، نقش پررنگی است. من می‌خواهم بگویم که در مقاطع مختلف تاریخ ما از زمان عشقی تاکنون، بسیاری از آن وقایع تکرار شده. مثلا او وثوق‌الدوله را معلم اول و قوام‌السلطنه را معلم دوم فساد اخلاق می‌نامد که این موضوع، صرفا مختص به همان دوره نیست.

میرزاده عشقی شاعری است با دغدغه اصالت ملیت و -به اصطلاح- ناسیونالیست. از سوی دیگر برخی از منتقدین ادبی او را موفق‌ترین شاعر رمانتیک عصر خودش می‌دانند. به نظر شما حد هر کدام از این مولفه‌ها در شعر عشقی چقدر است؟

به نظر من عشقی یک شاعر اجتماعی است با مایه‌های رئالیسم و ناتورالیسم. او به عینیت‌ جامعه نگاه ویژه‌ای دارد و تا مسائل اجتماعی را حس و درک نکند، روی کاغذ هم نمی‌آورد. یعنی او شاعری نیست که بر اساس ذهن‌گرایی خودش بنویسد بلکه کاملا رئالیست و عینیت‌گراست. به دلیل همین عینیت‌گرایی و اجتماعی بودن، من میرزاده عشقی را شاعری رمانتیک نمی‌‌بینم. مثال شما برای این‌که می‌گویید عشقی شاعری رمانتیک است، چیست؟

نگاهی که عشقی را شاعری رمانتیک می‌یابد، بیشتر ناظر بر منظومه «ایده‌آل پیرمرد دهگانی» و وجوه رمانتیک آن به ویژه در تابلوی نخست یا همان «شب مهتاب» است.

من عشقی را در «ایده‌آل پیرمرد دهگانی» بیشتر ایده‌آلیست می‌بینم تا رمانتیک. ایده‌آلیسم او در این منظومه مثل تقریبا همه آثارش از جامعه نشات گرفته است. مثلا او در «کفن سیاه» ابتدا نقش اجتماعی زن‌ها را با لحاظ کردن عینیت جامعه، مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌دهد و به اصطلاح به اثرش شاخ و برگ می‌دهد. می‌خواهم بگویم که عشقی در همه آثارش به جامعه و عینیت‌های آن توجه بسیار داشته است. 

میرزاده عشقی به خاطر جوانمرگی‌اش از حضور در دوره شکوفایی شعر نو یا به تعبیری «دوره بلوغ شعر فارسی» محروم شد. اگر عشقی زنده بود، شعرش به کدام سمت می‌رفت. آیا مثل نیما با قوالب کلاسیک وداع می‌کرد؟

شعر عشقی شعری نزدیک به کلاسیک بود. یعنی به سبک نیما نزدیک نبود اما در شعرهایش خیلی هم متمایل به قالب‌های کلاسیک و کهن نبود. مثلا مستزاد «مجلس چهارم» نمونه بارز این بحث است. یعنی مثل قالب‌های تماما کلاسیک نیست که طول مصراع‌ها در آن یکسان باشد و وزنی خاص و مشخص داشته باشد. می‌خواهم بگویم که نزدیکی‌های شعر عشقی با قالب‌های کلاسیک، او را به آثار شاعران قدمایی نزدیک نمی‌کند. شعر عشقی به معنای واقعی شعر مشروطیت بود؛ هم به لحاظ محتوا و هم از نظر فرم.

عشقی در بیانیه‌هایش با موضوع لزوم تغییر در «اسلوب سخن‌سرایی»، این را هم موکدا یادآوری می‌کند که در اعمال تحولات، نباید از «ملاحظه اصالت» غافل شد. این تاکید بر حفظ اصالت آیا برآمده از اندیشه و مشی سیاسی عشقی است یا باید جنبه ادبی برای آن قائل بود؟

من فکر می‌کنم بیشتر برآمده از مشی اجتماعی اوست. عشقی به نظر من چندان هم سیاسی نبوده. یک متفکر آمریکایی می‌گوید: هنرمندان و نویسندگان، میزبانان تاریخ‌اند و سیاستمداران، میهمانان تاریخ. سیاستمداران زیادی در طول تاریخ آمده‌ و رفته‌اند و نامی از آنها باقی نمانده است. اما نام هنرمندان و نویسندگان به واسطه آثارشان باقی است. ما نمی‌توانیم میرزاده عشقی را به لحاظ ماندگاری نامش با خیلی از سیاستمداران زمان او مقایسه کنیم. من معتقدم که نام عشقی در تاریخ به مراتب ماندگارتر از حتی کسی مثل بهار است. چراکه گرایش عشقی به ادبیات بر خلاف بهار بیشتر از گرایش به سیاست است. اما بهار که می‌دانید گرایش سیاسی‌اش خیلی بیشتر بوده و البته نماینده مجلس هم بوده. ضمن این‌که عشقی طرح مسائل سیاسی اجتماعی را در حوزه نثر، چه بسا بیشتر از شعر، آزموده است. مثلا می‌توان به تعریفی که از شخصیت وثوق‌الدوله یا قوام‌السلطنه به دست می‌دهد اشاره کرد یا مسائل دیگری مثل جمهوری پنج روزه رضاخان یا عید خون. او وثوق‌الدوله را که می‌گوید «هر کس پول داد برای او باید کار کرد. وجدان، عقیده و مسلک موهوم است»، معلم اول فساد اخلاقی و قوام‌السلطنه را که می‌گوید «حق‌السکوت را بگیر، تامین آتیه و دیگر بس»، معلم دوم فساد اخلاقی می‌‌نامد. عشقی همچنین در مورد جمهوری قلابی رضاخانی که به جمهوری پنج روزه معروف است، می‌گوید: «گوسفندچران‌های سقز هم جمهوری‌خواه شده‌اند و جمهوری را درک نمی‌کنند. آیا حقیقتا گوسفندچران‌های سقز می‌فهمند جمهوری چیست؟ جمهوری خوردنی است؟ جمهوری پوشیدنی است؟ یا جمهوری را درو می‌کنند؟ و یا با جمهوری نان می‌پزند؟ اما من با یک من فوکول و کراوات، ضد جمهوری هستم!» او در اینجا می‌خواهد برساند که این، عوام هستند که دارند از -به اصطلاح- جمهوری پشتیبانی می‌کنند. عشقی قصد دارد با نوشتارش، عوام را روشن کند و به نظرش می‌رسد که با شعر نمی‌تواند این کار را انجام بدهد. می‌خواهم بگویم زبان عشقی در نثرهایش زبانی مردمی و همه‌فهم است و مردم کاملا با آن ارتباط برقرار می‌کنند. او اگرچه در شعرش هم زبانی مردمی دارد اما در برقراری ارتباط با مردم از طریق شعر، به پای نسیم شمال نمی‌رسد.

منظور صرفا برقراری ارتباط با مردم از طریق بیان مسائل و آلام اجتماعی و سیاسی است دیگر؟ اهمیت ادبی که نیست؟

نه خیر. منظور فقط برقراری ارتباط با مردم از طریق بیان مسائل عمومی جامعه است. مثلا شعر نسیم شمال، شعر کوچه و بازاری است. شعر عامیانه است. شعری است که مردم می‌پسندیدند و آنهایی که سواد داشتند در محافل، آن را برای دیگران می‌خواندند. یک نمونه از شعرهای اینچنینی در آن دوران این است: «ای قلم تا می‌توانی در قلمدان صبر کن/ یوسف‌آسا سال‌ها در کنج زندان صبر کن/ همچو یعقوب حزین در بیت الاحزان صبر کن/ کور شو بیرون نیا از شهر هجران ای قلم/ تو ندیدی که احوال جهان خر تو خر است/ خر همان خر و عوض گردیده پالان ای قلم/ نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم». این شعر در بسیاری از محافل آن دوران، از قهوه‌خانه‌ها و جاهایی که نقالی می‌کردند گرفته تا جاهای دیگر، خوانده می‌شد. در حالی که لزوما شعرهای میرزاده عشقی این طور نبوده.

می‌خواهید بگویید حد کمتری از عامه‌گرایی در آنها بوده؟

بله. میرزاده عشقی دغدغه مسائل مدرن داشته و به مسائل مدرن می‌پرداخته. او به مسائلی می‌پرداخته که عوام خیلی کمتر درک می‌کردند و بیشتر گروه‌های تحصیل‌کرده با آن ارتباط می‌گرفتند. اگر شاعری مثل سیداشرف‌الدین گیلانی را در نظر بگیرید، می‌بینید که او بیشتر با عوام سر و کار داشته و به ندرت با روشنفکرانی مانند ملک‌الشعرای بهار مراوده برقرار می‌کرده. در حالی که میرزاده عشقی این طور نبوده.  

اما در قیاس با نیما این طور نبود. عشقی در مقایسه با نیما عامه‌گراتر بود. این طور نیست؟

بله، نیما سبک خودش را داشته و به سبک خودش مسایل را بیان می‌کرده. شما «ققنوس» نیما را در نظر بگیرید. او با شعر نویی که -مثلا- در همین ققنوس ارایه کرده، می‌خواسته بر گروه‌های روشنفکر و تحصیلکرده جامعه تاثیر بگذارد. به نظر من در زمان حال هم اکثر دانشجویان شعرهای نیما را نمی‌فهمند؛ چه رسد به مردم عوام آن زمان. در مورد میرزاده اما قضیه فرق می‌کند. اگرچه مخاطبان او هم بیشتر افراد تحصیلکرده بودند اما عوام هم شعرهای او را می‌خواندند و با آن ارتباط برقرار می‌کردند. در واقع میرزاده گروه خاصی را به عنوان مخاطب مدنظر قرار نمی‌داد.

میرزاده عشقی یک شاعر و روزنامه‌نگار انقلابی است که نگاهش به انقلاب مشروطه در همان مدت زمان کوتاه عمرش تحولاتی می‌یابد و به تدریج انگار نسبت به آن بدبین می‌شود. دلیلش صرفا در عدم تحقق خواسته‌ها از انقلاب مشروطه است؟

عشقی در مورد انقلاب تعاریف جالبی دارد. او می‌گوید: «انقلاب وقتی رخ می‌دهد که عادات و امیال طبقه زبردست موجب عدم رضایت طبقه زیردست باشد.» مي‌گفت: «انقلاب وقتی می‌شود که قسمت ناراضی بیش از قسمت‌های راضی ]جامعه[ باشد و در راس ناراضی‌ها یک عده چیزفهم و کاردان قرار گرفته باشند.» در جايي آورده است: «کسانی که امروز روی کارند و آزادی‌خواه معرفی شده‌اند، رجال روز انقلابند و در عملیات روز انقلاب دانشمندند ولی از معلومات علمی فردای انقلاب به کلی بی‌اطلاع‌اند و این است که فردای انقلاب را خراب کرده است و این‌ها باید کنار بروند و دسته‌ای که برای عملیات فردای انقلاب کاملا معلومات دارند، جلو بیایند.

اما شواهد دیگری هم موجود است که از ابراز ارادت عشقی به خيلي از همان سنتي‌ها حکایت می کند. مثل شعری که در سوگ صدرالعلما سرود.

بله. منظور عشقی در نمونه‌ای که گفتم کسانی بودند که به مسایل روز جهان آشنا نبودند. طبیعی است که جامعه نو و انقلاب نو، معیارهای نو می‌خواهد. با معیارهای کهنه قرن‌ها پیش، نمی‌توان جامعه‌ای نو ساخت یا انقلابی نوین را رهبری کرد. عشقی هم منظورش همه نبودند بلکه بخش ارتجاعی انقلاب را مد نظر داشت و جالب این است که همواره در بیان مسایل، صراحت لهجه هم داشت. ضمن این که خیلی هم مرگ‌آگاه بود و پایان زندگی‌اش را در همان آغاز جوانی انتظار می‌کشید. این بیت گواه مرگ آگاهی و حتی مرگ طلبی اوست: «من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک/ وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم». او بارها برای کشته شدن اعلام آمادگی کرده بود. در سال 1303 که هنوز رضا شاهی وجود نداشته و رضاخان نخست‌وزیر  و در واقع سپهدار بوده، عشقی در سن 30 سالگی ترور می‌شود. در همان دوران کسانی مثل نسیم شمال، فرخی یزدی و ایرج میرزا هم بودند. شرح شکنجه‌های آنها به گوش میرزاده عشقی رسیده بود و به همین دلیل، او مرگ خود را پیش‌بینی می‌کرده.

برخی از متاخرین عشقی گفته‌اند که او در زمینه‌ی شناخت ادبیات کلاسیک بضاعت قابل ملاحظه‌ای نداشته و برخی دیگر این نظر را رد کرده‌اند. نظر شما در این ارتباط چیست؟

من فکر می‌کنم اگر هم بضاعت عشقی در زمینه شناخت ادبیات کلاسیک نسبت به برخی از هم‌عصرانش کمتر باشد، دلیلش سن اوست. نباید فراموش کنیم که او در 30 سالگی کشته می‌شود. طبیعی است که در عمر کوتاهی که عشقی داشت نمی‌توان انتظار بضاعت قابل ملاحظه‌ای در زمینه ادبیات کلاسیک از او داشت. من یک مثال می‌زنم؛ شما بروید از آقای کریم زمانی بپرسید که شش دفتر مثنوی را در چه مدت زمانی تفسیر کرده‌اند؟ عشقی در پانزده، شانزده سالگی پا به عرصه‌ی سیاسی، اجتماعی جامعه گذاشت. یعنی وقتی که یک جوان تازه بالغ شده و ناپخته بود. او در سن هیجده، نوزده سالگی يعني بعد از ورودش به استانبول، تازه قدری با مسایل خارج از ایران آشنا می‌شود. یعنی عشقی در آن دوران وقت زیادی برای مطالعه ادبیات کلاسیک نداشته. وقتی می‌گوییم مطالعه ادبیات کلاسیک، منظور فقط خواندن شاهنامه، دیوان حافظ، مثنوی معنوی و... نیست. منظور مطالعه عمیق در حوزه ادبیات کلاسیک است. به نظر من کسی می‌توانسته به شعر نو برسد که از قدرت تجزیه و تحلیل ادبیات کلاسیک برخوردار بوده باشد. نمونه‌ بارزش خود نیماست. نیما اشرافی مثال زدنی روی ادبیات کلاسیک ایران داشت.

به لحاظ عقاید سیاسی و ایدئولوژیک، آیا می‌توان خط و ربط مشخصی را در زندگی و آثار میرزاده عشقی یافت؟

ببینید، عشقی شم مذهبی نداشته. گرایشی هم به گروه‌های چپ نشان نمی‌داده. او شخصیت مستقلی داشته. ضمن این‌که در عین استقلال شخصیتی، نهیلیست هم نبوده. او همواره مسایل اجتماعی را درک می‌کرده و دغدغه جامعه را داشته. او از زمانه خود جلوتر بوده و دغدغه‌هایش توسط مردم درک نمی‌شده. کما این‌که بسیاری از دردهایی که عشقی با آنها مواجه بوده، الان هم مبتلا به جامعه ماست.

میرزاده عشقی با وجود نگاه آرمانی‌اش، در برخي آثار، رگه‌هایی آنارشیستی از خود بروز می‌دهد که با آن آرمان خواهی اولیه در تضاد است.
کجاها مثلا؟
عمدتا در شعرهایی که نگاهش بیشتر ناظر بر ناکامی‌های انقلاب مشروطه است. مثل پیرمرد منظومه «سه تابلوی مریم» که در آخر به نتایجی آنارشیستی مبنی بر کشتن وزیر عدلیه و رییس نظمیه و... می‌رسد. عشقی حتی در نثرهایش هم به صراحت می‌گوید که همان استبداد بهتر است تا انقلابی با نتایج اینچنینی.

ببینید، می‌گوید استبداد بهتر از انقلاب است. نتیجه‌ای که به آن دست پیدا می‌کند، این است. واقعیت این است که انقلاب مشروطیت از همان ابتدا از مسیر منحرف شد و راهی انحرافی را در پیش گرفت. اول باید دید که اصلا چرا چنین انقلابی رخ داد. مردم در ابتدا عدلیه می‌خواستند. بعد از این که به عدلیه رسیدند، پا را از آن فراتر گذاشتند و گفتند که ما مجلس هم می‌خواهیم. در حالی که باید سوال کرد که آیا شرایط در آن دوران برای تاسیس مجلس فراهم بود یا نه؟ پاسخ همه به این سوال یکسان و مشترک است: چنین شرایطی واقعا وجود نداشت. اگر مردم به برقراری عدلیه رضایت می‌دادند، می‌توانستند امیدوار باشند که نسل جدیدی روی کار بیاید و مساله مجلس را مطرح کند. شما اگر به مجالس اول و دوم نگاه کنید، می‌بینید که اصناف مختلفی در آن حضور داشتند. یعنی از هر صنفی، کسانی در آن دو مجلس بودند. این‌ها به نظر من، نمایندگان مردمی نبودند.
بحث من بر سر نتایجی است که عشقی از ناکامی‌ها می‌گیرد: «چه خوب روزی آن روز، روز کشتار است/ گر آن زمان برسد، مرده‌شوی بسیار است/ حواله همه این رجال بر دار است/ برای خائن، چوب و طناب در کار است/ ...» چرا عشقی آرمان‌گرا این طور به صراحت از رویکرد حذفی می‌گوید و کشتن برایش ارزش می‌شود؟

من فكر مي‌كنم كه این‌ها اقتضای سن‌اش بوده. سن عشقی‌ واقعا کفاف خیلی چیزها را نمی‌داده. زمانی که انقلاب مشروطه پیروز شد، عشقی سیزده ساله بوده. یعنی به سن بلوغ هم نرسیده بوده؛ چه رسد به این که بتواند مسائل را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد. آن بخش از مراودات عشقی که در نگرش او می‌توانسته تاثیرگذار باشد، از سال 1295 شروع می‌شود. او به مناسبت انتخابات دوره پنجم مجلس، مقاله‌ای می‌نویسد و نمایندگان مجلس را «اسکلت‌های جنبنده» می‌نامد. او در آن مقاله نظرش در مورد نمایندگان مجلس پنجم را به مجالس اول و دوم هم تعمیم می‌دهد. از نظر عشقی، کسانی که به عنوان نماینده وارد مجلس می‌شدند، افراد بی‌قابلیتی بودند که نمی‌توانستند کاری از پیش ببرند و بیشتر شبیه مرده‌های متحرک بودند.

عشقی معتقد بود که طرز نو و مرغوبی در شعر فارسی پدید آورده. این مدعا با توجه به بضاعت آثار او آیا محلی از اعراب دارد یا خودشیفته‌وار و غیرواقعی است؟

سبک عشقی در دوران خودش منحصر به خود او بوده. در آن دوران کسانی نبودند که مانند او بنویسند. کسانی مثل فرخی یزدی، ایرج میرزا،‌ نسیم شمال و... دغدغه‌هایشان در زمینه شیوه‌های شعر‌سرایی با دغدغه‌ میرزاده عشقی متفاوت بود. مثلا فرق میرزاده با فرخی یزدی در این است که فرخی یزدی دغدغه‌هایش در یک کلمه خلاصه می‌شود و آن، «آزادی» است. شعرهایش این را نشان می‌دهند. در حالی که عشقی به ابعاد مختلف جامعه نظر داشته. از مسائل مختلف مردم کوچه و بازار تا حقوق زنان و مسائل مربوط به گروه‌های تحصیلکرده‌ و وکلای مجلس و... او حتی گاهی برخی از سیاستمداران را در نوشته‌هایش مورد هجو قرار می‌داده. در صورتی که فرخی یزدی به آن صورت، گسترده عمل نمی‌کرده. حالا اگر بخواهم به مقایسه میرزاده با نسیم شمال بپردازم، باید بگویم که نسیم شمال یک طلبه بوده که دغدغه مسائل مربوط به معاش مردم را داشته. ما کتابی منتشر كرده‌ايم به نام «جامعه، فرهنگ و سیاست در اشعار سیداشرف الدین گیلانی (نسیم شمال). در این کتاب مسائل مختلفي درباره فرهنگ و سیاست گنجانده شده. بیشتر مسائل مطروحه در این کتاب، مسائل معیشتی و مسائل روزمره مردم بوده. در مورد ایرج میرزا هم بايد گفت كه او بیشتر به هجویات می‌پرداخته. اگرچه شعرهای سیاسی هم دارد. به هر حال او یک شاهزاده بوده و گرایشی هم به سوی طبقه اشراف داشته. با همه این اوصاف، ایرج میرزا به مسایل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مردم هم می‌پرداخته اما در این زمینه، دغدغه‌اش اصلا با دغدغه میرزاده عشقي قابل مقایسه نیست. به هر حال میرزاده با این که سن کمی داشته اما بلوغ خاصی داشته و اشرافش به جامعه نسبت به سنش واقعا قابل ملاحظه بوده. ميرزاده به لحاظ گرايشش به جامعه، مرا ياد شريعتي مي‌اندازد. بالزاک جمله‌ای دارد که در مورد میرزاده عشقی صدق می‌کند. می‌گوید: «من یک اجتماع کامل در ذهن خود جای داده‌ام». میرزاده هم به معنای واقعی، یک اجتماع کامل را در ذهن خود جای داده بود. او بیش از هر چیز به دنبال این بود که با آثارش گروه روشنفکر و تحصیلکرده را تحت تاثیر قرار دهد تا آنها پس از خواندن مطالب، روی توده‌هاي مردم تاثیر بگذارند.

متشکرم؛ و در پایان بفرمایید که مهم‌ترین اثر شعری عشقی از نظر شما کدام است؟

مستزاد مجلس چهارم. دلیلم هم این است که در این اثر بیشترین دغدغه اجتماعی از سوی شاعر مطرح می‌شود. همان‌طور که گفتم مجالس مشروطه از اصناف تشکیل شده بود. می‌گویند مجلس اول متشکل از دوازده صنف بوده، مجلس دوم یازده صنف و ... وقتی عشقی مجلس چهارم را به باد انتقاد می‌گیرد، معنی‌اش این است که همه اصناف را مورد انتقاد قرار می‌دهد و می‌گوید که این‌ها اهل فن نیستند و نمی‌توانند مجلس قانونگذاری را اداره کنند. چرا که خودشان به قانون واقف نیستند. با این همه جا دارد که باز هم تاکید کنم که عشقی سیاستمدار نبود و بیشتر ادیب و شاعر بود.


این گفت‌وگو در شماره مردادماه ماهنامه تجربه منتشر شد.




+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1391ساعت 11:3 PM  توسط بهنام ناصری  | 

یادداشتی بر داستان بلند «جیرجیرک»، نوشته‌ی احمد غلامی


تبعیدِ خواننده به گذشته

نوشتن یادداشتی کوتاه بر داستانی بلند، به نظر دشوارتر از نوشتن متنی بلند بر داستانی کوتاه است. چه در یادداشت کوتاه، فرصتی برای اضافه -یا به اعتباری گزافه- گویی نیست و نویسنده باید بیشترین استفاده را از فضایی که در اختیار دارد ببرد. پس می‌رویم سر اصل مطلب.

1
«جیرجیرک» احمد غلامی داستان بلندی است که از همان یکی دو صفحه آغازین، یک نکته را به خواننده یادآوری می‌کند؛ این‌که کتابی را در دست گرفته که  فارغ از جنبه‌های بحث برانگیز ادبی، نویسنده‌اش یک ویژگی دارد و آن، به اصطلاح، جاذب و خوشخوان نویسی است. کم نباید باشند کسانی که چون نگارنده، «جیرجیرک» را گشودند و وقتی بستند که یک نفس تا پایانش را خوانده بودند. گذشته از اظهار نظرهای متفاوتی که پیرامون میزان اهمیت این ویژگی در داستان نویسی مطرح می‌شود باید بگویم که برای من در مقام یک خواننده حرفه‌ای داستان، راحت و خوشخوان نویسی، اگر چه نه شرط کافی و نه حتی شرط لازم برای سعادت یک اثر داستانی است اما قطعا از ویژگی‌های قابل ملاحظه‌ای است که برقراری ارتباط با خوانندگان خاص و عام را برای نویسنده آسان می‌کند. خواه نویسنده‌ مانند احمد غلامی وامدار روزنامه‌نگاری هم باشد و خوشخوان بودن اثرش با ژورنالیسم نسبتی داشته باشد، خواه نه.
 2
در «جیرجیرک» سه روایت به موازات هم پیش می‌رود و در طول متن، گذر از یک روایت به روایت‌های دیگر عمدتا با کاربری نویسنده از امکانات آرایه‌ای زبان و با به کارگیری بیش از یک تداعی از یک عبارات زبانی صورت می‌گیرد. مثل تداعی‌های متفاوتی که از توپ به عنوان توپ فوتبال و توپ جنگی در همان اوایل داستان به دست می‌دهد: «روی نرده سالن فوتسال نشسته بود که توپ خورد به سرش، سرش به دیوار خورد و روی زمین افتاد و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.» (ص 7) و در ادامه برای ورود به فضای جنگ: «روزی که از کنار ویرانه‌ها می‌گذشتیم و توی خانه‌های فروریخته سرک می‌کشیدیم، می‌دیدیم که چگونه توپ می‌تواند رویاهای آدمی را فرو بریزد و نابود کند.» (ص7 و 8) یا استفاده‌ای که در دو فضای فوتبال و بازجویی در امتداد یکدیگر از اصطلاح قهرمان می‌کند و همین طور بسیاری دیگر از موارد مشابه مثل کارکرد ترس در توصیفی که راوی از ترس خود از اسارت و ترس مسعود از مرگ در فضای جنگ به دست می‌دهد و در ادامه با عوض شدن فضا از جنگ به بازجویی، دیالوگ بازجو با یک سوال از راوی آغاز می‌شود: «می‌ترسی؟» (ص 21)
3
در سه روایت موازی داستان، سه شخصیت در مقابل راوی قرار می‌گیرند؛ پدر یا همان «یدی زاگالو» در روایت نوجوانی و فوتبال، دوست همرزم در فضای جنگ و بازجو در فضای بازجویی. راوی سعی کرده است که از طریق دیالوگ پردازی میان خود (بابک) و هر کدام از آن آدم‌ها روایت خود را از شخصیت آنها به دست دهد. شیوه‌ای که دست کم در مورد شخصیت بازجو -به هر دلیلی- خوب از کار درنمی‌آید. حال آن‌که ظرفیت‌های بالقوه در شخصیت هر بازجوی فرضی به واسطه حضور توامان دو عنصر متضاد یعنی مقتضیات و وظایف حرفه‌ای از یک سو و عواطف و احساسات شخصی از سوی دیگر، می‌تواند از آن یک شخصیت داستانی تمام عیار و قوی بسازد. نزدیک‌ترین مصداق وطنی این مدعا را شاید بتوان در سینمای دهه اخیر ایران و فیلم «به رنگ ارغوان» ابراهیم حاتمی‌کیا دید. البته اگر مثل من هنوز «کفش‌های شیطان را بپوش» نوشته احمد غلامی را نخوانده باشید.
4
عنصر زمان یک وجه از روایت ادبی است و در روایت داستانی این وجه نقشی ویژه هم می‌یابد. با این پیش‌فرض باید گفت که در داستان «جیرجیرک» با وجود توازی سه روایت، برخورد نویسنده با عنصر زمان محافظه کارانه است. چراکه نویسنده قطعیت روایت در زمان ماضی را به ریسک‌های گستردن روایت به زمان حال ترجیح می‌دهد. «جیرجیرک» اگرچه در سه ساحت زمانی مختلف روایت می‌شود اما دامنه هیچ کدام از این سه روایت به زمان حال کشیده نمی‌شود. یعنی هم مبداء و هم مقصد هر سه روایت در زمان ماضی است و همین برای بلااستفاده ماندن ایده‌ها و ظرفیت‌های بالقوه‌ داستان کفایت می‌کند.

همچون بسیاری دیگر از نویسندگانی که با روایت‌هایی تماما جاری در زمان گذشته، خواننده را به قلمرو تاکنونی زمان تبعید می‌کنند به جای این‌که متن را به زمان حال احضار کنند، انگار احمد غلامی نیز ترجیح می‌دهد روایت داستانی‌اش ذیل زیست واقعی‌اش باشد و از خودآگاهی نویسنده و بالطبع خودآگاهی خواننده فراروی نکند. انگار تکلیف متن، پیش از این‌که به دست خواننده برسد، روشن شده است. از این ‌روست که پس از خواندن «جیرجیرک» -که متن خوش‌خوانی هم هست و معمولا یک نفس خوانده می‌شود- چیزی برای درگیری ذهن خواننده باقی نمی‌ماند. پس متن در همان گذشته نویسنده تمام می‌شود و به اکنون خواننده راه نمی‌یابد و از رسیدن به ایده‌هایی که بالقوه در امتداد سه روایت داستان وجود دارد، باز می‌ماند.

این یادداشت در شماره تیرماه ماهنامه تجربه منتشر شد.




+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 11:33 PM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با دکتر احمد اخوت درباره‌ی نسبت خورخه لوییس بورخس با فرهنگ شرقی

 
بورخس، نوستالژیای ادبیات شرق دارد

پيرامون نسبت ويژه خورخه لوییس بورخس با فرهنگ و متون شرقي بسيار گفته شده اما هنوز هم نمي‌توان دليل قاطع و روشني آورد كه در حكم تاييد «شرق‌گرايي» اين نويسنده آرژانتيني و تقابل او با فرهنگ غرب باشد. قدر مسلم بورخس در راستاي مطالعات بي‌حد و حصرش از متون سرزمين‌هاي مختلف دنيا، تمركز ويژه‌اي هم بر آثار شرقي داشته و جنبه‌هايي از اين آثار، نظرش را به شدت جلب كرده است. با دكتر احمد اخوت، يكي از مترجمان آثار بورخس در ايران، پيرامون نسبت بورخس با فرهنگ شرق و وجوه جاذب متون شرقي در نگاه اين نويسنده فقيد، گفت‌وگو كردم. تاكنون سه كتاب از بورخس به نام‌هاي اطلس، موجودات خیالی و فرشتگان بورخس با ترجمه دكتر اخوت در ايران منتشر شده است.

بورخس خود را اول یک خواننده حرفه‌ای و بعد نویسنده می‌داند که نشاگر اهمیت جایگاه «خواندن» در نگاه اوست. نسبت او در مقام خواننده حرفه‌ای با فرهنگ و ادبیات شرق، آیا نسبت ویژه‌ای است؟ 
این‌که بورخس می‌گوید من در درجه اول خودم را یک خواننده می‌دانم و بعد، یک نویسنده، یک جنبه‌اش می‌تواند از سر فروتنی او بوده باشد. جنبه دیگر این حرف این است که او معتقد بود که ادبیات نهایتا چیز جدیدی ارائه نخواهد کرد و هر اثري كه نوشته مي‌شود، خوانشي است از آثار گذشته. از نظر بورخس، خواندن آثار گذشتگان اهمیت زیادی دارد. او برای آثار گذشته، ارزش بسیاری قائل است. تا جایی که هر نویسنده از نظر او فردی است که [با نوشتن]، بازخوانی خود را از آثار گذشتگان به دست می‌دهد. یعنی ارزش هر نویسنده از نظر بورخس در بازخوانی متون گذشته است. در این راستا ارتباطش با شرق طبیعتا بله، ارتباطی ویژه است.
این ارتباط ویژه با فرهنگ و ادبیات شرق از کجا برمی‌آید و پای در چه خاستگاه‌هایی دارد؟به نظرم می‌آید که در ارتباط بورخس با متون شرقی و آثاری که او از شرق بازخوانی کرده و در داستان‌هایش هم به لحاظ مضمونی و تکنیکی، فراوان از آنها استفاده کرده، چهار خاستگاه را می‌توان ذکر کرد. یکی کتابخانه پدرش است که در آن کتاب‌های شرقی هم بوده و بورخس از دوران کودکی به وسیله آن کتابخانه به آثار شرقی وابستگی داشته. خودش می‌گوید اگر از من بخواهند که واقعه بزرگ زندگی‌ام را ذکر کنم، باید از کتابخانه پدرم نام ببرم. در جایی می‌گوید «گاه فکر می‌کنم که هرگز از آن کتابخانه پا به بیرون نگذاشته‌ام». در آن کتابخانه طبیعتا آثار شرقی زیادی به ویژه ترجمه‌های ریچارد برتون است از هزار و یک شب، گلستان سعدی و آثار عطار. همین طور آثاری از شوپنهاور و کمدی الهی هم در آن کتابخانه وجود داشته. 
در این میان، بورخس بر آثار عطار هم مثل هزار و یک شب تمرکز ویژه‌ای دارد. این طور نیست؟
بله. او این را در جاهای مختلف و به ویژه در داستان‌های خود نشان می‌دهد. مثلا در داستان «تقرب به درگاه المعتصم» به طور مشخص از کارهای عطار می‌گوید. علاقه‌ای که بورخس به هزار و یک شب دارد و تاثیر آشکار آن در آثار بورخس هم خیلی مهم است. او یک سخنرانی در مورد هزار و یک شب دارد که همان طور که می‌دانید به فارسی در مجموعه «هفت شب» منتشر شده. او یک مقاله هم در مورد مترجمان هزار و یک شب دارد که البته هنوز به فارسی ترجمه نشده. این‌ها نشان می‌دهد که بورخس چقدر به هزار و یک شب احاطه داشته و پیوندش با آن، چقدر نزدیک بوده است.   
اساسا بورخس مهم‌ترین تاثیرها را به طور مشخص از کدام متون شرقی می‌گیرد؟
به نظرم آثار عطار مثل منطق‌الطیر -که بورخس خیلی دقیق آن را خوانده-، قصه‌های قرآن، هزار و یک شب، کتاب «سه حکیم مسلمان» نوشته دکتر سید حسین نصر -که بورخس در چند مصاحبه‌اش از این کتاب‌ نام برده-، آثاری‌ است که مهم‌ترین تاثیرها را بر بورخس گذاشته است. به هر حال کتابخانه پدر بورخس، خاستگاه اول او برای رسیدن به متون شرقی است. بورخس بین سال‌های 1915 تا 1918 در مادرید زندگی می‌کرد. او یکی از سعادت‌های زندگی خود را آشنایی با رافائل کانسیونس-آسانس است. یک اسپانیایی اهل سویل که بورخس او را «کتابخوان غریب» می‌نامد و می‌گوید خانه‌اش در واقع یک کتابخانه بود و در آن از کف زمین تا سقف، کتاب چیده بودند. یعنی آن قدر پول نداشت که برای کتاب‌هایش قفسه‌هایی تدارک ببیند. این بود که تمام کتاب‌ها را روی هم چیده بود و وقتی به خانه‌اش می‌رفتید و می‌خواستید کتابی پیدا کنید، طوری که انگار در یک بیشه راه می‌روید باید از وسط کانال کتاب‌ها رد می‌شدید و دنبال کتاب مورد نظرتان می‌گشتید. سومین کسی که خیلی خیلی در آشنایی بورخس با متون شرقی تاثیر داشته، ماسدونیو فرناندز است. مردی نحیف و موخاکستری شبیه مارک تواین که وحشت غریبی از دندان‌ساز داشت. او که متولد سال 1874 است و در سال 1952 از دنیا می‌رود، از دوستان پدر بورخس بود. متاسفانه ماسدونیو فرناندز در ایران شناخته شده نیست و اثری هم از او به فارسی ترجمه نشده. در حالی که استاد اصلی بورخس، همین آدم بود. او عارف بزرگی بود و شباهت زیادی به شمس [تبریز] داشت. به خصوص که مانند شمس در پایان عمرش گم می‌شود اما بعد پیدا می‌شود و در سال 1952 بورخس در مراسم خاک سپاری‌اش، سخنرانی مبسوطی ایراد می‌کند. ارتباطش با بورخس هم شبیه ارتباط شمس و مولاناست. ماسدونیو فرناندز شخصیت فوق‌العاده جالبی است. او تمام عمرش را در پانسیون‌های مختلف گذراند. هر جا هم که می‌رفته از خودش یک سری نوشته جا می‌گذاشته.
از ماسدونیو فرناندز به اسپانیایی چه آثاری منتشر شده؟
در زمان حیاتش، دو کتاب از او به اسپانیایی منتشر شد که یکی «همیشه وقتی چشمان‌مان باز است، بیدار نیستیم» است و دیگری «نامه‌های تازه‌وارد». یکی از کارهای جالب بورخس این بود که آثاری از استاد خود را جمع‌آوری کرد که تبدیل به کتاب «نامه‌های تازه‌وارد» شد. بورخس در چاپ «نامه‌های تازه‌وارد» هم خیلی نقش داشت. 
این کتاب‌ها در چه قالبی نوشته شده؟
اولی بیشتر نوشته‌های پراکنده است و کتاب فوق‌العاده جالب دوم يعني «نامه‌های تازه‌وارد»، سرتاسرش لطیفه است. چیزی که ویتگنشتاین همیشه آرزویش را داشت و این آرزویش را بارها در جاهای مختلفی مطرح کرده بود مبنی بر این‌که دوست دارد کتابی فلسفی بنویسد که تمامش متشکل از لطیفه باشد. ظاهرا ویتگنشتاین خبر نداشت که چنین کتابی را به هر صورت یک آدمی در آرژانتین منتشر کرده. یعنی بعید می‌دانم که ویتگنشتاین با ماسدونیو فرناندز آشنا بوده باشد.
ماسدونیو فرناندز چه نسبتی با فرهنگ شرق داشت که عامل آشنایی بیشتر بورخس با  ادبیات و متون شرقی شد؟
فرناندز از اسپانیایی زبان‌هایی بود که عربی می‌دانست. او یکی از شارحان ابن عربی به زیان اسپانیایی است. به قول بورخس «او سرچشمه‌ای است که بسیار بورخس از آن نوشید». بورخس در آثار خود بسیار از او متاثر است. داستان «ویرانه‌های مدور» بنا به گفته خود بورخس، تم اصلی‌اش از فرناندز گرفته شده است. او این را در مورد آن داستان بلندش به نام «فلون، اُکبِر، اربیس و ترتیوس» هم می‌گوید. نام این داستان بلند متشکل از چهار اسم است و داستان جذابی است در مورد یک سیاره خیالی.  این، یکی از بلندترین داستان‌های بورخس است که بر عکس بیشتر داستان‌های او که چند صفحه بیشتر نیست، متن انگلیسی‌اش حدودا 19-18 صفحه می‌شود. فرناندز دوست نزدیک ویلیام جیمز هم بوده و با او مکاتبه داشته. شب‌های شنبه در کافه‌ای در بوئنس آیرس، بورخس و دوستانش با او جلسه داشتند. این جلسات معمولا از نیمه شب آغاز می‌شد و تا سپیده صبح هم ادامه داشت. فرناندز بیشتر یک آدم شفاهی بود و چندان اهل کتاب چاپ کردن نبود و کتاب‌هایش به کوشش شاگردانش منتشر شد.
پس از حیات فرناندز چه کتاب‌هایی از او  به اسپانیایی و انگلیسی منتشر شد؟
به جز دو کتابی که در حیاتش منتشر شد، کار بسیار مهمی که از این آدم باقی مانده، یک رمان است به اسم «موزه رمان ابدیت» که تمامش از یک سری پیشگفتار تشکیل شده است. در سال 2007 قرار بود این کتاب به انگلیسی ترجمه شود که متاسفانه تاکنون این اتفاق نیافتاده است. تنها کتابی که از فرناندز به انگلیسی منتشر شده یک گزیده آثار است که در سال 1973 درآمد. علاوه بر این‌ها 17 سال نامه‌ نگاری بورخس و فرناندز هم در سال 2000 به اسپانیایی منتشر شد. به هر حال فرناندز سومین عاملی بود که باعث گسترش ارتباط بورخس با شرق و متون شرقی شد. سرچشمه چهارم مارسل شواب است. کسی که به نظر من شکل اصلی مقاله-داستان را بورخس از او می‌گیرد. شواب کتاب بسیار جالبی دارد به نام «زندگی‌های خیالی» که وقتی شما آن را مرور می‌کنید، می‌بینید که پر از زندگی‌های خیالی از این طرف دنیا است. یعنی بیشترش مربوط به شرق است. مثلا یکی از داستان‌هایش که بسیار هم داستان جالبی است، مربوط به عطار است. به هر حال اگرچه بورخس با آدم‌های مختلفی ارتباط داشته اما به نظرم این چهار سرچشمه در آشنایی بورخس با ادبیات شرق بسیار موثر بودند.
بورخس همان‌طور که خودش در جاهای مختلف گفته، این، صداهای ادبی نهفته در متون دینی بود که نظرش را جلب می‌کرده. به نظر شما کدام جنبه از قرآن بیشتر برایش جاذب بود؟بدون شک جنبه عرفانی اثری به نام قرآن خیلی بر بورخس تاثیرگذار است. همین طور قصه‌های قرآن جنبه مهم دیگری است که نظر او را جلب می‌کند. بورخس در پیوندش با فرشتگان شرق، بیشتر به فرشتگانی تمایل نشان می‌دهد که در قصه‌های قرآن از آن‌ها صحبت شده. در واقع بیشتر جنبه‌های اسطوره‌ای و همان طور که شما گفتید جنبه‌های ادبی و صداهای ادبی نهفته در قرآن است که نظر بورخس را جلب می‌کند. قضیه معراج حضرت محمد، هم در کتاب «موجودات خیالی» و هم در کتاب «فرشتگان» مورد تاکید بورخس است.
بورخس هم‌عرض با فلسفه به دین هم علاقه نشان می‌دهد. او در مورد مسحیت جمله معروفی دارد مبنی بر این‌که «من بر خلاف کاتولیک‌های آرژانتینی که به دین‌شان علاقه‌ای ندارند اما به آن ایمان دارند، علاقه‌مند دین‌شان هستم اما به آن ایمان ندارم». آیا این نگاه یکسان بورخس به ادیان است؟
به نظرم بله. فکر نمی‌کنم تفاوتی در نگاهش به ادیان مختلف وجود داشته باشد. یعنی دیدگاه همان است اما دلبستگی‌هایش متفاوت است و بیشتر به این طرف دنیا یعنی به شرق گرایش دارد. شاید نتوان دلایل مشخصی برای این گرایش او پیدا کرد اما به نظرم باید گفت که بورخس نوستالژیای ادبیات این طرف دنیا را بیشتر از آن طرف دارد. دو کتاب اخیرا از بورخس به انگلیسی منتشر شده که گزینش‌های جدیدی است از مطالبی که او به طور پراکنده این طرف و آن طرف گفته بوده. کتابی کم حجم و حدودا 80-70 صفحه‌ای به نام درباره «مذهب» (on religion) كه یکی از چند کتابي‌ است که انتشارات پنگوئن اخیرا از بورخس منتشر کرده و برای بیشتر دانستن درباره دیدگاه‌های بورخس پیرامون ادیان و مذاهب راهگشاست. به هر حال وقتی به کل قضیه نگاه می‌کنیم، متوجه نگاه یکسان بورخس به ادیان مختلف می‌شویم. من با نتیجه‌گیری شما مبنی بر این‌که او نگاه یکسانی به همه ادیان دارد، کاملا موافق‌ام. یعنی به نظرم بورخس هیچ نوع سمت گیری خاصی به هیچ کدام از ادیان ندارد. چرا که نگاهش اساسا یک نگاه ایدئولوژیک نیست.
از کلی‌ترین تعاریفی که می‌توان از بورخس به دست داد، یکی این است که او نویسنده‌ای ذهن‌گراست. این ذهن‌گرایی چقدر ریشه در نابینایی او دارد؟ آیا می‌توان بین این ذهن‌گرایی و تمایلات و دلبستگی‌های شرقی بورخس نسبتی قائل بود؟
بورخس قبل از سال 1935 که کاملا کور می‌شود هم علایق ذهن‌گرایانه داشته. او چنان‌که خودش می‌گوید از دوران نوجوانی به کار‌های «برکلی» علاقه‌مند بوده. او وقتی از کتابخانه پدری یاد می‌کند، می‌گوید که بیشتر کارهای مربوط به برکلی و کار معروف خود برکلی در آن کتابخانه موجود بوده. بنابراین چه زمانی که پیش فرناندز بوده و از او -به اصطلاح- تلمذ می‌کرده و چه در مقاطع دیگر، همواره با برکلی آشنا بوده و بعدها هم که خُب، یکی از فیلسوفان مورد علاقه‌اش بوده. این است که ذهن‌گرایی او را قبل از کوری‌اش هم می‌توان دید اما طبیعتا در دورانی که کاملا کور شد و دیگر نمی‌توانست بخواند و عده‌ای دیگر برایش کتاب می‌خواندند، این ذهن‌گرایی طبیعتا بیشتر شد. یعنی به عنوان یک عامل تاثیر گذار می‌توان از کوری صحبت کرد اما نه به عنوان یک عامل صد در صد تعیین کننده.
بورخس بر عکس نویسندگان سمبلیستی مانند ناباکوف و جویس، نویسنده کوتاه نویسی است. بین این کوتاه نویسی و علاقه نویسنده به متون شرقی، مثلا ساختار رباعی، آیا نسبتی وجود دارد؟شاید دیدگاه مبتنی بر گزیده گویی و چکیده گویی که بورخس داشته، در علاقه‌مندی او به برخی متون شرقی موثر بوده. یعنی او به واسطه این دیدگاه، به نمونه‌های بسیاری از کوتاه نویسی‌ها و گزیده نویسی‌ها در ادبیات شرق علاقه‌مند می‌شود. این تا حدودی می‌تواند قابل پذیرش باشد؛ خیلی بیشتر از این‌که بگوییم علاقه‌مندی‌اش به متون شرقی باعث کوتاه نویسی‌اش شده.
بورخس با موضع‌گیری‌هایش خود را در تقابل با بسیاری از نویسندگان ادبیات واقع‌گرا و پدیدآورندگان ادبیات موسوم به رئالیسم جادویی قرار می‌دهد و منتقد خیلی از آن‌ها -مثلا مارکز- است. رویکرد او چقدر زمینه زیبایی‌شناختی دارد و تا چه اندازه ‌شخصی است؟
من فکر نمی‌‌کنم چندان بتوان دلایل زیبایی شناختی برای آن قائل بود. مثلا دلایل مخالفت‌های او با مارکز بیشتر –همان‌طور که شما اشاره کردید- شخصی است و مثل همان دعواهایی است که خیلی از نویسندگان -به ویژه در آمریکای جنوبی- با هم دارند و عمدتا خنده‌دار و بیشتر از روی حسادت است. البته مارکز هم در مقابل، اظهار نظرهایی مبنی بر مخالفت با بورخس می‌کند. مثلا دو سه جا گفته که بورخس آدم مرتجعی است. به هر حال به نظرم نمي‌رسد كه اين مخالفت‌ها و اين حرف‌ها چندان جدي باشد. ضمن اين‌كه به بخشي از اين اختلاف‌ها توسط روزنامه‌نگاران دامن زده شد. يعني حرف‌هايي كه در جاهايي به صورت پراكنده زده شده بود با راه‌يابي به دستگاه روزنامه‌نگاري، عمومي شد. به هر حال بورخس يكي از دلايلش براي انتقاد از ماركز  موضع‌گيري سياسي ماركز است و اساسا اين، چپ بودن ماركز است كه انتقاد او را برمي‌انگيزد. چون بورخس موضع گيري سياسي يك نويسنده را برنمي‌تابيده و آن را -تا جايي كه من مي‌دانم- سياسي كاري تلقي مي‌كرده. اين را هم نبايد فراموش كرد كه ما اين نوع اختلاف‌ها را در خيلي ديگر از آمريكاي جنوبي‌ها هم مي‌بينيم و انگار متاسفانه تحمل ديدن يكديگر را ندارند و بارها و بارها در جاهاي مختلف ديده شده كه در صدد نيش زدن به هم هستند.

این گفت‌وگو در شماره تیرماه ماهنامه تجربه منتشر شد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1391ساعت 7:4 PM  توسط بهنام ناصری  | 

شاعران، نویسندگان و منتقدان از نظریه‌پردازی و نقد ادبی در ایران می‌گویند


از چالش‌های غیر ادبی تا فقر نقد ادبی

اين متن كه حاوي گفت‌وگوهايي با محمدعلي سپانلو، بهاالدين خرمشاهي، رضا عامري، علي خدايي، مهرداد فلاح، بهزاد خواجات و شمس آقاجاني است، در شماره زمستان فصلنامه «سينما و ادبيات» منتشر شد. براي خواندن نسخه كامل متن به
ادامه مطلب مراجعه كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 8:54 PM  توسط بهنام ناصری  | 

نویسندگان و منتقدان از ادبیات داستانی در دهه گذشته می‌گویند


قصه سال‌های هشتاد


بخش نخست این پرونده که ادامه داشته باشد یحتمل، به روز شنبه سوم اردیبهشت در صفحه ادبیات روزنامه روزگار منتشر شد. نسخه پی.دی.اف روزنامه  را  در لینک زیر بخوانید

http://roozegardaily.com/pdf/90-02-03/08.pdf

---
سال‌هاست که دیگر شنیدن یا خواندن عبارت «تاریخ ادبیات»، لزوما یادآور تقطیع و تفکیک سده‌ها نیست و گواه این امر، بررسی ادبیات شعری و قصوی ده بیست سال گذشته بر اساس تفکیک دهه‌هاست؛ که البته نشان از شتاب فزاینده فرایندهای زمانی دارد. با به پایان رسیدن دهه هشتاد و رسیدن به مطلع دهه نود خورشیدی، بر آن شدیم تا ماوقع ده ساله گذشته ادبیات داستانی ایران را همراه با جمعی از صاحب‌نظران، اعم از نویسندگان و منتقدان این عرصه به بحث و بررسی بگذاریم. این‌که مهم‌ترین شاخص‌های ادبیات داستانی دهه هشتاد از نظر آنها کدامند؛ همین‌طور مهم‌ترین آثاری که در طول سال‌های این دهه منتشر شده و خوانده‌اند؛ نیز با طرح این پرسش که بررسی دستاوردهای ادبی بر مبنای تفکیک دهه‌ها در زمان تقویمی، اساسا آیا نقشی در کار نویسندگان و پدیدآورندگان آثار جدی ادبی دارد؟ آنچه می‌خوانید، نخستین بخش از این بحث است که با سه تن از نویسندگان طرح کرده‌ایم.
در ضمن، یادداشتی از رضا عامری نیز پیوست است که برای خواندن آن در پایان متن حاضر، روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.

علی خدایی:
دستاورد ادبیات داستانی در دهه هشتاد امیدوارکننده است
به نظر علی خدایی، فرایند داستان‌نویسی در دهه هشتاد را باید در ادامه روندی بررسی کرد که نویسندگان نسل سوم در دهه 60 پدید آورده‌اند.
برنده جایزه نویسندگان و منتقدین مطبوعات به عنوان نویسنده بهترین مجموعه داستان دهه به خاطر کتاب «تمام زمستان مرا گرم کن»، شهریار مندنی‌پور، ابوتراب خسروی، منیرو روانی‌پور، جعفر مدرس صادقی، جولایی، محمد محمدعلی، فرخنده آقایی، بیژن بیجاری، ناصر زراعتی و ... را از زمره نویسندگان شاخص نسل سوم نام می‌برد و اضافه می‌کند که به این فهرست طبعا می‌توان نام‌های بیشتری را افزود.
این نویسنده در اشاره به مصادیق منتشر شده از آثار این نویسندگان می‌گوید: «بخشی از مهم‌ترین آثار نسل سومی‌ها را می‌توان در مجموعه «هشت داستان» -که بعد دیگر منتشر نشد- و نیز داستان‌هایی که در نشریه مفید به چاپ رسید، ملاحظه کرد.»
خدایی بر این باور است که داستان‌نویسانی که از آنها با عنوان نویسندگان نسل سوم یاد می‌کند، توانستند با آثارشان یک حرکت را شکل بدهند. او می‌گوید: «در آثار آنها ابعاد مختلفی وجود داشت. برخی به روایت اهمیت بیشتری می‌دادند، برای برخی دیگر، مساله زبان بیشتر مطرح بود و ... یعنی در آثار هر کدام‌شان، تکنیک و شگرد خاصی برجستگی بیشتری داشت.»
وی به تفاوت‌های فراوانی اشاره می‌کند که به لحاظ جهان‌بینی و نوع نگاه، میان نویسندگان نسل سوم با نویسندگان جوان دهه هشتاد وجود دارد. خدایی در این باره می‌گوید: «جهانی که نویسندگان دهه شصت در آن زندگی می‌کردند و می‌نوشتند، بسیار متفاوت از دنیایی است که امروز و در سال‌های دهه هشتاد پیرامون نویسندگان جوان وجود دارد. ناگهان شما می‌بینید که دو دهه ‌گذشته است و با نویسندگان دهه‌های هفتاد و هشتاد روبه‌رو هستید. یعنی نسل تازه‌ای از نویسندگان که در جهانی تازه که امکانات و رسانه‌های تازه‌ای دارد، دارد می‌نویسد. این نسل به واسطه گسترش رسانه‌ها و وجود امکان جدیدی به نام اینترنت، طبعا جهان خودش را دارد و جهان‌بینی خودش را. خواننده‌ای هم که در این مقطع زمانی مخاطب داستان است به خاطر نزدیکی‌هایی که میان دنیایی که پیرامون خود احساس می‌کند با داستان‌هایی که نسل جدید می‌نویسد، ممکن است با قدیمی‌ترها کمتر بتواند ارتباط بگیرد.»
خدایی یادآور می‌شود که «از یاد نبریم که در دهه شصت و به طور کل توسط نویسندگان نسل سوم، آثار قابل ملاحظه‌ای -به ویژه در قالب داستان کوتاه- نوشته شد که به خاطر تنوع و نوآوری‌هایشان، ماندگار شدند و همچنان زنده هستند. آثاری از ابوتراب خسروی، شهریار مندنی‌پور، جعفر مدرس صادقی و ... از زمره این آثار ماندگارند.»
نویسنده کتاب‌های «تمام زمستان مرا گرم کن» و «کتاب آذر» در پاسخ به سوالی درباره ویژگی‌‌ها و مولفه‌های جاری در آثار داستانی دهه هشتاد، ابتدا می‌گوید: «نویسندگان جوان دهه هشتاد، گاهی سعی کردند بر اساس الگوها بنویسند.» وی در این باره ادامه می‌دهد: «یک موقع همه می‌خواستند کاروری بنویسند. یک دوره همه دوست داشتند آثارشان پست‌مدرن باشد. حتی در دوره‌ای شاهد بودیم که کسانی می‌خواستند و اصرار داشتند آثاری بنویسند که کسی نفهمد، ... و از این دست الگوها که همه به یاد داریم.»
وی که به واسطه حضورش در هیات داوران برخی از جوایز ادبی از تجربه اشراف بر آثار چاپ شده بر آثار داستانی برخی سال‌ها برخوردار است، «ما در دهه گذشته در بسیاری از آثار، وبلاگ خواندیم. در خیلی از آثار به جای داستان با گزارش روبه‌رو شدیم. اما آثار درخور و قابل ملاحظه هم کم نبودند. از آنجا که من در برخی از جوایز به عنوان داور حضور داشتم، داستان‌هایی هم خواندم که بسیار جسور و ستیزنده بودند. یعنی به معنای واقعی داستان بودند. من در این سال‌ها گاهی با آثاری روبه‌رو شدم که در آنها مفاهیم عمیق انسانی همچون عشق، محبت، دوستی و امید به زندگی را به صورت داستانی اجرا شده بود و این، برای من بسیار امیدوارکننده بود. خُب، وقتی یک نویسنده جوان قادر است پیرمردی مثل من را [می‌خندد] با اثرش راضی کند، در ارائه اثرش به همنسلان خودش هم موفق خواهد بود.»
خدایی معتقد است که نویسندگان نسل جدید و در اینجا داستان‌نویسان دهه هشتاد به خاطر اجتماع جدیدی که تجربه کرده و می‌کنند، آثار جسارت‌آمیز، ستیزنده و به طور کل متفاوتی نسبت به نسل‌های قبل از خود نوشته‌اند. او اضافه می‌کند: «اما اینکه این جسوری‌ها و ستیزندگی‌ها، آیا زنده و ماندگار هم خواهند بود یا نه، سوالی است که فعلا نمی‌توان پاسخ قاطعی به آن داد.»
وی در ادامه در می‌آید که «نسل جدید با آثار گذشته –به معنای عام کلمه- چندان ارتباط نمی‌گیرند» و توضیح می‌دهد: «البته این اعتقاد من است و دلیلش هم به نظرم این است که نویسندگان قدیم‌تر، مسائلی را در آثارشان مطرح کرده‌اند که هنوز برایشان لاینحل مانده. این مساله ارتباط بین‌نسلی را قدری با دشواری روبه‌رو کرده و باعث شده که خوانندگان جدید بیشتر به سوی نویسندگان جدید هدایت شوند.»
خدایی آینده ادبیات داستانی ایران را در مجموع امیدوار کننده توصیف می‌کند: «به هر حال، ادبیات داستانی ما در دهه هشتاد، صرف نظر از همه ضعف‌ها و قوت‌هایش، چشم‌اندازی از امید را در آینده داستان ما ترسیم می‌کند. در مجموع باید بگویم که دستاورد ادبیات داستانی ما در دهه هشتاد، امیدوارکننده بوده است.»

محمدرضا کاتب:
تفکیک دهه‌ها در ادبیات و هنر، بیشتر به درد بخش‌های مدیریتی می‌خورد
بررسی دستاوردهای ادبی بر مبنای تفکیک دهه‌ها برای محمدرضا کاتب با شبهه و سوال همراه است.
این رمان‌نویس نظرات خود را در این باره این‌طور آغاز می‌‎کند: «کل قضیه برای ما جای سوال دارد. باید ببینیم که تفکیک دهه‌ها از نظر ادبی و هنری، چه کاربرد و تاثیری بر ادبیات [و هنر] ما دارد و آیا درست است که خودمان بیاییم و ادبیات را بر اساس دهه‌ها نقد و بررسی کنیم؟»
نویسنده رمان‌های «پستی» و «وقت تقصیر» معتقد است که «کاربرد تفکیک دهه‌ها بیشتر در بخش‌های مدیریتی و یا در جاهایی که از قبل هدف‌گذاری شده، کارساز است» و در ادامه از این عبارت درمی‌آید که «منطق تفکیک دهه‌ها و نقد و بررسی بر اساس این تفکیک‌سازی، بیشتر بر این پایه است که [برای تفکیک‌ کنندگان] اهداف از پیش تعیین شده‌ای وجود داشته باشد تا در پایان زمان -یا دهه- مقرر، ببینند چه قدر از آن اهداف محقق شده است و تا چه اندازه در رسیدن به آن، ناکام مانده‌اند. بر این اساس خواهید دید که کجاها اشتباه صورت گرفته و باید تصحیح شود.»
کاتب اضافه می‌کند که «بنابراین، تقسیم‌بندی دهه‌ها، دوره‌ها و سیکل‌های مختلف، چنانچه مبنایی برای هدف‌گذاری یا ارزیابی این اهداف طی دوره‌ای مشخص -مثلا یک دهه- باشد، تاثیرگذار خواهد بود.»
کاتبِ رمان‌های «آفتاب‌پرست نازنین» و «رام‌کننده» در پاسخ به این سوال که تقسیم بندی مقاطع زمانی مثل دهه‌ها بر اساس زمان تقویمی، چه تاثیری بر کار نویسندگان و پدیدآورندگان آثار ادبی و اساسا بر خود ادبیات دارد، این طور توضیح می‌دهد: «ارزیابی‌ها بر اساس این تقسیم‌بندی دهه‌ای باعث می‌شود که نویسندگان و دست‌اندرکاران ادبیات بفهمند که هر کدام به شخصه یا به صورت گروهی چه کرده‌اند و حالا کجاها ایستاده‌اند. باعث می‌شود که نقاط ضعف و پیشرفت خود را بیشتر درک کنند. در این صورت ما می‌توانیم نگذاریم که خطاهایمان باز استمرار پیدا کند و موجب شویم که اشتباهات‌مان در یک‌جایی قطع ‌شود.»
کاتب در ادامه به صراحت یادآور می‌شود که «اما اگر این تفکیک دهه‌ها برای این باشد که ما خطاهای‌مان را توجیه کنیم و بهانه به دست بیاوریم که به خطاهایمان باز ادامه بدهیم و در واقع، جلوگیری از اشتباهات‌مان را به آینده موکول کنیم، طبیعی است که این تقسیم بندی‌های دهه‌ای، در نهایت به ضرر خودمان تمام می‌شود و کاری را از پیش نمی‌برد. چه دلیلی دارد که برای فهمیدن خودمان و خطاهایمان، حتما بگذاریم زمان خاصی طی شود.»     
برنده جوایز کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات به خاطر رمان «هیس»، تندیس بهترین رمان سال از جایزه ادبی یلدا بابت انتشار «وقت تقصیر» و تندیس بهترین رمان سال از جایزه روزی روزگاری برای «آفتاب‌پرست نازنین» در پایان گفت‌وگویش با روزگار می‌گوید: «نویسندگان و متولیان باید دائم نگاه‌شان به پشت‌سر باشد. به همه گذشته‌ها و تجربیاتی که وجود دارد. یک چشم‌شان هم باید به آینده باشد. آینده نزدیک و دور و از نقد خود یک لحظه غافل نباشند و زمان را به هر بهانه‌ای که هست، از دست ندهند.»

یونس تراکمه:
در سال‌های پایانی دهه هشتاد، چشم‌انداز دهه آینده نیز ترسیم شد
«ده‌ سال دیگر هم بر تاریخ و ادبیات این مملکت گذشت. وقتی به پشت سرمان نگاه می‌کنیم، هم می‌خواهیم بشناسیم و تحلیل کنیم آن‌چه را که اتفاق افتاده و هم دلواپس امروز و فردایمان هستیم که چه خواهد شد و چه چشم‌اندازی در پیش داریم.»
با این جملات و عبارات، نظرات یونس تراکمه، نویسنده و منتقد و یکی از داوران «جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات» آغاز می‌شود. او در اظهار نظری نه چندان متعارف می‌گوید: «برای اولین‌بار در سه دهه گذشته شاید بتوان گفت که نطفه اتفاقات آینده‌ای که از همین امروز شروع شده در سال‌های پایانی دهه گذشته بسته شده است.» او معتقد است که حضور و آثار جوانان در سال‌های پایانی دهه هشتاد، ترسیم کننده چشم‌انداز ادبیات داستانی در دهه آینده است.
تراکمه در باره ممیزی آثار در دهه گذشته توضیح می‌دهد: «در دهه هشتاد هم مثل همه سال‌‌ها و دهه‌های گذشته، شاهد حضور گاه بسیار پُررنگ ممیزی در چاپ و انتشار آثار بودیم. البته در همين دهه سال‌هايي بوده كه مميزان مهربان‌تر بودند با آثار نويسندگان و شايد بشود گفت راحت‌تر مجوز صادر مي‌كردند. سال‌هايي هم بوده، مثل همين سال 89، كه صدور مجوز -به‌اصطلاح- قطره‌چكاني بوده و آثار به‌سختي مجوز انتشار گرفته‌اند. همين موضوع سبب شده است تا ما در تمام اين سال‌ها با مظنه يا اشانتيون ادبيات مواجه باشيم؛ چون اصل قضيه‌ جاي ديگري محبوس است.»
این نویسنده و منتقد می‌گوید: «در دهه هشتاد هم، نويسندگان بزرگ همچنان به‌‌كار خود ادامه دادند؛ نويسندگاني چون دولت‌آبادي، درويشيان، فصيح، شعله‌ور، [گلي] ترقي و...؛ كه اغلب آثارشان پشت سد مميزي گير كرد و هنوز هم، بعد از چند سال، بعضی از آثار این نویسندگان مجوز چاپ و انتشار  نگرفته‌اند.»
تراکمه در مورد نویسندگان میان‌سال ادبیات داستانی ایران نیز این طور توضیح می‌دهد: «در میان این نويسندگان، كساني چون «منيرو رواني‌پور»، «شهريار مندني‌پور»، «ابوتراب خسروي» و «حسين سناپور» حضور خوب و نسبتاً فعالي داشتند. این دهه رنگین شده است با آثار همین بزرگان. آثاری که در خاطره مخاطبان ادبیات داستانی مانده است و می‌ماند. همین آثار است که وزن و سنگینی می‌‌دهد به زمانه‌ای که دیگر به خاطره‌ها پیوسته است.»
وی در اشاره به شاخص‌ترین آثار داستانی دهه هشتاد می‌گوید: «غیر از بزرگانی که شناسنامه ادبیات داستانی نه تنها دهه هشتاد که بخشی از تاریخ ادبیات معاصر هستند، ماه‌ها و سال‌های این ده‌ سال در اذهان هر کدام از ما مخاطبان، چراغانی می‌‌شود با آثاری چون: «همنوایی شبانة ارکستر چوب‌ها»ی رضا قاسمی، «نیمه ‌غایب» حسین سناپور، «اسفار کاتبان» و «رود راوی» ابوتراب خسروی، «آداب بی‌قراری» یعقوب یادعلی، «نام‌ها و سایه‌ها»ی محمد رحیم اخوت، «عقرب روی پله‌های قطار اندیمشک یا از این قطار خون می‌چکه قربان» حسین مرتضاییان آبکنار، «آبی‌تر از گناه» محمد حسینی، «سنج و صنوبر» مهناز کریمی، «باغ ملی» کورش اسدی، «باغ‌های شنی» حمیدرضا نجفی، «برادران جمالزاده» احمد اخوت، «تمام زمستان مرا گرم کن» و «کتاب آذر» علی خدایی، «زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود» امیرحسین خورشیدفر، «نگران نباش» و «عاشقیت در پاورقی» مهسا محب‌علی، «ها کردن» و «شاخ» پیمان هوشمندزاده، «برف و سمفونی ابری» پیمان و اسماعیلی و ...»
تراکمه با بیان اینکه «اتفاقات ادبی دهه هشتاد با سال آخر این دهه پایان نیافته است» اضافه می‌کند که «در سال‌های پایانی این دهه، چشم‌انداز دهه آینده نیز ترسیم شد.»
وی در پاسخ به سوالی درباره مولفه‌هایی که معتقد است در سال‌های پایانی دهه هشتاد وجود داشت که چشم‌انداز دهه‌ آتی را نیز ترسیم می‌کند، می‌گوید: «به نظر من سه شاخصه مهم در دهه هشتاد وجود داشت که به‌نوعی چشم‌انداز سال‌های آینده ادبیات داستانی ایران را پیش روی ما قرار می‌دهد. این سه شاخصه را این‌طور می‌توان تشریح کرد؛ اول باید به حضور مؤثر و پر رنگ جوانان اشاره کنم. حضوری که مداوم و با کیفیت است و می‌رود تا جریانی در ادبیات داستانی ما ایجاد کند. در این سی سال گذشته جریانی در ادبیات داستانی وجود نداشت. جریان های ادبی گذشته را هم شاید بشود گفت قطع کردند، و هر از ‌چند سالی دلخوش اثری از نویسنده‌ای بودیم بی‌آن‌که تداومی و جریانی در تولید آثار ادبی وجود داشته باشد. شاخصه دوم را می‌توان ترجمه جدیدترین داستان‌ها و مباحث ادبی جهان توسط مترجمان با دانش و اغلب جوان دانست که باعث شدند تا ادبیات و نویسندگان ما گفت‌وگو و دیالوگ به‌روزی را با ادبیات جهان برقرار کنند.»
تراکمه سومین شاخصه ادبیات داستانی دهه هشتاد را از این قرار برمی‌شمارد: «تغيير رويكرد ناشران به چاپ و نشر آثار جوانان، اتفاقی بود که ما در دهه هشتاد شاهد آن بودیم. ديگر كمتر شاهديم كه نويسنده‌اي اثر اولش را -به‌اصطلاح- با نفقه جيب خودش چاپ كند. ناشراني مانند نشر چشمه، برخوردي حرفه‌اي با جوانان را آغاز كردند كه سبب شد جوانان قرار‌دادهاي حرفه‌يي را حتي در كارهاي اول خود تجربه كنند.»
این نویسنده و منتقد در پایان متذکر می‌شود که «نباید از یاد ببریم که اكنون حضور كارشناسان و ويراستاران خبره، بخشی اساسي از كار ناشران شده است.»


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 3:56 PM  توسط بهنام ناصری  | 

بخشی از یک رمان منتشر نشده

گفت از همین امشب باید شروع کنی به صبر و سکوت. نه چیزی بگویی نه بنویسی مگر به ضرورت. باز تاکید کرد از همین امشب. نمی‌دانم هراسش آمده بود توی چهره‌ام یا نه؛ فقط این را می‌دانم که خیلی سعی کردم به روی خودم نیاورم. نیاورم به روی خودم  که یعنی خیالی نیست. گفتم: «خیالی نیست دکتر. از همین امشبش خیالی نیست. فقط از همین امشب تا کِی؟» جوابی نداد. سرش گرم نوشتن بود و روی لب‌هاش خنده‌ای بی‌جهت. یا شاید بهتر است بنویسم «خنده‌ای باری به هر جهت». 

اگر به اندازه کافی خراب بودی و کله‌ات جوابت کرده بود، حتما لبخندش را رضایتی فرض می‌کردی که از تشویش توی چهره‌ات دیده است. اما من چنین فرضی نداشتم ابدا. شاید هنوز جواب نشده بودم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم نباید دوباره سوالم را تکرار کنم که تا کِی؟» او هم نگفت: «تا وقتی که من تشخیص بدهم.» یا چیزی در این مایه‌ها نگفت.

توی لالمانی‌هایی که در انتظارم بود غرق بودم و نمی‌کردم سوال کنم که «چقدر دکتر؟ شش‌ماه، یک سال، بیشتر، کمتر...؟» که بالاخره در حد فاصل عینک و پیشانی، چشم‌های ریزش را که انگار کرده بودند باید کمی‌ مهربان‌تر باشند در همچه وضعی، دوخت توی چشم‌هام که «صبر کن صبر خیر است» و من بی‌اختیار گفتم: انشاالله! تکان نمی‌خوردم. چهره‌اش جلو صورتم و میز کم‌قطری بین‌مان بود و چشمم را به عمد -بی‌آن‌که پلک زدنی در کار باشد- توی چشمش دوخته بودم. هنوز امشب نیامده بود و توی کله بیمارم داشتم ترجمه شیخ از شعری از «قبانی» عرب را خطاب به تو می‌خواندم: «از چیزهایی که می‌گویم لذت می‌بری، وقتی که چیزی نمی‌گویم؟»

بخشی از فصل «آداب لالمانی» از یک قصه بلند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 5:51 PM  توسط بهنام ناصری  | 

یادنامه‌ای برای نصرت رحمانی در سالروز 81 سالگی‌اش

علی باباچاهی، شمس لنگرودی، مهرداد فلاح و هوشیار انصاری‌فر از  نصرت رحمانی می‌گویند

با من بودن خوب است، من می‌سرایم‌ات*

---

نسخه پی.دی.اف روزنامه روزگار را در آدرس زیر ببینید 

http://roozegardaily.com/pdf/89-12-09/10.pdf 

9 اسفند سال گذشته، حسب اتفاق، گذرم به محفلی افتاد که از پیش قصد رفتن به آن را نداشتم. محفلی که شد محل رویارویی‌ام با کسانی که در توصیف نسبت‌شان با فرهنگ و هنر، اگرچه نمی‌خواهم از آوازه نسبی هر کدام‌شان در یک رشته هنری به سادگی بگذرم اما واقعیت این است که در نظرم بیشتر از دوستان و نزدیکان نصرت رحمانی آمدند تا هنرمند به آن معنا که به ندرت افتد و دانی! با این‌همه، آن محفل و اهالی‌اش، -که حالا دیگر از دوستان مشترک نگارنده و نصرت رحمانی فقیدند- اگر نبود و نبودند، شاید در هفته‌های منتهی به امروز، بهانه‌ای برای تدارک پرونده حاضر نداشتیم و البته امروز برای انتشارش.
باری، هشتادمین سالروز تولد رحمانی –یا به قول محمود استاد محمد نمایشنامه‌نویس: «شانصرت»- بود و نگارنده همان‌طور که اتفاقی و خلق‌الساعه سر از آن محفل درآوره بود، یک‌دفعه به ذهنش رسید بگوید: «پس آقای رحمانی اگر زنده بودند، فردا 80 ساله می‌شدند» و کلامش به انعقاد رسیده-نرسیده، هواخواهی از هواخواهان شاعر با لحنی آمیخته به شگفتی و پرسش و البته حاضر جوابانه درآمد که «اگر زنده بود!؟» و چشم‌غره‌ای رفت و با لحن مسلط‌تر از قبلش اضافه کرد که: «نصرت فردا می‌رود توی 81 سالگی». با آن اخم‌هایی که رفته بودند توی هم و انگار می‌خواهند بهت بگویند که نسبت دادن واژه مرگ به شاعری چون رحمانی، حتی اگر منظورت مرگ فیزیکی باشد و نه مرگ نام و آوازه‌اش، به غایت خبط است و برخورنده؛ پس باید به آن دوست مشترک من و آقای رحمانی برمی‌خورد آن «اگر زنده بود» نگارنده تا اسباب تادیبم فراهم شود و ...
به راستی اما در نسبت با چنین تقدیس‌ها و -بی‌تعارف- مرده‌پرستی‌هایی، ادبیات ما تا چه اندازه حق مطلب را در ارتباط با بررسی و تحلیل جامع و به‌دردبخور مشاهیر و نام‌های ماندگار خود ادا کرده است؟
بله، نصرت رحمانی، شاعری که دو دهه پایانی عمرش را در شهر همسرش: پوران شیرازی‌زاده گذراند و زادگاه و شاعران ساکن تهران و در راس آنها دوست گرمابه و گلستان خود احمد شاملو را در تمام این سال‌ها دلتنگ خود گذاشت و در خانه‌ای سرشار از نشانه‌های فئودالیسم ماقبل رضاخانی در محله پیرسرای رشت، عمر را به ته رساند، به روز  ۱۰ اسفند 1308 در تهران به دنیا آمد. او را برخی شاگرد خلف نیما می‌دانند و در اثبات این مدعا به شواهدی مثل مقدمه نیما بر نخستین کتاب شعر رحمانی استناد می‌کنند. و دیگرانی هم با رد تلمذ نصرت از پدر شعر نو فارسی، معتقدند که رحمانی، شاگرد یا دست کم شاگرد بلافصل نیما نمی‌تواند باشد. 
پرونده‌ای که در این شماره می‌خوانید، به بهانه فرا رسیدن هشتاد و یکمین سالروز تولد شاعر «آوازی در فرجام» تدارک دیده شده. کسی که اعتراف‌های شاعرانه‌اش به حضور متناقض‌ترین وجوه هستی در کالبد بشر و در محیط پیرامون او، ابعاد جسارت‌آمیزی را در شعرش بر جای می‌گذارد. جسارتی که معمولا لعابی از فلسفه هم داشته‌ و دارند. رحمانی همان شاعری است که معتقد بود مادرش او را همزاد غم به دنیا آورده: «خدا غم را آفرید، نصرت را آفرید». روزی در شعرش نوشت: «شاعر غم‌های جاوید است نصرت» و روزگاری دیگر در خودزندگی‌نامه‌نوشتش، معترفانه درآمد که «من برای در خود زیستن آمدم دیگران در من زیستند».
نصرت رحمانی تابستان 79 –همان فصلی که گلشیری و شاملو را هم از ادبیات ایران گرفت- از دنیا رفت و در ده سال و نیم گذشته، کنار محمدتقی صالح‌پور، شیون فومنی، ... و البته کوچک جنگلی در آرامگاه هنرمندان رشت در محله سلیمانداراب آرمیده است.

بنيان‌گذار شعر گفتاري‌ معاصر

«براي‌ نسل‌ ما كافي‌ بود فقط‌ ده‌، بيست‌ سال‌ از شاعري‌ فاصله‌ سني‌ داشته‌ باشيم‌، تا در او به‌ چشم‌ارادت‌ نگاه‌ كنيم‌.»
شاید از طنازی نهفته در این جمله بتوان حدس زد که چه کسی آن را گفته است. کسی که می‌گوید: «ارادت‌ از نظر ما يك‌ اخلاق‌ هنري‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد كه‌ لابد در عرف‌ اجتماع‌ يك‌ ضداخلاق‌ هم‌ مي‌تواند به‌شمار آيد.»
بله. او علی باباچاهی است و در ادامه از مشی نسل خود دفاع می‌کند از این عبارت که «ما و من‌ به‌ شخصه‌ از هيچ‌ شاعر محبوبي‌، بت‌ درست‌ نمي‌كرديم‌. بت‌تراشي‌ اصلاً بلد نبوديم‌! اما اين‌نكته‌ هرگز بدان‌ معنا نبود كه‌ دل هرزه‌گرد ما در گرو خراباتی‌گری‌های شاعرانه نصرت‌ رحماني‌ نباشد.»
او که 15 سال از نصرت رحمانی کوچک‌تر است، اگرچه با تاکیدبر این عبارت که «فقط 15 سال» سعی در ناچیز شمردن یک و نیم دهه تفاوت سنی دارد اما بعد از آن می‌گوید: «از همين‌ فاصله‌ بود كه‌ ابهت‌ شاعرانه‌ نصرت به‌ چشم‌ مامي‌آمد.»
باباچاهی همچنین درمی‌آید که «چند شاعر ديگر هم‌ بودند كه‌ در مقاطع‌ مختلف‌ جواني‌ ما را مست‌ ومسحور خودشان‌ مي‌كردند. شايد جوانان‌ نسل‌ پنجمي‌ خيلي‌ خيلي‌ تعجب‌ كنند! خوب‌، چه‌ عيبي‌ دارد؟ تا مي‌توانيد تعجب‌ بفرماييد! يكي‌ از شاعران‌ مورد علاقه‌ من‌ در دوره‌ دبيرستان‌ كارو بود با عصياني‌ بي‌در و پيكر. یا مشيري‌ بود؛ همان‌ مهندسي‌ كه‌ براي‌ عشاق‌ جوان‌ كوچه‌ می‌ساخت. همین‌طور نادرپور بود كه‌ به‌ ما ياد مي‌داد آسمان‌ جاي‌ مناسب‌تري‌ براي‌ پروردن‌ روياهاست‌.»
این شاعربوشهری‌الاصل در مورد شاعر بوشهری تبار نیما می‌گوید: «آتشي‌ اما معلم‌ ما بود در بوشهر. در سه‌ سال‌ دوره‌ اول‌ دبيرستان‌، فرض‌ مي‌كنيم‌ كه‌ از او ياد گرفتيم‌ كه‌ كار كلمات‌ شوخي‌ و دلبري‌ با شاعر است‌ و يا برعكس‌.»
وی در بیان نزدیکی‌ و انس خود با رحمانی در مقایسه با شاعرانی که نام برده است، به صراحت می‌گوید: «من در اين‌ ميان‌ با لحن‌ و روح‌ خراباتي‌ نصرت‌، سنخيت‌ والفت‌ بيشتري‌ داشتم‌. چون‌ در خود، مقدار زيادي‌ از اين‌گونه‌ خراباتي‌گري‌ها را سراغ‌ داشتم‌. پس‌ چه‌ بهتر از این؟ گيرم‌ از نزديك‌ هم با او رفيق‌ نمي‌شدم‌ كه‌ شدم‌. نصرت‌ در چشم‌ من‌ در نقش‌ شاعر آواره‌ بي‌ سر و ساماني‌ بود كه‌ حتي‌ تعداد كاشي‌ها و قلوه‌سنگ‌هاي‌ خيابان‌هاي‌ تهران‌ را مي‌شناخت‌. بوشهر ما از تهران‌ نصرت‌ چيزي‌ براي‌ خيابان‌گردي‌ كم‌ نداشت و براي‌ دير رسيدن‌ به‌ خانه.»
باباچاهی معتقد است که «اگر توللي‌ سراينده‌ شعر مرگ‌، مرگي‌ تولي‌وار، است، نصرت‌ رحمانی شاعر شعر سياه‌ است‌. شعر سياه‌ اما به‌ گمان‌ من‌، شعر گسست‌ از زندگي‌ نيست‌. ظاهراً پناه‌ بردن‌ به‌ آغوش‌ مرگ‌ است‌ زمانی که ‌زندگي‌ را [هنوز] بسيار دوست‌ داريم‌. این سياهي ‌بودلروار،‌ البته از توللي‌ به‌ او به‌ ارث‌ رسيده‌ بود.»
این شاعر ادامه می‌دهد: «من‌ چون‌ به‌ شيوه نصرت‌، زندگي‌ و خانه‌ و ميخانه‌ شعر را دوست‌ داشتم‌، سيماي‌ او براي‌ من‌ دوست‌ داشتني‌تر بود. ازطرفي‌ به‌ دليل‌ توافق‌هاي‌ اعلام‌ نشده در مولفه‌هاي‌ شعري‌مان‌، همسويي‌ مستانه‌اي‌ با هم‌ داشتيم‌.»
به باور باباچاهی نصرت‌ رحماني‌ و هر شاعر حرفه‌اي‌ و جدي‌ دیگری، دست کم دارای دو مرحله‌ شعري‌ است‌: «کتاب‌های كوچ‌، كوير و ترمه‌ كه‌ نوعي‌ خراباتي‌گري‌ و عصیان شاعرانه‌ بر آن‌ حاكم‌ است، مرحله نخست کارهای اوست و مرحله‌ي‌ دوم را  کتاب‌های ميعاد درلجن‌، حريق‌ باد، درو، شمشير، معشوقه‌ قلم‌، پياله‌ دور دگر زد و... تشکیل می‌دهند. در مرحله دوم است که خراباتي‌گري‌ها سمت‌ و سوي اصلی     خود را مي‌يابند. گويا از درون‌ اين‌ مختصات‌ شاعرانه‌، طنزي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ بيرون‌ مي‌آيد اما نه‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ شاعر ما به‌ سرشت‌ و سرنوشت‌ اصلي‌ خود در شعر بي‌وفايي‌ كند. آنچنان‌ كه‌ نادرپور اين‌ كار را كرد و بخش‌ عمده‌اي‌ از عمر شعري‌اش‌ را به‌ هدر داد.»                                  
او که زمانی در تبیین جهان شعری خود، نظریه‌ای تحت عنوان «شعر پسانیمایی» را مطرح کرده بود، قدری از ابراز علاقه نیما به رحمانی و شعری که او می‌نویسد می‌گوید و بعد یادآور می‌شود که نيما معتقد بوده و گفته است که تجدد در شعر نصرت‌ با متانت‌ انجام‌ شده و اگرچه نصرت در معنا تند رفته اما در اداي‌ معنا تندنرفته‌ است. باباچاهی می‌افزاید: «البته بخش دوم حرف‌های نیما در مورد معنا و ادای معنا در شعر نصرت رحمانی، قابل‌ بررسي‌ است‌.»
شاعر مجموعه شعرهای «عقل عذابم می‌دهد» و «نم‌نم بارانم» شعر نصرت رحمانی را حاوی نوعی جسارت‌ در اداي‌ معنا مثل به‌ كار گرفتن‌ كلمات‌ ظاهر غير مجاز، اصطلاحات‌ و مكالمه ‌مردم‌ كوچه‌ و بازار، فحاشی‌‌ها و متلك‌ها، توجه‌ خاص‌ به‌ شعر شهري‌، كمي‌ اروتيسم‌، مقداري‌ رمانتيسم‌ سياه‌ و قدري‌ رئاليسم‌ برهنه‌ می‌داند كه‌ اقتضا مي‌كند او را بنيان‌گذار شعر گفتاري‌ معاصر بدانيم‌. درعين‌ حال‌ بايد او را نخستين‌ شاعري‌ به‌ شمار آوريم‌ كه‌ به‌طور جدي‌ و به‌ شيوه‌اي‌ مدرن‌ به‌ كلمات‌ عيني‌ وپديده‌هاي‌ ملموس‌ زندگي‌ شهري‌ توجه‌ دارد. فروغ‌ به‌ گمان‌ من‌ بعداً گيرم‌ با توجه‌ به‌ شعر «شعري‌ كه‌زندگي‌ است‌» از احمد شاملو راه‌ او را دنبال‌ مي‌كند.»
باباچاهی نصرت‌ رحماني‌ را يكي‌ از چهره‌هاي‌ ماندگار شعر امروز ايران‌ قلمداد می‌کند و در      پایان می‌گوید: «از دست‌ دادن‌ نصرت‌ البته ‌براي‌ ما خيلي‌ سنگين‌ بوده و هست‌. شايد هنوز مستي‌ از سرمان‌ نپريده‌. شايد هم‌ حق‌ با خودش‌ بود كه‌ نوشت‌:
مستم‌ كن‌ و با خود ببرم‌ اين‌ من‌ و اين‌ تو
با جام‌ دگر برده‌ي‌ مي‌ را بخر امشب‌
اين‌ پيكر مس‌ رنگ‌ قوي‌ را نظري‌ كن‌
مستم‌ كن‌ و با خود ببر امشب‌، ببر امشب‌!

پیشگام در رهایی از قید و بندهای ایدئولوژیک در شعر نو

«ملت ما و در ضمن، شاعران ما همواره فلسفه‌‌‌گرا بوده‌اند و شعر نو ما هم از این قاعده مستثنی نیست. در بین شاعران شعر نو سه شاعر بودند که کوشیدند شعرشان را از کلی‌گرایی و فلسفه‌گرایی دور کرده و جزئیات زندگی روزمره را وارد شعر کنند.»
این‌ها را شمس لنگرودی می‌گوید. او از آن سه بدعت‌گذار جزئی‌گرایی در برابر کلی‌گرایی رایج فلسفی در شعر نو فارسی‌، از این قرار نام می‌برد: «از آن‌ها اول‌، منوچهر شیبانی بود با کتاب «جرقه»اش. دوم‌‌شان کمی بعدتر اسماعیل شاهرودی را باید نام برد و سومی که با آن دو تفاوت‌هایی داشت، نصرت رحمانی بود. فرق نصرت با شیبانی و شاهرودی در این بود که اگر آنها به سمت زندگی روزمره در کارهای خود گرایش پیدا کردند، شعرشان تحت تاثیر امکانات و کلمات زندگی روزمره واقع شد، اهمیت نصرت در این است که زندگی روزمره را به شعر تبدیل کرد و این، شعر نصرت است که بر زندگی روزمره تاثیر می‌گذارد چون او این زندگی را با همه جزئیات و کلیاتش، همواره به صورت شعر اجرا کرده است.» شمس بر این باور است که «نصرت رحمانی اگرچه از پیش‌پاافتاده‌ترین و دم‌دستی‌ترین مظاهر زندگی روزمره در شعرش استفاده می‌کند اما این استفاده هرگز ابزاری نیست. او به همه آنها نگاهی شاعرانه دارد. به همین دلیل، این مظاهر در شعر او از نقش ظاهری خود در زندگی واقعی دور می‌شوند و نقش و وضعیت دیگری می‌یابند که محصول نگاه و قریحه شاعرانه نصرت است. به عبارتی، نصرت مثل شیبانی و شاهرودی به تاثیر از روزمرگی از شعریت دور نمی‌شود. او در تمام سطوح از عمر شاعری‌، تمهید شاعرانه‌ را حفظ کرده است.»
نویسنده «تاریخ تحلیلی شعر نو» یادآور می‌شود ‌که نصرت رحمانی را در مقابل شعر ذهن‌گرا و فلسفه‌گرا باید یکی از پیشگامان شعر عین‌گرا و واقعیت‌گرا دانست. وی معتقد است که رحمانی بیش از شیبانی و شاهرودی نیما را فهمیده است: «منوچهر شیبانی در جایی به صراحت در مورد خودش یادآوری کرده است که من شعر نو را از طریق آثار ابوالقاسم لاهوتی شناختم. در حالی که شما می‌دانید درک نیما از شعر نو کاملا از درک ابوالقاسم لاهوتی متفاوت بود.»
این شاعر همچنین فضای شعر معاصر را در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد 32 فضایی همراه با نوعی رها شدگی از قید و بندهایی می‌داند که پیش از آن وجود نداشت. این قید و بندها به باور شمس لنگرودی، همان «احساس مفرط تعهد اجتماعی» است که در آثار بیشتر شاعران آن سال‌ها بر شعریت شعرشان غلبه می‌یافت. عقیده او بر این است که پس از 28 مرداد 32، نگاه آرمانی و طبعا ذهن‌گرایانه شاعرانی که پیش از کودتا، شعر را لزوما مقید به آرمانی مشخص می‌پنداشتند و می‌پسندیدند، با رهایی از آن تقید، جایش را به نوعی واقع‌گرایی یا همان عین‌گرایی داد. در این بخش از نظراتش –طوری که انگار بخواهم پیش از صدور حکمی قانونی، تبصره‌ای بر آن بگشایم- از این عبارت درمی‌آیم که «اما شاعران معاصر، پس از کودتا و در تمام دو و نیم دهه منتهی به انقلاب 57 به نظر نمی‌رسد که عاری از آن نگاه آرمانی بوده باشند. این را شعرهایشان می‌گوید» و پاسخی می‌شنوم از این قرار که «تا قبل از 32، شاعران نوپردازما به هر حال شاعران کتابی بودند و باید گفت که شعر فارسی هنوز ایرانیزه نشده بود. این اتفاق برای اولین بار بعد از کوتا افتاد که ریشه در واقع‌گرایی ناشی از شکست برخی از آرمان‌های شاعران آن سال‌ها بود. نصرت، همان‌طور که گفتم، یکی از پیشگامان این عرصه بود.»
از شمس، نظرش را درباره موضع‌گیری‌های بعضا انتقادی نصرت رحمانی در مورد استادش نیما می‌پرسم و اشاره می‌کنم به اینکه نصرت تنها هدایت -يا به قول او صادق خان- را به مثابه الگوی روشنفکری عصر خود می‌پذیرد و نیما را علیرغم اذعان به نقشش در موفقیت خود، یک روستایی با دغدغه گوسفند و مزرعه و ... و به دور از فرهنگ زندگی شهری قلمداد می‌کند و طوری حرف می‌زند که انگار در آثارش از نیما فراروی کرده است. شمس لنگرودی جواب می‌دهد: «‌اگرچه نیما یک متفکر بزرگ در شعر معاصر ما بوده است، اما اگر همه‌جانبه به مقوله مدرنیسم نگاه کنیم می‌بینیم که صادق هدایت از او مدرن‌تر و جلوتر می‌اندیشیده است.» می‌پرسم: «به لحاظ سنت شعری چطور؟ آیا نصرت از نیما و سنت شعر نیمایی فراروی کرده است؟» و می‌شنوم: «رویکرد نصرت به شعر عین‌گرا و به کار گرفتن مظاهر و زبان زندگی روزمره مردم کوچه و بازار اگرچه او را در مقابل نیما -که کاملا خاستگاه فلسفی چپ را در شعر نمایندگی می‌کرد- قرار می‌دهد اما اینکه نام این رویکرد رحمانی را آیا باید «فراروی» گذاشت یا نه، جای بحث دارد.»
شاعر مجموعه‌هاي «نت‌هایی برای بلبل چوبی» و «53 ترانه عاشقانه» در ادامه درمي‌آيد كه «قدر مسلم به خاطر رها شدن از قيد و بندهاي شعر نو، يكي از پيشگامان است و به همين دليل از شاعران مهم عصر ما محسوب مي‌شود.
سوال بعدي‌ام از شمس لنگرودي اين است كه آيا مي‌توان دليل نصرت رحماني در طرح مدعاي متفاوت بودن خود با نيما مبني بر اينكه «نيما يك روستايي بود من بچه تهران بودم. او دغدغه چادر و گله گوسفندان و ... را داشت كه براي من چندان جذاب نبود. من دغدغه خيابان و كوچه و بازار داشتم» را ملاك قرار داد؟ خالق كتاب‌هاي شعر «درمهتابي دنيا» و «باغبان جهنم» در پاسخ مي‌گويد: «يكي از دلايل طبعا مي‌تواند همين باشد. ضمن اينكه مساله ديگري كه در اين ميان كمتر اهميت ندارد، ايدئولو‍ژي است. نيما به هر ترتيب، پايبند يك ايدئولوژي بود. در حالي كه نصرت رها بود. لااقل پس از آن مقطع كه گفتيم –يعني كوتاي 28 مرداد- خود را رها كرده بود از قيد و بندهاي ايدئولوژيك در شعر.»
شمس لنگرودي در پاسخ به سوال آخرم درباره تفاوت جهان‌هاي شعري نصرت رحماني و دوست و شاعر هم‌هنسلش احمد شاملو، به دنبال اين مدعاي مصاحبه‌گر كه «به نظر مي‌رسد آن رها شدگي از قيد و بندهاي ايدئولوژيك كه شما در مورد نصرت به آن اشاره مي‌كنيد، كمتر شامل حال شاملوي شاعر مي‌شود»، همچنين در پاسخ به اين سوال كه «به نظر شما آيا شاملو ضرورت اين رهاشدگي از بند مانيفست و ايدئولوژي را احساس نمي‌كند؟»، مي‌گويد: «من فكر مي‌كنم كه اين رهاشدگي، لزوما به معناي برتري و مزيت يك شاعر (نصرت) بر ديگري (شاملو) نيست. شاعران يك زمانه، صورت‌هاي مختلف يك منشورند. يك صورتش مي‌شود نصرت رحماني، يكي مي‌شود احمد شاملو، يكي سهراب سپهري، يكي فروغ فرخزاد، ... و... به عقيئه من، همه اينها از يك مركزيت برمي‌آيند.»

رحمانی، از پیش‌روترین شاعران نسل دوم است

مهرداد فلاح بیشتر نظراتی که به نام موضع‌گیری نظری و انتقادی در طول سال‌های حیات نصرت رحمانی و پس از آن در مورد شعر او مطرح شده را فاقد قابلیت برای تبیین خلاقیت شاعر می‌داند: « در اکثر این اظهار نظرها با عناوین دهن‌پرکنی روبه‌رو هستیم که به شاعر نسبت داده شده‌اند مثل «نقاش پلشتی¬های جامعه»، «شاعر شعرهای سیاه»، «شاعر شعرهای کوچه¬ای و مردمی» و... این نام¬گذاری¬ها، بیش از آنکه ناظر بر وقوع امر خلاقه در آثار باشد، عمدتا یا تقلیل دهنده متن است و یا در صدد پوشاندن برخی از جنبه‌های انتقادبرانگیز در آن.» شاعر مجموعه‌های «از خودم» و «دارم دوباره کلاغ می‌شوم» در مورد نسبت شعر خود با نصرت رحمانی و شعر او می‌گوید: «وقتی من و دیگر همنسلانم با سه نسل فاصله از نسل نصرت، سیاه‌مشق¬های¬مان را می¬نوشتیم، نه شعر رحمانی و نه خود او، هیچ¬ یک حضور چشمگیری در «پیش¬زمینه» نداشتند. بنابراین تأثیر شعر او بر شعر ما یا به واسطه شعر شاعران دیگری مثل شاملو، فروغ و حتی رویایی بوده و یا اساسا خیلی آشکار و مؤثر نبوده است. دیگر این که نصرت رحمانی، دست کم در دو دهه¬ پایانی عمرش، هرگز نه در قلمرو نظری و نه در حوزه¬ آفرینش، حضوری در قد و قامت یک شاعر پیشنهاد دهنده و مدعی نداشته است. سومین دلیل اینکه به گواهی مصاحبه¬های اندک شماری که در سال¬های دهه آخر زندگی‌اش از او خوانده¬ایم، متأسفانه شاعر ما به هر دلیل با تحولات عمیق و گسترده و گرایش¬های جدیدی که در زمینه¬های فرهنگی و زیباشناختی روی داده، چندان آشنایی نداشته و به تبع آن، جریان¬های شعری دهه¬ی هفتاد را آن طور که شایسته است، درک نکرده است.» فلاح معتقد است که آثار او کمتر مورد نقادی جدی و بررسی جامع قرار گرفته و جز اشاره¬های جسته و گریخته و نقد و نظرهای کوتاهی که بعضی شاعران و منتقدان همنسل او و یا یکی‌دو نسل بعد مانند براهنی به شعر او داشته¬اند، نوشته و تحلیل جامعی در مورد کار این شاعر انجام نشده است.»
شاعر «چهار دهان و یک نگاه» البته از یادآوری چند مورد از تحلیل‌های مربوط به شعر رحمانی درنمی‌گذرد: «علی باباچاهی در جلد اول «گزاره¬های منفرد»، شمس لنگرودی در «تاریخ تحلیلی شعر نو»، محمد حقوقی در مقدمه¬ی «شعر نو از آغاز تا امروز» و محمدعلی سپانلو در مقدمه¬ «هزار و یک شعر»، بررسی‌های مختصری درباره¬ شعرهای نصرت رحمانی انجام داده¬اند.» وی در مورد بررسی‌های برشمرده از شعر رحمانی این طور نظر می‌دهد: «سپانلو نصرت رحمانی را در زمره شاعران «شاخه¬ اصول¬گرا»ی شعر نو قرار می¬دهد. او با توضیحی که در مورد تلقی خود از اصول¬گرایی می¬دهد، رحمانی را در رده‌ای از شاعران [به باور خود اصولگرای] معاصر قرار می‌دهد که طبق تعریف او شعرهایشان آمیزه‌ای از «ملاحظه نوآوری¬های دوره تجدد علیه سنت+ترکیب زبان روز با زبان ادب و به هم زدن هنجارهای مألوف+کوشش در ترکیب اوزان+الهام از ترجمه¬ اشعار سمبولیک غربی...» است. طبق تقسیم¬بندی باباچاهی، رحمانی در «شاخه¬ی نوآفرین¬ها» می¬گنجند؛ نامگذاری باباچاهی با این توضیح همراه است که «نوآفرین را بر آن دسته اطلاق می¬کنم که با درک مراحل مترقی شعر نیما از جسارت¬های شاعرانه و ورود به عرصه¬های نامکشوف پرهیز نمی¬کنند اما غالبا حد جسارت خود را نگه می‌دارند». بنابراین تقریبا می‌توان گفت که هم از نظر باباچاهی و هم از نگاه سپانلو، رحمانی شاعری صاحب سبک اما نه چندان پیشرو است. همچنین حقوقی او را از «شاعران نیمایی» می¬داند. البته آن دسته از شاعران نیمایی که محمد حقوقی، این طور توصیف‌شان می‌کند: «آنان که نه تنها راه نیما را برگزیدند بلکه در توجیه و تفسیر کار نیما نیز کوشیدند و بعدها خود بر مبنای اصول شعر نیمایی هر یک به زبانی ویژه¬ خود دست یافتند». به عقیده مهرداد فلاح «تعدادی از شعرهای مرحله¬ دوم شاعری نصرت رحمانی نشان می¬دهد که او برای فراروی از آنچه بود و تبدیل شدن به راهگشاترین و و پیشروترین شاعران معاصر، بالقوه مستعد بود. فلاح، نصرت رحمانی را در قیاس با همنسلانش، شاعری نه چندان پُرکار می‌داند و در ادامه درمی‌آید که «او را می¬توان شاعر نه چندان پُرکاری دانست که ظاهرا به جز شعر به حیطه دیگری -‌مثلا مباحث نظری و نقد شعر- وارد نشده است.»
فلاح کارنامه شاعری نصرت رحمانی را به سه مرحله تقسیم می‌کند: «مرحله¬ی اول شامل سه دفتر نخست اوست که شعرهایش بیشتر در پی بهره¬گیری از امکانات تازه¬ای است که نیما و یا یکی-دو شاعر دیگر مانند توللی پیشنهاد داده¬اند. قالب مسلط در آن دوره «چار پاره» است که رحمانی نیز در شعرهای مرحله¬ی اولش، بیشتر از آن استفاده می¬کند. در این مرحله، هنوز با شاعری صاحب سبک روبه¬رو نیستیم. گو این که تغزل او، علیرغم اشتراک با فضای رمانتیک مسلط بر شعر آن دوره، عمق بیشتر و رایحه¬ای تند دارد که می¬توان با استنشاق آن، شعرهای مرحله¬ بعد او را پیش¬‌‌بینی و پیش‌گویی کرد. مرحله¬ی دوم یا میانی شاعری نصرت رحمانی را «میعاد در لجن»، «حریق باد» و «درو» خلق می¬شود که نه تنها شکوفاترین مرحله¬ی کار اوست بلکه سهمی خاص از تحول شعر نو و نیز یکی از درخشان¬ترین و پیشروترین شعرهای نسل دوم را به نام او رقم می‌زند. فلاح شعرهای مرحله دوم شاعری نصرت را در همان فضای عمومی و مسلط دهه¬ سی و چهل ارزیابی می‌کند اما بر این باور است که دو مولفه مهم یعنی نسبی¬گرایی فلسفی و فاصله‌گذاری یا خودآگاهی هنری، چه به لحاظ محتوا و چه ساختار، در تعدادی از آثار او نشانه‌هایی بر جای گذاشته است که درک و دریافت پیشروتر او را نسبت به همنسلانش نشان می‌دهد.»
شاعر مجموعه آماده انتشار «بریم هواخوری» مرحله سوم شاعری نصرت رحمانی را شامل دو کتاب آخرش می‌داند که حاوی شعرهای دو دهه پایانی عمر اوست. فلاح می‌گوید: «مفهوم¬پردازی¬ها و قلنبه¬سرایی¬های شبه فلسفی، بازی¬های خنک و کلیشه¬ای با زبان، اسیر منطق نثر شدن در روایت، ترکیب¬سازی¬ها و اضافه¬بازی¬های فرسوده و مستعمل، خرج کردن گشاده¬دستانه دانسته¬ها و محفوظات روشنفکری، نداشتن موجبیت و پایگاه عینی، فقدان شکل و فرم و [کاربری از] زبان و بیان توضیحی-تفسیری را از اهم رویکردهای رحمانی در دو کتاب آخر او می‌خواند و ابراز تاسف می‌کند با این گزاره  که «متاسفانه حتی با خواندن سرسری شعرهای این دو کتاب هم می¬توان متوجه افت شدید و سقوط خلاقیت شاعر در دو دهه¬ی آخر شاعری¬اش شد.»

تاثیر رحمانی‌ بر شعر اخوان‌ و فروغ‌ مشهود است

به نظر هوشیار انصاری‌فر، نصرت‌ رحماني‌ را نمي‌توان‌ شاگرد بلافصل‌ نيما دانست. او به مدعیات رحمانی در گفت‌وگوهایش استناد می‌کند: «خودش‌ بارها در مصاحبه‌هاي ‌مختلف‌ بر اين‌ نكته‌ تأكيد كرده‌ و گفته‌ است‌ كه‌ (نقل‌ مضمون‌) من‌ بيشتر از اين‌ كه‌ دِيني‌ به‌ نيما داشته‌ باشم‌ به‌ هدايت‌ ـ‌يا به‌ قول‌ او: صادق‌خان‌ـ مديون‌ام‌. البته‌ اينكه ‌شعري‌ كه‌ رحماني‌ مي‌نويسد چه‌قدر و چطور به‌ هدايت‌ و فضاي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ او ارتباط‌ پيدا مي‌كند، خودش‌ مبحث‌ جداگانه‌اي‌ است.» وی در توضیح بیشتر می‌گوید: «نصرت‌ رحماني‌ -به‌ويژه ‌در سال‌هاي‌ اوليه‌ شاعري‌اش‌- با نيما به مراتب كمتر از شاعران‌ آن‌ سال‌ها دمخور است‌. منظورم شاعرانی است كه‌ ‌در شاگرد نيما بودن‌شان كسی ترديد ندارد. از اين‌ منظر مي‌توان‌ نصرت رحمانی را با -‌مثلا- نادر نادرپور مقايسه‌ كرد.»
از انصاری‌فر می‌پرسم که آیا بذل توجه نیما به رحمانی دال بر اهمیت شعر نصرت در نگاه نیما نبوده و به مقدمه‌‌ای اشاره می‌کنم که نیما بر «کوچ»، اولین مجموعه شعر نصرت رحمانی می‌نویسد و درمی‌آیم که «این، لطف کوچکی نیست که پدر شعر نو فارسی در حق هر کسی انجام بدهد.» هوشیار ضمن اعلام اینکه از آن مقدمه نیما بر کتاب کوچ هیچ ذهنیتی ندارد و چیزی در خاطرش نیست، پاسخش را از این قرار مطرح می‌کند: «اگر معيارِ «شاگرد بلافصل‌ بودن‌» را نزديكي‌هاي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ بدانيم و نوع‌ِ شعري‌ كه‌ توسط‌ شاگردان‌ نيما [به تاثیر از آموزه‌های شعر موسوم به نیمایی] نوشته‌ مي‌شود، طبعاً نصرت‌ رحماني‌ از قاعده‌ آنها مستثني است‌. نادرپور هم‌ همين‌طور است‌ و نمي‌شود گفت‌ كه‌ شاگرد بلافصل‌ نيماست‌. اگرچه هر دو شاعر -‌به‌ خصوص‌ نصرت‌ رحماني‌- بعدها تحت تأثير عميق‌ شعر نيمايي‌ قرار مي‌گيرند.» این شاعر در ادامه درمی‌آید که «نصرت رحمانی اگرچه در سال‌های اولیه شاعری‌اش یک چهارپاره‌سرا و یک شاعر -اگر اصطلاح درستی باشد- نئوکلاسیک است، اما در همان‌ قالب‌ هم‌ نسبت‌ به‌ شاعري‌ مثل نادر نادرپور یا شاعراني‌ چون‌ حسن‌ هنرمندي‌، فريدون‌مشيري‌، سايه‌ (هوشنگ‌ ابتهاج‌) و كمي قبل‌تر، فريدون‌ توللي، جسارت‌ و خط‌شكني‌ زباني‌ منحصر به‌ فردي‌ دارد.» هوشیار معتقد است که در شعر هيچ‌ كدام‌ از ‌نامبردگان‌، خط‌شكني‌ زياني‌ از نوعی که در کارهای آن دوره رحمانی دیده می‌شود را نمی‌توان یافت و اضافه می‌کند: «البته‌ نادرپور بعدها تجربه‌هاي‌ مختلفي‌ را پشت‌سر مي‌گذارد اما كساني‌ چون‌ مشيري‌، سايه ـ‌كه‌ اساساً غزل‌سرا مي‌شود به‌طور كلي‌ـ، توللي‌ و ... هرگز به‌ آن‌ وجه‌ جسور و خط‌شكن‌ نصرت‌ رحماني‌ در زبان‌ شعر نمي‌رسند. تحولاتي‌ هم‌ كه‌ بعدها در شعر رحماني‌ اتفاق‌ مي‌افتد به‌ کرات‌ جسورانه‌تر و راديكال‌تر از همه‌ هم‌دوره‌هاي‌ اوست‌. او از اين‌ راديكاليسم‌ به‌ جاهایی مي‌رسد كه‌ شما مي‌توانيد شعرش‌ را ـ‌دست‌ كم‌ از دهه‌40 به‌ بعد‌ـ در چارچوب‌ شعر نيمايي‌ بررسي‌ كنيد. علاوه‌ بر اين‌ كه‌ او تأثيراتي‌ را هم‌ به‌ صورت مستقيم‌ از زبان‌ نيما مي‌پذيرد كه‌ البته‌ چندان‌ مهم‌ هم‌ نيست‌.» وی توضیح می‌دهد: «تاثيرپذيري‌ نصرت‌ رحماني‌ از زبان‌ نيما عمدتاً سطحي‌ و ـبه‌ اصطلاح‌ـ «رو» است‌ و گاهي‌ اوقات‌، تأكيد مي‌كنم‌، گاهي‌ اوقات‌ توي‌ ذوق‌ زننده‌‌! اما به‌ هر صورت‌ اهميتي‌ ندارد چون مي‌توانست‌ اين‌ تأثيرها را هم‌ نپذيرد و همچنان‌ شاعري‌ باشد با همين‌ ميزان‌ اهميت‌ كه‌ حالا دارد. در واقع‌ شعر نصرت‌ از آن‌ تأثيرات‌ سود نمي‌برد.» انصاری‌فر در پاسخ به سوالی مبنی بر چگونگی تاثیرگذاری شعر رحمانی بر آثار شعری معاصر می‌گوید: «مهم‌ترين‌ كساني‌ كه‌ از شعر نصرت‌ رحماني‌ تأثير گرفتند، شاعراني‌ هستند كه‌ به‌ نسل‌ خود او تعلق‌دارند و می‌توان به اخوان به عنوان مهم‌ترین‌ شاعر میان‌شان  اشاره کرد.» سوال بعدی‌ام خلق‌الساعه از این عبارت طرح می‌شود که «اما خود خوان شاعری است که جنبه‌های رفتار رادیکالیستی با زبان در شعرهایش کاملا مشهود است؛ این طور نیست؟» و هوشیار بلافاصله جواب می‌دهد: «چرا! دقيقاً همين‌طور است‌؛ اما اخوان‌ بعدهاست كه‌ تغيير مي‌كند و اساساً مي‌توان‌ او را شاگرد بلافصل‌ نيما هم‌ دانست‌. در جناح‌ِ ميانه‌ شاگردان‌ِ مهم‌، تأثيرگذار و تاريخ‌ساز نيما، مي‌توان‌ گفت‌ اخوان‌ يكي‌ از شاعران‌ مهم‌ است‌ ولي‌ در بدو شاعري‌ يا حتي‌ در «زمستان‌» كه‌ يكي‌ از كتاب‌هاي‌ خيلي‌ مهمش‌ است‌ و شايد به‌ تعبيري‌ مهم‌ترين‌ كتاب‌ او هم‌ باشد در تاريخ‌ شعر فارسي‌، شما تأثير نصرت‌ رحماني‌ را به‌ ويژه‌ در چارپاره‌ها و نحوه‌ برخورد با زبان‌ ـ به‌ اصطلاح‌ ـ ملازم‌ شعرها مي‌بينيد.» او درباره کیفیت تاثیر نصرت رحمانی بر شعرهای اخوان یادآوری می‌کند که این تأثير، منحصر به [ظرفيت‌ِهاي‌] زبان‌ كوچه‌ و بازار نمي‌شود و به‌ نوعي‌ می‌توان آن را تجسمي‌ از طبع‌ روان‌ دانست‌.»
این شاعر و منتقد با لحنی که نیمی به طنز و کنایه می‌زند و نیم دیگر جدی است، می‌گوید: «گاهی وسوسه‌ مي‌شوم‌ فكر كنم‌ كه‌ نصرت‌ رحماني‌ بيش‌ از آنكه‌ تحت‌ تأثير هدايت‌ باشد ـتحت‌تأثير شاعران‌ متأخر قاجار و مشروطه‌ مثل‌ ايرج‌ ميرزا، عشقي‌ و شاعراني‌ از اين‌ قبيل‌ است‌.» در ادامه باز این مصاحبه‌گر است که می‌پرسد: «اين‌ كه‌ مي‌گوييد نصرت‌ رحماني‌ شاگرد بلافصل‌ نيما نبود آيا به این معناست که شما معتقد به فراروي‌ او از سنت‌ شعري‌ نيما نظر داريد يا اساساً بين‌ شعر آن‌ دو تفاوت‌ ماهيتي‌ قائل‌ايد؟» و مصاحبه شونده است که جوابش را از این قرار تصریح می‌کند: «نصرت‌ رحماني‌ اصولاً تا آخر عمرش‌ هم‌ درك‌ خيلي‌ عميقي‌ و دقيقي‌ از نيما و آنچه‌ كه‌ نيما انجام‌داده‌ نداشته‌ است‌؛ اما اين‌ معنايش‌ آن‌ نيست‌ كه‌ از نيما فراتر رفته‌ است‌. به‌ نظر من‌ نصرت‌ رحماني‌ خط‌سير خاص‌ خودش‌ را دارد و طبعاً از خيلي‌ از آدم‌ها و شاعران‌ متأثر مي‌شود.»
می‌پرسم که با توجه به قصه نویس بودن و شاعر نبودن هدایت، آیا گمانه تاثیرپذیری رحمانی از هدايت‌ در حوزه زبان با چالش روبه‌رو نمی‌شود؟» و پاسخم را این طور دریافت می‌کنم: «تاثيري‌ كه‌ نصرت‌ از هدايت‌ مي‌گيرد،بيشتر در كاربري‌ عمومي‌ از همان‌ زبان‌ كوچه‌ و بازار است‌ كه‌شما گفتيد. البته‌ قبول‌ دارم‌ كه‌ قدري‌ ثقيل‌ است و همان‌طور كه‌ گفتيد هدايت‌، شاعر نيست‌ اما در حوزه عمومی‌تری از ادبیات، می‌توان به نگاهی که هدايت‌ به‌ زبان‌ دارد و استفاده‌ او از ظرفيت‌هاي‌ زبان‌ كوچه‌ و بازار توجه کرد. هدايت‌ همان نويسنده‌اي‌ است‌ كه‌ وغ‌ وغ‌ ساهاب» را نوشته و سگ‌ ولگرد و سه‌ قطره‌ خون‌ و آثار متعدد دیگر را. یکی از مهم‌ترین نمونه مثال‌های استفاده‌ از ظرفيت‌هاي‌ آن‌ نوع‌ زبان‌ توپ‌ مرواري‌ هدایت است. با این حال من‌ بر وغ‌ وغ‌ ساهاب‌ تأكيد بيشتري‌ مي‌كنم‌. اگرچه‌ وغ‌وغ‌ ساهاب‌ به‌طور كلي‌ طنز است‌ و وزن‌ آن‌ هم‌، وزن‌ هجايي‌ است‌ و خيلي‌ دور به‌نظر مي‌رسد به‌ آنچه‌ كه‌ نصرت‌ رحماني‌ انجام‌ مي‌دهد. اما اگر بخواهيم‌ به‌ تأثيري‌ كه‌ نصرت‌ رحماني‌ مدعي ‌است‌ كه‌ از هدايت‌ مي‌گيرد، برسيم‌، طبعاً به‌ اين‌ جنبه‌ها در آثار هدايت‌ خواهيم‌ رسيد.» هوشیار مهم‌ترين‌ دستاورد شعر نصرت‌ رحماني‌ را در ویژگی خاصی می‌داند که او را با گروهي‌ ديگر از شاعران‌ كه‌ از ايرج‌ ميرزا شروع‌مي‌شود و در دهه‌ 40 با فروغ‌ فرخ‌زاد خاتمه‌ مي‌يابد، همراه‌ كند. او توضیح می‌دهد که «تا یادم نرفته بگویم که فروغ‌ فرخ‌زاد هم‌ در مقطعي‌، متأثر از نصرت‌ رحماني‌ بوده‌ است‌. دستاورد نصرت‌ اين‌ است‌ كه‌ دريچه‌ زبان‌ كوچه‌ و بازار را رو به شعر بسيار عصا بلعيده‌ فارسي‌ وارد مي‌كند.»
انصاری‌فر در پایان می‌گوید: «درگيري‌ها و دغدغه‌هاي‌ نصرت‌ رحماني‌ از نوعي‌ است‌ كه‌ او را ـ‌د‌ست‌ كم‌-  به‌ يكي‌ از اجتماعي‌ترين‌ شاعران‌ معاصر ما تبديل‌ کرده است.»

*سطری از یک شعر نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 9:58 PM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با رضا فرخ‌فال، نویسنده «حدیث غربت سعدی»

حدیث غربت آدم

نسخه روزنامه شرق را در لینک زیر بخوانید

http://sharghnewspaper.ir/Released/89-08-18/255.htm

اصفهانی‌الاصل است؛ دانش‌آموخته دانشگاه‌های شیراز و کنکوردیا در مونترآل کانادا و در دانشگاه کلرادو در آمریکا تدریس می‌کند و البته نویسنده و از جدی‌ترین منتقدان ادبیات است . اما این‌ها هیچ کدام برسازنده وجوهی نیست که منحصر به رضا فرخ‌فال باشد. خاصیت و تفاوت او وجهه معتمدانه و بی‌طرفانه‌اش در بررسی‌های ادبی‌ست. فرخ‌فال در زمان اقامتش در ایران، علاوه بر محشور بودنش با مهم‌ترین نویسندگان وقت کشور و حضوری تاثیر‌گذار در نشست‌ها و بحث‌هایشان، امین دو تن از مهم‌ترین شخصیت‌های ادبیات معاصر ما نیز بوده است. کسانی که از ماوقع ادبیات ایران در دو دهه گذشته تا حدی مطلع‌اند، می‌دانند که در اوج اختلاف نظر‌های هوشنگ گلشیری و رضا براهنی در نیمه نخست دهه 70، همزمان امین هر دو نفرشان بودن یعنی چه! و می‌دانند چرا فردی را که از وثوق این هر دو نام برخوردار بوده را باید یک استثنای واقعی برشمرد. در پاسخ به چرایی این اعتمادِ تقریبا بی‌سابقه، زعم این قلم است که برائت حداکثری رضا فرخ‌فال در اظهار نظرهای فرهنگی و ادبی از حُب و بُغض‌ها و اغراض و امراض متعاقب، جایگاهی ویژه را نزد خواص ادبیات به او داده است. با وجود صلاحیت آشکارش برای ارائه دیدگاه پیرامون مسائل مختلف ادبیات ایران، هم کلاسیک و هم مدرن، در سال‌های گذشته کمتر نامش را پای مقاله‌ای یا در عنوان فرعی گفت‌وگویی در جریده‌ای دیده‌ایم. در حالی که او در سوی دیگری از دنیا: ایالات متحده آمریکا روزگار می‌گذراند، نشر مرکز به تازگی «حدیث غربت سعدی» را که مجموعه‌ای از مقالات اوست منتشر کرده و ما را به گفت‌وگو با این نویسنده واداشته است. کتابی که محتوای آن از متنی محصول تعلقات خاطر مشرف‌الدین مصلح ‌ ابن عبدالله: شیخ اجل: سعدی در سده هفتم تا «اهمیت اگزوتیک بودن» هنر در عصر حاضر، ... و مضامین  ادبی و فرهنگی دیگر را در برمی‌گیرد.

---

مضمون «غربت»، محوری‌ترین مبحث جاری در «حدیث غربت سعدی» و اصلی‌ترین ماده خام برسازنده این کتاب است. در فرایند کتاب شدن این ایده که طبعا از سال‌ها پیش -یعنی از قبل از مهاجرت‌تان- مشغولیت ذهنی‌ شما بوده، تجربه زیست شده شما یعنی مهاجرت تا چه اندازه نقش داشته است؟ فکر می‌کنید اگر در ایران می‌ماندید، تا حالا این مجموعه مقالات را کتاب کرده بودید؟

به طور قطع ناشی از یک تجربه ی مشخص زیستی بوده است. اگر در ایران مانده بودم شاید چند تایی داستان دیگر می‌نوشتم و از دور، شناختی از این مساله داشتم. اما مساله دوری و نزدیکی و به اصطلاح آن دوگانه کذایی «خارج» و «داخل» نیست. کار ما دیگر از این حرف‌ها (از آن دوگانه پنداری ترجیحی که مثلا در گلشیری و یا فصیح، زمانی دیده می‌شد) گذشته است. اگر خود آن دو عزیز هم حالا در میان ما بودند بعید می دانم همان بر خورد «آینه‌های دردار» و یا «ثریا در اغما» را با موضوع داشتند. مسلم است که نگاهشان متفاوت  می بود. اما در هر حال می شود این سوآل را مطرح کرد که آنکه در داخل است چقدر در "داخل" است و آنکه در خارج، چقدر در "خارج"؟ این است که می شود گفت ما با یک غربت سروکار نداریم. شاید بشود گفت ما با شکلهای مختلفی از غربت سر و کار داریم، چراکه بحث بر سر فاصله مکانی فقط نیست. اگر چه مکانیت هم دخیل است در تجربه ما و در آن شکی نیست. من خواسته‌ام که جسارتا مساله را  از جنبه زمانیت آن هم مطرح کنم. از درک و دریافت ما از «لحظه» که چیزی منفک و یکسره خالی از گذشته نیست. همچنان که چیزهایی از آینده راهم در خود دارد. ما هرگز نمی‌توانیم روی یک لحظه به عنوان یک  زمان واقعاً "حال حاضر" شرط بندی کنیم.
در مقدمه کتاب از زبان فارسی و قابلیت‌هایش به عنوان زبان اندیشیدن حرف می‌زنید و اشاره می‌کنید به تو در تویی جمله‌های فارسی. فکر نمی‌کنید هر زبانی در نوع خودش در این زمینه مستعد و قابل می‌تواند باشد اگر مفاهیم پیچیده بیگانه را درونی کند؟
ممکن است . اما نه من مثلا زبان ژاپنی می دانم و نه شما. زبان عربی امروزی هم تا آنجا که بضاعت مزجاه این جانب اجازه می‌دهد شق‌القمری نکرده و با همان مسائل زبان فارسی و ای بسا شدیدتر دست به گریبان است. می‌ماند زبانی مثل اردو. خب در این زبان شما حتی اگر داستان نویس هم  باشید و به اردو بنویسید، هم‌زبانان شما به اندازه‌ای که اثرتان به انگلیسی باشد، شما را جدی نخواهند گرفت؛ بدتختی است دیگر،حالا مفاهیم نظری پیشکش!.. مساله در اینجا بر سر زبان برای فکرکردن است. مساله فقط به معنای وررفتن با یک سری مفاهیم گنده‌ ‌گنده نیست، بلکه درک جامع داشتن از یک جریان نظری است و بعد، خودی‌ کردن و درونی کردن و کاربست آن است که مهم است . این آن چیزی است که ما احتیاج داریم بکنیم و وقتی چنین کردیم، می‌بینم زبان فارسی هم با ما راه می‌آید. شما صرف نظر از اینکه چه موضعی درباره -مثلا- شریعتی داشته باشید، می‌بینید که در زبانش واژه کم نمی‌آورد. برای اینکه او اندیشه‌ها و یا ایده‌هایی را به شدت درونی کرده بود و آنها را در یک متن تاریخی و اجتماعی خاص به کار می‌بست. حالا آبشخور این اندیشه‌ها کجاها بود و ما خوشمان می‌آید و یا نه، ربطی به موضوع ندارد. این کار، عمر می‌برد و با ترجمه اتفاقی یک اثر از یک جریان جسته و گریخته خوانده، فرق می‌کند و با نوشتن مقاله‌ای هم با این مضمون که من آن هستم که آدرنو می‌فرماید، فرق می‌کند. مساله بر سر مفردات یا واژگان نیست که بشود و یا نشود با واژه‌سازی حلش کرد.  مساله بر سر نحو کلام است که من از آن به عنوان فکر کردن با جمله‌های بلند یاد کرده‌ام. حالا اینکه «اما» را در کجای جمله می‌آوریم، اصلا مهم نیست. سلاست و این بازی‌ها هم به درد اساتید متفنن می‌خورد نه به درد شریعتی یا هدایت در ساحتی دیگر. شما نگاه کنید وقتی که نیما در مرحله‌ای از کارش جمله بلند و مرکب را وارد شعر فارسی کرد، حاصل کار یک اجرای دیگر و چیزی بدیع بود . تا کید می کنم که نه تنها بدیع به معنای نو بلکه چیزی "دیگر"، اجرایی که تا پیش از او نبود. این دیگریت بر می‌گردد به تحول نظری درونی شده‌ای که در آن زمان در کار نیما اتفاق افتاده بود؛ والا ما همان زمان‌ها هم جمله‌های بلند را در کار محمد قزوینی هم می‌بینم که البته از نو ع حشویات است و خود قزوینی هم ادعای زبان برای تفکر را با آن جملات نداشته است. این را من در مقدمه به صورت یک پیشنهاد مطرح کرده‌ام و برای خودم در آن کتاب فقط به صورت یک اشتیاق بوده است برای رسیدن به آنچه شرح دادم؛ همین و نه بیشتر.
آثار هنری ما هر چه اگزوتیستی‌تر باشد برای غربی‌ها جاذب‌تر است؛ ‌این فحوای کلام شما در مقاله‌ «اهمیت اگزوتیک بودن» است که به تحلیل آثار شیرین نشاط می‌پردازد. خود ما در مواجهات‌مان با آرای فلاسفه و نظریه‌پردازان غربی، آیا متاثر از همین اگزوتیسم یا غیریت‌گرایی -اگر معادل نابه‌جایی نباشد- ‌نیستیم؟
اگزوتیسم به آن معنا و مفهومی که من سعی کرده ام به کار ببرم یک جریان یک طرفه است. نمی‌شود آن را وارونه کرد. دقت بفرمایید که من گفته‌ام ما گویی که با گونه تازه‌ای از اگزوتیسم طرف هستیم وگرنه مثلا تمدن مصر از نگاه فلوبر یک چیز اگزوتیک بود. همین نگاه اروپایی را هم خب ادوارد سعید نقد کرده است و کسانی هم خود سعید و نظرات او را در شرقشناسی به نقد کشیده‌اند. آنچه من سعی کرده‌ام بگویم، اگزوتیسم نه به مفهوم عام و تاریخی در ادبیات و هنر اروپایی بلکه یک جریان متاخر است که من اسم آن را «استشراق» گذاشته‌ام. این اصطلاح را نمی‌شود مثلا به انگلیسی برگرداند که البته مهم هم نیست؛ خب نشود ، ما که قرار نیست ظرفیت های زیان خودمان را مدام با یک زبان دیگر اندازه بگیریم. بگذریم. اگزوتیسم به این مفهوم یک نگاه ساده‌نگر و تقلیل‌گر به ماست که در فستیوال‌ها و همچنین در محافل دانشگاهی غربی ساخته و پرداخته شده -‌با آن مولفه‌هایی که در کتاب ذکر کرده‌ام- و آن وقت ما همین نگاه را از آنها گرفته‌ایم و با آن به خودمان نگاه کرده‌ایم که هرچه بیشتر مورد پسند آن دیگری یعنی غربی قرار بگیریم. پس اینجا هم داستان خود و دیگری است. با نسبتی که بین این دو برقرار می‌شود، اگزوتیسم نه بیانی از هویت که بیانی از یک «ازخود بیگانگی» است.
عکس قضیه چه‌طور؟ به نظر شما در مورد نگرش خود ما به نظریه‌ها و کلا پدیده‌های فرهنگی غرب مصداق ندارد؟
چرا،  مصداق دارد؛ به صورت نوعی شیفتگی و یا نفرت خودآزارانه نسبت به آن پدیده‌ها، که هردو دو روی یک سکه اند و یا مثلا به صورت نوعی خوانش کج و کوله، ترجمه‌ای و تعبدی از محصولات فکری و هنری غربی. یک قلم مثلا به سنت فکری و سیاسی مارکسی در ایران نگاه کنید. ما چند تا متفکر و یا تئوریست سوسیالیست به مفهوم خودی و خلاق کلمه داشته‌ایم؟ تئوریست  و نظریه پرداز نه به به معنای یک استاد عالی مقام و یا مترجمی در ظاهر یک نظریه پرداز که در کلاس و کتابش مدام حرف ار معقولات می زند، بلکه به معنای آدمی اهل معنا که می تواند دو قدم آنسو تر از وضع موجود را ببیند. من مصداق چنین آدمی را در آن زمینه بخصوص و یا شاید در زمینه نظریه سیاسی به طور کلی در ایران جسارتا فقط خلیل ملکی می دانم و دیگر هیچ! که او را هم آخر و عاقبتش را می‌دانیم.
آیا در نوشته خودتان در باره اگزوتیسم به نظریه های  «پسا استعماری» هم توجه داشته‌اید؟
نه من با این جریان نظری به اصطلاح Postcolonial  و اصجابش میانه‌ای ندارم. البته تا آنجا که دستم رسیده، آثار ادوارد سعید را خوانده‌ام و از آن لذت برده‌ و آموخته‌ام؛ اما در بر خورد با این جریان فکری همیشه یک سوال اساسی داشته‌ام که برمی‌گردد به کاربست این مجموعه نظری در مورد ایران. می دانید که ما هیچ‌وقت مستعمره نبوده‌ایم. ما هیچ‌وقت ناظر [بر] حضور فیزیکی و عینی استعمارگر در زندگی روزمره خود نبوده‌ایم مثل هندی ها یا بعضی کشورهای آفریقایی. حتی آن وجه مثبت استعمار را هم که مارکس تجویز کرده در مورد روستای شرقی ما تجربه نکرده‌ایم. اما نیروی استعماری در حیات اجتماعی ما به نحوی نامرئی و از پستوها و دالان‌هایی مرموز پیوسته عمل کرده است. به همین دلیل است که ما  ایرانی‌ها اهل تئوری طوطئه‌ایم و حق هم داریم. این یک مسئله -به اصطلاح- «شناختی» است که یک ذهنیت دیگری را برای من ایرانی ساخته است. من پاسخی برای و یا بیانی از این ذهنیت دیگر را در آثار این جریان پیدا نکرده‌ام و دیگر اینکه آثار بعضی از متفکران این جریان را پر از مفهوم‌سازی فقط به قصد مفهوم‌سازی یافته‌ام ویا به قول یک منتقد ظریف غربی: «هدف گرفتن یک گردو با توپخاته سنگین»!
آیا کارهای کیارستمی هم مثل کارهای خانم نشاط می‌تواند ذیل عنوان آثار هنری اگزوتیک قرار بگیرد؟
هم نه هم بله. در ثانی من در مورد شیرین نشاط هم شخص این هنرمند مقصودم نبوده است. غرض اصلی یک جریان و یک گفتمان غالب فرهنگی بوده است اما در مورد کیارستمی با ید اول گفت که نه؛ او سبک و سیاق خودش را از همان اول و از -به اصطلاح- پر قنداق داشته است و این سبک و سیاق را به فراخور پسند جشنواره‌ها سر هم نکرده است. تا آنجا هم که به یک بیان سینمایی بر می‌گردد این چیزی است از آن خود این کارگردان و اصالت دارد. اما دوستان سینمایی با سینمای او مساله‌های دیگری دارند. کیارستمی آنجا که هرگونه تاریخیت را از لحظه سینمایی رندانه یا به ناچار ازاله می‌کند و به اصطلاح همان دوستان سینمایی، «فضای گلخانه‌ای» تحویل می‌دهد، خب، بنا به تعریف در مقوله اگزوتیسم وارد می‌شود. من از یک زاویه فرهنگ‌‌شناسی و با احتیاط دارم این حرف‌ها را می‌زنم. طبعا دوستانی که کارشان سینما است، بهتر از من می‌توانند در این باره نظر بدهند.
 «بیان» از خود بیگانگی! انگار این بار و در این مورد مستثنی، بیان، نوعا از بضاعت همیشه‌اش فراتر واقع می‌شود. «بیان» اصولا واژه‌ای متعلق به ساحت خودآگاه است و از خود بیگانگی طبعا نه. اصلا این «از خود بیگانگی» قابل ارائه هست به نظر شما؟
در اینجا مقصود از «بیان» بیشتر یک روند معناسازی است و یا اصطلاحا «بازنمایی» و نه معنای عام این کلمه در زبان ما. در زبان به‌خصوص،  مطلب ای بسا نه همان چیزی است که متکلم مراد کرده است. این دو گانگی یا چندگانگی در امر ارتباطی وقتی پای خواننده را هم در میان بیاوریم به لحاظ نظری و در یک تحلیل گفتمانی روندی آگاهانه نیست و زمان‌مند و متکثر است. ما فکر می‌کنیم که آگاهانه است اما خیالی بیش نیست. شما چیزی را گفته‌اید اما متنی که به دست می‌دهید چیزهای دیگری را هم می‌گوید . دقت بقرمایید که در اینچا مقصود "ظاهر" و "با طن" کلام به معنای مصطلح و سنتی/ عرفانی  این دوکلمه در تاویل متن نیست.
همان‌طور که شما هم در یکی از مقالات کتاب اشاره می‌کنید، در موخره کتاب «خطاب به پروانه‌ها»، فلسفه محض دقیقا همان ادبیات قلمداد و حتی تصریح می‌شود که «فلسفه، بخشی از توضیح ادبی است». سوال این است که آیا خوانش‌ متون ادبی هم بر پایه روشنگري فلسفي تعريف مي شود؟‬ انديشه‌اي که کريستوفر نوريس در کتاب «ساختار شکني» بر اساس آن، نسبت نظریه‌پرداز ادبي با فيلسوف را نسبتی پيچيده توصیف می‌کند، در فرهنگ ما چه مختصاتی می‌تواند داشته باشد؟‬
خیلی باید در اینجا خودم را خلاصه کنم و اول بگویم که باید بین "نقد ادبی " و "تئوری ادبی" فرق گداشت . این دو را گاهی یکی می گیرند که این درست نیست. اینها دو مقوله به کلی جدا هستد. ما در تئوری ادبی از خوب بودن و یا بد بودن یک اثر صحبت نمی کنیم. حرف نوریس  برمی گردد به این  مقوله دومی یعنی به نظریه ادبی. بعد باید بگویم که بله امروز نمی‌شود فیلسوف بود و ادبیات را فقط به عنوان زینت کلام به کار گرفت. از طرف دیگر نمی‌شود به ادبیات از زاویه نظری پرداخت و با فلسفه - بهتر است بگویم تئوری- بیگانه بود وفقط از روی "ذوق سلیم"  و برداشت شخصی افاضات کرد. این ارتباط «پیچیده» که نوریس می گوید مدت‌هاست که در این جاها یعنی در غرب اتفاق افتاده است. اما در فرهنگ خودمان ما گاهی به آدم اهل فلسفه ای  بر می خورد که هنوز هم با نگاهی کسروی‌وار با ادبیات روبرو می شود. ازسوی دیگر اما شما می بینید که در همین رویکردهای بحث‌انگیز تاویل متن دینی که در ایران پیدا شده، رگه‌هایی از تئوری‌های ادبی معاصر هست.  خلاصه اینکه تئوری ادبی امروزه یک بخش جدی فلسفه است و این نه با فیلسوفان و تئوریست‌های پساساختار گرا که با هایدگر و پیشتر با نیچه آغازشد؛ البته اگرکاربست کلمه" آغاز" در اینجا درست باشد.
سوال، ناظر بر ابعاد جامعه شناختی قضیه در ایران است. برآیند قضیه را می خواهیم بدانیم چه قدر بوده در این سال‌ها.‬‬‬‬‬
بهتر است  بحث‌ را به رویکرد جامعه شناختی تقلیل ندهیم. من هم جامعه شناس نیستم. اما از یک منظر کلی کافی است فکر و ذکر شما جوان‌ها را با نسل ماها مقایسه کنیم. تفاوت بسیار  است و امید بخش. این نتیجه ی چیست؟ من گاهی در اینجا از بچه های ایران کارهایی بدستم می رسد و می خوانم که برایم شگفت انگیز است. این عطش شماها برای دانستن و در عین حال شک کردن و اندیشیدن نتیجه ی چیست؟ تا انجا که به ادبیات و فرهنگ مربوط می شود این یک تحول اساسی است. در این تحول نگرش کسانی با آثارشان دخیل و موثر بوده اند مثل بابک احمدی و یا مراد فرهاد پور و کسانی دیگر که من به علت دوری از خواندن آثارشان محروم بوده ام اما نامهایشان به گوشم خورده است. من فکر نمی کنم در میان جوانهای امروز ، از میان نسل شما ، کسی دیگر بن گدار در باره "انسانیت انسان " و یا " رهایی بشر "  به طور کلی  در مقاله یا داستان و یا شعرش حرف بزند. آن تلقی از بهشت ایدئولوژیک که زمانی معتاد ذهن و زبان نسل ما بود، حالا دیگر در فکر و ذکر شما جوانها  تبخیر شده و به هوا رفته است.  این بر می گردد به همان آشنایی نسل شما -در هر سطح و از هر رهگذری که باشد- با  اندیشیدن جدی در «متن» و درباره متن.
شما در کتابتان در چند جا به تئوری زبانیت براهنی  پرداخته‌اید. به لحاظ مشی انتقادی‌اش آیا این تئوری در برابر بحران‌های ادبیات و بخصوص شعر امروز، می‌تواند راه حلی را برای برون رفت از چالش‌های مدرنیسم ایرانی  ارایه دهد.
بله، اما به صورت یک "نقطه عزیمت"، یک "پرشگاه نظری" و نه به صورت یک مجموعه دستور العمل و یا یک مانیفست ادبی.  این نظریه، راه برون رفتی را از بحران طرح می کند به صورت چیزی  که آن را با وامی از دلوز «ادبیات اقلیت» خوانده ام، به معنای چیزی در حال «شدن» (به تعبیر دلوز) و «جنگل سر به فلک کشیده‌ای از امکانات شعری در زبان فارسی» (به تعبیر براهنی) که در حال شدن است. اما دقت کنید که گفته ام  حتی خود تئوری زبانیت هم با هربار خوانده شدن از خود فراتر می رود. این خاصیت هر تئوری جدی است. هر تئوری جدی از این لحاظ مثل خود آزادی است، مدام خواستار فرارفت از حد و حدود خودش است. غیر از این باشد می شود دگم، می شود ایدئولوژی...
در برشمردن این اکثریت و اقلیت ادبی، آیا نگاه‌تان ناظر بر کثرت و قِلّت در معنای کَمّی این کلمات است یا به نوعی کیفیت و نخبگی در برابر میان‌مایگی نظر دارید؟    
اقلیت در اینجا به شمار نویسندگان شعر و داستان مربوط نمی‌شود. اقلیت در این بحث یک مفهوم  کیفی است. این راهم اضافه کنم که در اینجا غرض ساختن یک امامزاده از یک  نظریه ادبی نیست. تئوری زبانیت وقتی کارکرد درست خودرا پیدا می کند که با دیدی انتقادی خوانده شود. این هم یک تئوری است ار میان تئوری های مطرح دیگر ، فصل الخطاب که  نیست.
برخی به این نظریه خرده می‌گیرند که شاعر کلام شعری را تا حد صوت پایین می‌آورد. برای ایجاد این اطمینان خاطر که از این پس در شعر شاهد مجموعه‌ای از اصوات بی معنا نخواهیم بود، چه طور باید استدلال کرد؟
باید دید که از منظر این تئوری آیا غایت شعر رسیدن به نوعی پریشیده‌گویی یا همان glossolalia نیست؟ اصواتی که در اوج لذت و یا درد یا در خلسه بر زبان می‌آید؟ اما ما می دانیم که «پریشیده گویی» امری خلق‌الساعه است که برای مفهوم بودن فاقد  خاصیت تکرارپذیری   iterability  به مفهوم دریدایی کلمه است. در توضیح این مساله  می شود از مولوی کمک گرفت و آنچه او از ارتباط بدون حجاب زبان مراد می‌کند به عنوان یک آرزوی محال، همان  دم زدن بدون گپ و گفت (از) و (با) آن دیگری، با و از خود معشوق... با این حال اضافه کنم که این رویکرد تازه، یعنی تئوری زبانیت مورد بدخوانی‌هایی هم قرار گرفته است. نتیجه شعرهایی است که اینجا و آنجا آدم می‌خواند و من با اجازه اسم آنها را دهن کجی به زبان می گذارم. 
اگر چه با اسم کتاب موافق نیستم چون باعث گمراهی مخاطب می‌شود اما به نظرم «حدیث غربت سعدی»، زیباترین مقاله کتاب است و خوانشی امروزین از یک متن کلاسیک ادبی . شما در این مقاله به اهمیت لحن هم در آثار سعدی اشاره می‌کنید؛ درباره نسبت لحن با متن ادبی به طور اعم و همین عنصر [لحن] با آثار سعدی و خاص‌تر با «حکایت پسر مشت‌زن» می‌خواهیم بشنویم و بخوانند همه توضیحات‌تان را.
حق دارید با عنوان کتاب موا فق نباشید. برای اینکه آدم را یاد کتابهای تاریخ ادبیاتی می اندازد. اما در باره لحن به مفهومی گسترده تر من جسارتا از مفهوم  دریدایی " عطر گفتمان " یا عطر کلام برای پرداختن به قدرت و زیبایی سخن سعدی استفاده کرده ام. این را در نظر بگیرید که در تحلیل مضمون غربت درسعدی خواسته ام متن گلستان را در چهارچوب معاصریت خودمان باز خوانی کنم و برای این منظور رویکردی ساختارگشایانه بسیار راهگشا بوده است. نمی گویم " روش" و می گویم رویکرد برای اینکه نمی خواهم روح مرحوم دریدا را در قبر بلرزانم. او نسبت به کاربرد  پروژه فلسقی اش به عنوان یک روش هشدار داده است. اما در تحلیل جکایت سعدی از یک روش روایت شناختی استفاده کرده ام و اگر توانسته باشم بر مبنای این روش نشان داده ام که سعدی چگونه در گلستان محاکات می کند و باز هم بر این مبنا  کو شیده ام شرح دهم که چرا این محاکات زیباست و این موسیقی که در سرتاسر گلستان مترتم است از کجاست و اینکه ساده انگاری است اگر ان را فقط ناشی از صناعات لفظی در کلام سعدی بدانیم. اگر چنین می‌بود مقلدان سعدی تا کنون اثری متل گلستان را خلق کرده بودند. اما می بینیم که چنین چیزی میسر نبوده است. این موسیقی از سطح سخن نیست که بر می‌خیزد، بلکه برآمد گاهش، عمق روایت است. این موسیقی یک " فضا " ی روایی است که پاره های نثر و نظم گلستان را در خود گرفته است. این ها موضوعاتی است در باره هنر روایت در گلستان  که سعی کرده ام تشریح کنم به اضافه آن چیزهایی که سعدی درباره مضمون غربت  نه تنها به ما می گوید ، بلکه ( و این مهمتر است) آن چیزهایی هم که با بلاغت هرچه تمامتر به ما نمی گوید،  از ما ( خواننده) پنهان می کند.  با این مقدمات، رفتن به سراغ یک کار کلاسیک و به اصطلاح "کانونی"، کار پرریسک و یک طور خطر کردن بود. حالا اگر شما آن را زیبا یافته‌اید شاید که نه، حتما به خاطر خود ذکر جمیل سعدی است که هر خوانشی را از خود آکنده می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 6:40 PM  توسط بهنام ناصری  | 

بازخوانی آرای «آدونیس» در گفت‌وگو با رضا عامری، مولف «آدونیس‌خوانی در تهران»

شاعر عرب‌تبار

در دست‌های نَرم فرانسوی

 این گفت‌وگو در شماره روز شنبه اول آبان‌ما ه روزنامه شرق منتشر شد. برای خواندن نسخه وبسایت روزنامه روی لینک زیر کلیک کنید

http://www.sharghnewspaper.ir/Released/89-08-01/435.htm

«آدونیس‌ خوانی در تهران»؛ از این عبارت وصفی منهای اسم مکانی که به آن علاوه شده است، باقی نخواهد ماند جز مصدری مرکب: «آدونیس‌خوانی».
صرف نظر از نام تهران، آدونیس‌خوانی، گزاره‌ای است که اگرچه فعلیتش را وامدار اسم مصدر «خوانش» است، اما نقش پیشوندی «آدونیس» در این ترکیب، ماهیت دستوری این اسم خاص را در زبان، فرو می‌کاهد به متغیری تابع قدر مطلق «خوانی» که در بامسماترین صورت قضیه، هم‌تا و هم‌پای نمونه‌های بی‌شماری است از دست قصه‌خوانی، حافظ‌‌خوانی، شاملو‌خوانی و ...؛ همین طور مارکز و بکت و طبعا حالا دیگر یوسا خوانی و ... و اصلا هر کس و هر چیز دیگر خوانی. با این وصف، به اعتبار افزودن جغرافیا به عبارت است که گزاره وارد فاز تازه‌ای می‌شود. به مجرد این‌که شکل نهایی نام‌نهاد کتاب مورد بحث ما، خود را از عبارت «آدونیس‌خوانی در تهران» به دست می‌دهد و به موازات درجش بر جلد یک تالیف روایی/تئوریک، گمانه دیگری به کلی منتفی می‌شود. فحوا این‌که درمی‌یابیم در این دوصد صفحه تالیف رضا عامری درباره آدونیس، ابدا با اثر مکتوبی از «علی احمد سعید» -صاحب این تحلص مشهور- روبه‌رو نیستیم. بلکه محتوای کتاب، عبارت از روایتی است که شیخ‌المنتقدین ما از پس یک هفته نفس کشیدن در جوار شاعر و اندیشمند سوری‌تبارِ مقیم فرانسه در تهران، آفریده است.
متنی که در حال و هوای گفت‌وگو با مولف کتاب «آدونیس‌خوانی...» مقدمتا نگاشتنش را آغازیدم در روزهای پیش، هوایی‌تر از سربه‌هوایی‌هایی شد که یک مصاحبه‌گر مطبوعاتی/ادبی مجاز به ارتکاب به آن است و به تبع آن، مطول‌تر از آن که مظروف –به اصطلاح- لید یک مصاحبه ژورنالیستی شود. پس فشردمش و ارائه نسخه اصلی را وانهادم به وقت حاجت. شایان گفتن، فقط این‌که وقتی عامری از «تهران» به عنوان اسم مکان «آدونیس‌خوانی...» -در هر معنایی که مراد کرده باشد- یاد می‌کند، از دلالت‌های جاری از نام‌نهاد کتابش، یکی هم این خواهد بود که گزاره در ذات خود، حاوی قطعیتی پیشینی است: حدوث پیشینی امر خوانش. بله؛ آدونیس‌خوانی اگرچه فعلی است که وقوعش نوعا محدود به زمان و مکان متعینی نیست به ضرور، اما مولف با بردن آن به داخل مرزهای مفروض کلان‌شهریآدونیس‌خوانی  چون تهران، تعلق این خوانش را به لحاظ زمان تصریفی به ساحت ماوقع، اعلام و اذعان می‌کند و ما را دعوت به حضوری خوانش‌گرانه در خوانش خود. روایتی رمان‌واره از هفت روز حضور در کنار مرد 70 و چند ساله‌ای که تا همین هفته پشت‌سر در خیلی از مجامع بین‌المللی، شانس نخست دریافت نوبل شمرده می‌شد. درباره «آدونیس‌خوانی در تهران» با رضا عامری مفت‌وگو کردم. در چند نوبت مجزا؛ و در تهران.   

---

شما در «آدونیس‌خوانی در تهران» از همان فصل نخست کتاب، مدام در پی القای خوانش نامتعارف خود –توام با قدری دهن‌کجی ناقدانه که مختص منتقد شاعر مسلکی چون عامری است- از شخصیت این شاعر و نویسنده عرب‌تبار هستید. مرادتان از این تمهید، پایان دادن به غلط‌خوانی‌های متداول از شخصیت‌ «آدونیس» و امثالهم است یا خودتان هم فکر می‌کردید با آدم دیگری روبه‌رو خواهید شد؟
بله، واقعا فکر نمی‌کردم آدونیس، آن‌ باشد که بود. آدونيس در تهران، آن آدونيسي که مي‌شناختم، نبود. دیدار با این مرد در تهران، همه تصورات پيشيني‌ام نسبت به او را در هم ريخت. بايد دوباره در ذهنم مي ساختمش و يک هفته، برای کسی مثل من که تصور دیگری از این شاعر و اندیشمند هم‌زبان داشت و بعد -به اصطلاح- رکب خورده بود، زمان به‌قاعده‌ای نبود برای بازسازی شخصیت او.
در «آدونیس‌خوانی»، چند بار با استفاده‌ از عنوان «حصار» که نام یکی از کتاب‌های سابق بر این آدونیس است، کنایتی به دست‌داده‌اید از رهایی او از قید و بندهایی که به گفته خودش، قبل از مهاجرت به فرانسه با آن‌ها دست به گریبان بوده. آدونیس در تهران، این رهاشدگی را در حرف‌هایش نشان می‌داد؟
 بله؛ من گفته‌ام و باز هم به صراحت می‌گویم که او ديگر آن روشنفکر درون «حصار» مانده‌اي نبود که بخواهد با «گور کندن ‌ براي نيويورک»، عصيان جهان سومي خود را خشم‌آلوده، متوجه سرمايه داري کند. آدونیسی که من در تهران دیدم و با او همکلام شدم و ازش سوالاتی پرسیدم و پاسخ‌هایش به سوالات خودم و دیگران را شنیدم، یک شهروند پاريسي بود با همه تبختری که از یک انسان غربی می‌توانی سراغ داشته باشی. از آن آنارشيسم و جست‌وجوگري که دال بر فرزند جهان سوم بودن باشد، نشاني نداشت.اما از سوی دیگر، يک هفته کافي بود؛ کافی بود برای این‌که اين تصورات تکه‌تکه شوند و بريزند و شاعري  با موهاي سفيد متفلسف و بسيار متامل جاي آن بنشيند.
گرفتم؛ البته نمونه‌اش در ادبیات و به طور کل روشنفکری معاصر ایران هم چندان کمیاب نیست. خودتان فکر می‌کنید به چه کس یا کسانی شباهت داشت آدونیس در ادبا و منورالفکران عصر حاضر ما؟
نمی‌دانم! به شاملو و آتشي که شباهت نداشت. آتشي نبود که حس کني ياغي‌وار زندگي کرده. شاملوي در خانه مانده‌اي هم نبود که پايش را از دست داده باشد. به «شايگان»‌ اما مي‌مانست. آن طور که يکي دو باري با او ملاقات کرده بودم و از پشت مليله‌هاي اشرافي دستکش‌هاي سفيدش با او دست داده بودم؛ دست‌هاي آدونيس هم -بي آنکه دستکشي در کار باشد-، نرماي مخملي دستان شايگان را داشت.
و ظاهرا از میان روشنفکران معاصر ایران، داریوش شایگان را نسبتا خوب می‌شناسد.
بله. آثارش را خوانده است و انديشه‌هاي شايگان را از همه متفکران عرب سرتر مي داند. یعنی در ایران در حضور ما که هم‌وطنان شایگان بودیم، از برتری آرای او نسبت به همه اندیشمندان عرب حرف زد. هر چند تا همین حالا که دارم این تعریفش از شایگان را شرح می‌دهم، دو به شک هستم  که اين کلامش از سر تعارف بوده است یا نه! اما... اما نه. در اين سه چهار سال، بارها به «‌افسون زدگي جديد» شایگان مراجعه کرده‌ام و «آسيا در برابر غرب» او را هم خوانده‌ام. فقط این را مي دانم و می‌دانسته‌ام همیشه که آدونيس کسي نيست که از سر تعارف سخن بگويد.
با شایگان، حشر و نشرهایی هم داشته ظاهرا؛ این طور نیست؟
بله. آدونيس در ايران در مقاطع مختلف و به مناسبت‌هاي گوناگون، شايگان را ديده.
اما خیلی‌های دیگر را ندیده که دیدارشان می‌توانست حائز اهمیت باشد هم برای هم آدونیس، هم آن‌ها و هم برای تمدن‌های عربی و فارسی. جالب است که می‌گوید برخی را حتی نمی‌شناسد! نشنیده بگیریم یا به حق حرف‌های نشنیده!؟
[می‌خندد] به هر تقدیر، او فقط بابت عدم توفیق دیدار با يک شخصيت مهم ایرانی، ابراز ناخرسندی می‌کند و آن، «شيخ مجتهد شبستري» است. آدونیس در تهران از شوق دیدار با «شيخ...» گفت و این‌که دوست داشته او را ببيند و متاسفانه فرصتی برای این دیدار دست نداده است.
از بین مترجمان عرب به فارسی به ویژه مترجمان آثار خودش چه کسی را بیشتر می‌شناسد و می‌پسندد؟
معلوم است؛ دوست عزیز و فقیدم، زنده‌ياد کاظم برگ‌نيسي را. کسی که نامش همواره یاد دل‌انگیز و در عین حال غم‌انگیزی از او را زنده می‌کند برایم و هر بار احترام بیشتری می‌طلبد انگار. او مترجم چیره‌دستی بود که دو کتاب از آدونیس را به نام‌های «ترانه‌هاي مهيار دمشقي» و «مقدمه‌اي بر شعر عرب» ترجمه کرد.
یعنی می‌توان گفت که حساب برگ‌نیسی نزد آدونیس، از سایر همکاران‌تان جدا بود؟
راستش را بخواهید، من فکر می‌کنم بله. به نظر من آدونيس از ديدن او بیش از بقیه خوشحال شد. لااقل من این طور فکر می‌کنم. اطلاعات وسيع برگ‌نيسي از شعر کلاسيک عرب هم بسيار برای آدونیس جالب بود و باعث خرسندی. این عرض اندام زنده‌یاد دنزد آدونیس، برای من که عمری با شخصیت ادبی و فرهنگی برگ‌نیسی زندگی کرده‌ام،  بیش از هر چیز، غرورانگیز بوده و هست.
نمی‌خواهم ناراحت‌تان کنم؛ اما از کسی نام بردید که نمی‌توان به یادش آورد بدون به خاطر آوردن آن مرگ دلخراش.
[سرش را همان‌طور که پایین می‌آورد تا فنجان چای را از روی میز بردارد، تاسفش را با به چپ و راست بردن سر، سعی می‌کند که هم فرو بخورد و هم نشان بدهد]
ظاهرا خیلی به برگ‌نیسی علاقه‌مند بودید؛ این طور نیست؟
[هم زدن محتوی فنجان برای آغشتنش چای به شیرینی قند که تمام می‌شود، فنجان را می‌گیرد دستش و سر بلند می‌کند و رو به من که مقابلش نشسته‌ام‌ با همان تکیه کلام همیشه‌ درمی‌آید] ولش کن شیخ! یاد موريس بلانشو انداختی‌مان یک‌دفعه!
چه‌طور؟
[خیره به چشم‌های مصاحبه‌گر است اما انگار دارد تصویر این‌همانی دوست فقیدش با بلانشو را می‌بیند یا شاید چشم‌اندازی از تقاطع مرگ و برگ‌نیسی را]
یاد چه چیز بلانشو افتادید؟
یاد مقاله «‌ادبيات و حق مرگ»اش. بلانشو در این مقاله در نگاه اورفه از «تمايل به رويکرد تاملي به خوردن و مصرف کردن خود در حضور ادبيات»‌ می‌نویسد تا بگويد ادبيات، همان لحظه الهامي است که خيلي‌ها در نقطه تقاطع آن ايستاده‌اند. برگ‌نيسي هم در حضور ادبيات  و در چنين حالتي به پرتگاه پرتاب مي‌شود. او در نقطه مرگ/زندگي و نقطه‌اي که چيزي مي‌شود که هست و چيزي مي‌شود که نيست خود را محو کرد و ناپديد شد. اين همان پارادوکس بلانشويي است که به محض اين که مي‌نويسي کلمه را مي‌کشي. جايي که زمان نوشتن و خلق با زمان مردن يکي مي‌شود. نقطه‌اي که اثري به وجود مي‌آيد تا مولف را بکشد. برگ‌نيسي هم در اين نقطه، مرگ را تجربه کرد. او در حضور ادبيات مُرد. در لحظه به پشت سر نگريستن. بله، لحظه‌ای و جايي که ادبيات اتفاق مي‌افتد.
آدونیس هم بین مترجمان ایرانی ادبیات عرب، مثل شما خیلی به برگ نیسی توجه دارد. دلایلی که بتوان برایش متصور بود، از نظر شما کدامند؟
خُب، کاظم برگ‌نيسي انساني بود که مي‌خواست يک‌تنه بار دو فرهنگ (‌فارسي و عربي) را که فقط کار يک فرهنگستان بود به دوش بکشد و به اين علت ناچار بود در تنهايي و غريبي خود سر کند. او محکوم به اين تنهايي بود. او اقليتي بود از قليل انسان‌هاي زمانه که مي‌خواست در جنبش «بي‌وطن سازي بيان» شرکت کند و يکي از راه‌هايش اين بود که زبان فارسي را غنا بخشیده و به آن وسعت بدهد. شاید همان کاري که کافکا به تجربه کرده بود با زبان آلماني يا جويس و بکت با انگليسي. او به فردوسي و حافظ و سعدي و مولوي و خيام و ابن سينا پرداخت و «مجموعه کتابخانه ادب فارسي» را به راه انداخت تا غريب را معنايي ديگر دهد و غريبيت خود را از راه باز وطن‌يابي در زبان اکثريت جبران کند.
برگ‌نیسی اگر اشتباه نکنم، متعلق به نسل دوم مترجمان عرب در ایران بود. درست است؟
بله. اگر از نسل نخست مترجمان عربي در ايران يعني شفيعي کدکني، محمد آيتي، محمدحسين روحاني و علي‌رضا ذکاوتي قراگوزلو بگذريم، ‌در نسل دوم  بي‌شک کاظم برگ‌نيسي مهم‌ترين مترجم در عرصه ترجمه متون عربي بوده است. او مهم‌ترين کارش را در دائره‌المعارف اسلامي بخش «انساب»  سامان داده و با ترجمه دو کتاب «پيش‌درآمدي بر شعر عربي» و «‌مهيار دمشقي» آدونيس هم شناخته می‌شود. انبوهي از کارهاي ارزشمندش هم در قالب کتاب منتشر نشده که مثل «شرق الاوسط» (خاورميانه) و «مسابقه در مسافت‌هاي طولاني» از رمان نويس معروف عرب «حنامينه» و کتاب «مفرد به صيغه جمع» از  آدونيس، ترجمه قرآن، فرهنگ واژگان عربي به فارسي، آثار شاعرانی مثل متنبي و ابونواس و ابوتمام و... تحقيقاتي چون تاملي در تشبيه آيه‌هاي قرآني که از آن ميان در باره آيه 31 سوره حج در مجله کيان منتشر شده است و ... و مهم‌تر از همه تسلط وسيع او در حوزه ادبيات کلاسيک فارسي است و کارهایی که بر شاهنامه، مثنوي، گلستان و مهم‌تر از همه روي «ابن سينا» و  «‌خيام» انجام داده است.
به نظر شما اهمیت آدونیس در حوزه فرهنگ به ویژه در ادبیات شعری در چیست؟
آدونيس شراره‌هاي مدرن را به جان شعر زده است. در مجله «‌مواقف» که به سر دبيري او منتشر مي‌شد و بر شعر مدرن عرب تاثير زيادي گذاشت، «آفرينشگري و تغيير»، شعار او بوده است. آدونيس بيش از آنکه به تحول در زبان اعتقاد داشته باشد، به تغيير شعر و تجدد آن معتقد بود؛ يا بهتر است بگویيم به سياست شعري جديد. او از شعر تغيير جهان و تغيير انسان را مراد مي‌کند. شايد بتوان  گفت شعر در زبان فارسي از زاويه زباني، تغييرات آوانگاردتري را نسبت به شعر عرب داشته است. چون تغييرات نحوي به آن معنايي که گاهی در شعر فارسي اتفاق افتاده را آدونيس امري محال مي‌داند. اين مساله  در مصاحبه من با او در کتاب «‌آدونيس خواني در تهران» آمده است. به هر حال زبان عربي در مقابل تکانه‌هاي مدرن هنوز بسيار جان سختي مي‌کند. چون زبان عربي، ريشه‌هایي به لحاظ اسطوره‌اي و مذهبي، قوي دارد.
منظور از این ریشه‌های اسطوره‌ای و مذهبی، صرفا قرآن و سنت اسلامی است یا در کنار آن  به مراجع پیشا اسلامی هم مد نظر است؟
این ريشه‌ها به موازات اعجاز بيان قرآني در شعر شاعران معلقات سبعه (شعر پيش از اسلام) هم هست. البته آدونيس هر دوي اين حوزه‌ها را تحليل کرده و تاثيرهایشان را نشان داده است. «النص القرآني و آفاق الکتابه» (متن قرآني و افق‌هاي نوشتار)، تحقيق سترگ او در اين زمينه است. آدونيس در حوزه پژوهش، 12 کتاب دارد که مهم‌ترينش «‌الثابت و المتحول» است. شعر آدونيس بعد از دوره نخست آثارش مانند شعري چون «‌گوري براي نيويورک»، موضعي راديکال در برابر سرمايه‌داري دارد. او در نيويورک آسما‌نخراش‌ها و خانه‌ها و خيابان‌ها را نمي‌بيند بلکه آن را به سان شهر سرمايه و قدرت و زور،  به مثابه حفره‌اي عميق مي‌بيند. به‌‌سان گوري که -به تعبیر خودش- بايد در آن بشاشد.
اما همان‌طور که همه می‌دانیم و شما هم در «آدونیس‌خوانی» به تفصیل شرح داده‌اید، این پایان آدونیس شاعر نیست و تلقی‌اش از غرب و نگاهش در حوزه اندیشه، بعدها تغییر می‌کند. ‌
دقیقا. يعني از دهه 90 ميلادي، آدونیس به سوي یک نوع شعر فلسفي حرکت کرده است؛ يا بهتر است بگوییم به سوي نوعي نگاه هرمنوتيکي به سنت. انديشه آدونيس را بايد در امتداد  فيلسوفاني چون هراکليت و نوافلاطونيون و عرفا و خيام و ابوالعلاء معري و سپس «نيچه» تعريف کرد. به اين معنا او از فلسفه غربي فاصله مي‌گيرد و بايد «شرقي»اش خواند. اين انديشه در شعر به سوی کشف و شهودي بر بنيادِ سرکوب قالب‌های آماده و معاني پيشيني و زبان سنگ شده و قواعد، حرکت می‌کند. او شيفته شاعراني چون ‌عمر خيام، ابوالعلاء معري، ابن عربي شاعر، رمبو به ویژه در «فصلي در جهنم»، آندره برتون سوررئاليست و شاعران حاشيه نشين و  متمردين و فراري‌ها و قرامطه و راهزنان شاعر عرب است.
با این کثرت و تنوعی که از تعلقات ادبی و فلسفی آدونیس به دست دادید، دشوار می‌توان خوانشی از اندیشه‌های او در قالب دستگاه اندیشگانی تعریف یافته‌ای ارائه کرد. قدری مشخص‌تر در این باره توضیح بدهید لطفا.
اگر بخواهيم آدونيس را در يک دستگاه  فلسفي منظم بررسی کنیم، مي‌گويم آدونيس از همان زمان که در دهه 70 کتاب «الثابت و المتحول»‌ خود را منتشر کرد، پروبلم سنت و مدرنيسم را به عنوان تضاد اصلي جامعه خود تعريف و بر مبناي همين تضاد حرکت کرده و تا امروز اين را ادامه داده است. آدونيس با اين که در قلب پاريس زندگي مي‌کند، ولي هيچ وقت گرفتار اغواگري‌ها، نسبيت‌گرايي‌ها و ساده‌انگاري‌هايی نمی‌شود که بعضا از قرائت‌های سطحی از آرای فلاسفه متاخر شاهدیم. او اکنون به آن جا رسيده که ادعا مي کند «‌شاعران نسل بعد از من لازم نيست که دوباره سنت را از اول  بخوانند»! يعني که نسل بعد با تکيه بر تاملات خودشان مي‌توانند مسير و راه خود را انتخاب کنند. اين شايد اغراق‌آميز باشد. اما آدونيس پرونده شعر کلاسيک عرب را به نوعي بسته بندي و مدون کرده و راه را براي عبور و فراروي گشوده است.
نسبت او با آثار شعری معاصر عرب چیست؟ آدونیس با شاعران معاصر عرب در حوزه انتقادی، چگونه  رفتار کرده است؟  
در شعر معاصر هم، او با استفاده از تکنيک «قناع» يا ماسک یا همان نقاب و نوعي فاصله گذاري مدرن، پشت چهره همه شاعران بزرگ از متنبي تا ابونواس و ... ايستاده و با آن ها گفت‌وگو کرده است. «‌الکتاب»‌ اثر شعري سه جلدي او اساسا از پشت قناع متنبي سروده شده است و در ابتداي کتاب آمده است که اين،‌ دستنوشته‌اي منتسب به المتنبي است با تحقيق و نشر آدونيس. از اين گذشته او «‌ديوان الشعر العربي» را در سه مجلد، شامل نمونه‌هاي شعري شاعران کلاسيک عرب به اضافه مقدمه‌اي منتشر کرده است. من نمونه‌هايي از شعرهای اين کتاب را ترجمه و در مجله بايا، شماره تابستان 1384 منتشر کرده‌ام.
راستی! اول‌بار شعر آدونیس در ایران توسط چه کسی ترجمه و منتشر شد؟
نخستين بار نمونه‌هايي از شعر او را يوسف عزيزي بني‌طُرُف و شفيعي کدکني در ايران منتشر کردند؛ من هم برای معرفي او، دو مقاله درباره‌اش نوشتم که در تکاپو چاپ شد. سپس ترجمه بخشي از کتاب «‌سوررئاليسم و عرفان» ‌او را در روزنامه ايرانيان و همچنين مجله فردوسي چاپ کردم. من بيشتر به انديشه‌هاي آدونیس به عنوان يک پژوهشگر اهتمام داشته‌ام.
مقاله شما در معرفی آدونیس و نیز ترجمه‌تان از بخشی از «سوررئالیسم و عرفان» در چه مقاطعی در مطبوعاتی که گفتید، منتشر شدند؟
مقالاتی که گفتم، حول و حوش  سال 1380 چاپ شدند؛ اما «سوررئاليسم و عرفان» او را در سال 1380 در شمارگانی معدود توسط نشر شادگان در آوردم و سال بعد به خاطر برخي معاذیر نشر، ناگزیر به تغییر نام اثر شده و با عنوان  «عرفان شرق، عرفان غرب» منتشرش کردم.
به گواه منابع آگاهی چون خود شما، آدونيس بر نسل همه متفکران عرب بعد از خود از محمد آرکون تا عابد‌ الجابري و خیلی‌های دیگر، تاثيرگذار بوده. این تاثیرگذاری به طور اخص در چه حوزه‌هایی بوده بیشتر؟ به عبارتی، مواد خام این اثر بخشی کدامند؟ 
بله؛ آدونیس نه تنها بر محمد آرکون و عابد الجابري که بر کسانی چون نصر حامد ابو زيد، طرابيشي و ... هم تاثیر گذاشته است. او با سنت به مثابه ميراث يا بهتر است بگویيم به عنوان ماتَرک برخورد کرده است. به اين معنا، آدونیس، ميان سنت و مدرنيته گسست زيادي مي‌بيند.
ناخودآگاهی و شهود از یک سو و دانش و آگاهی از سوی دیگر؛ کدام یک در فرایند فلسفیدن آدونیس و رسیدنش به گسستی که گفتید او میان سنت و مدرنیته می‌بیند، بیشتر موثر بوده‌؟
اين فرایند را نمي‌توان کشف و شهودي تعريف کرد. آدونيس همه شعر عرب را از دوران قبل تا بعد از آن خوانده است و بر تاريخ خود کاملا اشراف دارد. او علاوه بر اين‌ها، هم سنت انديشه غرب و هم سنت ادبي اسلامي  را خوب مي شناسد.
نگاه آدونیس در مطالعات و تالیفاتش در حوزه فرهنگ و ادبیات عرب، بیشتر ناظر بر چه ویژگی‌هایی بوده و به چه کسانی توجه خاص داشته است؟
آدونیس در اين خوانش، بيشتر بر شاعران و نويسندگاني تکيه کرده که در مجال رسمي فرهنگ عربي به آن‌ها توجهي زيادی نشده است؛ مانند ابوالعلاء معري، ‌ابونواس و نفّری و ... او معتقد است که اگر اين انديشه‌ها و شعرها مي‌توانستند رشد طبيعي داشته باشند و با موانع و محدودیت‌هایی که سرنوشت نصیب‌شان کرد روبه‌رو نبودند، ادبيات منطقه راه طبيعي رشد خود را مي‌پيمود تغيير ‌کرده و سرنوشتش تغییر می‌کرد. ما در ايران با چنين فيگوري که مسلط به همه زمينه‌هاي تاريخ شرق و غرب باشد، روبه‌رو نيستيم. يکي تاريخ و سنت را نمي‌شناسد؛ يکي ادبيات را نمي‌شناسد و فلسفه غرب را خوب مي‌شناسد؛ يکي تاريخ ايران را مي‌شناسد و فلسفه غرب را خوب نمي‌شناسد. يکي بيشتر ادبيات معاصر را مي‌شناسد و کمتر ادبیات کلاسیک را و ... به هر حال انديشه‌ورز امروز بايد که نقادي راديکال باشد. بايد تاريخ را خوب بشناسد. بايد درگيري جدي با ادبيات و فرهنگ معاصر خود داشته باشد. بايد سياست نگاه داشته باشد.
شما از همه چیز حرف زدید الا آنچه که خود آدونیس با عنوان «وابستگی به فرهنگ غرب» به خودش حواله می‌کند!
درست است؛ آدونیس اول می‌گويد من اسير فرهنگ غربي هستم و بعد حرکت مي‌کند.‌ او معتقد است که تنها  برخي توانستند از اين مرحله با نوعي آگاهي متغير و مفاهيم جديد فرا روي کنند و امکان يافتند تا با نگاهي تازه و حفظ استقلال فرهنگي خود، دست به دوباره‌خواني فرهنگ و سنت بزنند. اين مساله خيلي مهمي است! ما براي استقلال انديشه‌مان ناگزيريم از فلسفه غرب استفاده کنيم و اگر قرار باشد مفاهيم و گزاره‌هاي تازه هم بسازيم، ناگزير به اين هستيم. حداکثر بايد بپذيريم که ما زمين خوبي براي کشت بذر «انديشه» داريم. آدونيس مي‌گويد: «‌بايد اعتراف کنم که من اين مدرنيته را در شعر عربي از درون نظام فرهنگي ساري و جاري يا نظام معرفت شناسانه آن کشف نکردم. بلکه چيزي که باعث تغيير نگاهم نسبت به -مثلا- ابوانواس و کشف ويژگي‌هاي شعري او شد، خوانش‌ام از بودلر بود. همچنان که آثار مالارمه باعث شد تا اسرار زباني شاعري مانند «ابوتمام»‌ را کشف کنم يا خوانشم از رمبو و نروال و اندره برتون بود که باعث کشف شعر نويسندگان عارفي چون «نفّري» در منحصر به فردي و شگفت‌انگيزي نوشتارشان بشود. همچنان که نقد نو فرانسوي مرا به سوي تدقيق نگاه نسبت به عبدالقاهر جُرجاني متمايل کرد.»
به نظر می‌رسد آنچه از نگاه آقای آدونیس مغفول مانده، خود زبان و تفاوت‌ها و خاصیت‌های آن است. آیا متن ادبی به ویژه شعر را می‌شود با کیفیت تام و تمامی که در زبان مبداء دارد به مختصات زبان مقصد درآورد؟
درست است البته؛ اما این را باید به عنوان کيفيت عصري که در آن زندگي مي کنيم تعريف کرد. کمااین‌که عصر حاضر را بیشتر می‌توان عصر ترجمه ناميد تا چیز دیگر. ‌اين را صرفا از روي کيميت آثار ترجمه شده نمی‌گویم! اين، مساله و مشکل ادبيات ما نيست ‌که ديگر کسی چون [فریدون] آدميتي يا [احمد] شاملو يا بهرام صادقي و يا اسماعيل شاهرودي ندارد. اين ويژگي عصري است ‌که ما در آن به شکلي اسطوره‌اي معاصر جهان شده‌ايم. ‌ما مي‌توانيم با آتش‌زدن پرکاهي «‌سيمرغ» ‌را احضار کنيم و آن مسير طولاني هفت شهر عشق را به لمحه‌اي بگذرانيم. اين ويژگي عصر انفورماتيکي است که رابطه‌ها را با ديگري بيش از حد بي‌فاصله کرده است. ديگري  هر چقدر هم اثيري و دور از دسترس باشد، احضارش در دقيقه‌اي امکان پذير است. به اين معنا ما بدون فاصله‌اي با جهان، رودررو شده ايم و ناچاريم درجهان اطلاعات او بازي کنيم. ‌ديگر جزيره بسته‌اي نيستیم که بخواهيم صرفا به داده‌هاي انديشگاني يا ادبي خود بسنده کنيم. بايد با آگاهي از نقد و نظريه در جهان حرکت کنيم. اما اين به اين معنا نيست که «‌ديگري»، آن ديگري بزرگي است که دم‌دست‌‌ترين و راحت‌الحلقوم‌ترين است. در اين ديگري بايد صفات و ويژگي‌ها را انتخاب کنيم. بايد قدرت انتخاب داشته باشيم. ديگر نبايد به شکل راحت‌طلبانه‌ای بپذيريم که بنا به گفته فارابي «‌هو» ‌همان «هو» است (‌او، او است). اين باعث خلق تفکري تازه و متجدد نمي‌شود. چون نوعي بازگشت مُمِل به همان چيزي است که بوده است و چيزي که به آن فکر مي‌کرديم. ما امروز بايد بتوانيم در حوزه «تفاوت»‌ بيانديشيم؛ جايي که تفاوت انفجار ممکن‌ها را امکان‌پذير مي‌کند و مقابلمان پروبلم‌هايي را قرار مي‌‌دهد که يا مي‌پذيريم و يا نفي مي‌کنيم. منظورم اين است که «غرب» را به سان تعدديتي بخوانيم که بر همه فرهنگ‌هاي مختلف ديگر گشوده است. در اين صورت مي‌توانيم حس کنيم که فکر غرب آهسته آهسته  سلطه‌اش محو مي‌شود و از اين سيادت ظاهري خود بيرون مي‌آيد. مي‌توانيم از مرکزيت غربي، ساختارشکني کنيم و مرکزيت‌هاي ديگري از فرهنگ عربي تا ترکي و هندي و اردو و خاورميانه‌ای را در منظر خود قرار دهيم. می‌توانیم براي زبان فلسفي‌مان که خيلي‌ها معتقدند امکانات فلسفي ندارد، امکانات به وجود بياوريم. ما که از عرصه و ساحت «‌اديب سلطاني» و «بهروز» نتيجه اي نگرفته‌ايم که بتوانيم به سوي يک آتيمولوژي زباني برويم. چه مانعي دارد همان «‌صيرورت» عربي را به جاي شدن و يا «احيا» را به جاي زنده کردن  يا علم‌الاحياء را به جاي بيولوژي و يا تعدديه را به جاي پلوراليسم يا کاپيتاليسم را الراسماليه استفاده کنيم و ايضا امکانات ديگري را که در حوزه ما فضايي براي ايجاد مفاهيم به وجود مي آورد، از باقي فرهنگ‌ها جذب کنيم.
موافقم؛ و متعاقب این موافقت باید بگویم که همین نسبت‌ها با تمدن‌های خاورمیانه‌ای که شما بر آن تاکید دارید را بدون در نظر داشتن تقدم و تاخر، چه اشکالی دارد که با سایر فرهنگ‌ها –اعم از غربی و شرقی- داشته باشیم؟
نه تنها اشکال ندارد که به نظرم لازم است حتی. ما می‌توانیم -مثلا- از مفهوم «اختلاف» دريدايي استفاده کنيم که معرفت غربي را دچار تکانه کرده است. اين‌ها مي‌تواند ما را متوجه وجهی ايجابي بکند که امکاناتي به غير مي‌دهد و زمينه و فضايي که درون اعاده‌خواني فلسفه و نگاه دخالت می‌کند. زمینه و نگاهی که بتواند براي انسانيت، جهان جديدي بسازد که نه بر مبنای سلطه غرب، بلکه بر اساس مفهوم «ضيافت» و قواعد ارتباط آن با ديگري ساخته شده باشد. ما می‌توانیم به صبغه‌اي بيانديشيم که بر روي احترام متبادل و متقابل  هويت‌ها و معتقدات و انگيزه‌ها بنا شده است.
فکر کردن به دنیایی که شما ترسیم می‌کنید دلپذیر است؛ اما فقط برای لحظاتی. چون بعد از آن، فاصله ما با این آمال و آرزوهاها را بیشتر به رخ‌مان می‌کشد. سلبیت این آرمان‌های -شاید- پسامدرن در کدام جنبه‌های آسیب‌شناختی از زیست و اندیشه ما پای دارد؟‌   ‌
ما ظاهرا تن به اغواي تصوير و تئوري سپرده‌ايم. انگار هنوز صداي تقي‌زاده دارد در گوش ما مي‌پيچد که «بايد سر تا پا فرنگي شويم». اگر اين را کنار دغدغه‌هاي کسی چون هدايت بگذاریم که «زبان فارسي امکان نوشتن فقط براي چند میليون انسان را دارد»، متوجه مي‌شويم که چرا گرفتار نيهليستي شده‌ايم از نوع واکنشي‌اش! در اين نيهليسم هم ظاهرا چنين نتيجه گرفته‌ايم که «‌ديگري» صرفا  به مثابه علم و تکنولوژي و  زبان تعريف مي‌شود و اين چنين تصوير و تصوري ما را به درون اغواگري‌های خود برده است. اين  اغواگري تصوير زبان ما را به طور ويژه تهديد مي‌کند. دير بجنبيم زبان فارسي محو شده است. بايد به دنبال امکاناتي بگرديم که بتواند زبان فارسي را زنده کند. به نظر، زبان عربي فعلا چنين امکاني برای ما دارد.
بحث‌تان را از هر سو که دنبال می‌کنم، ردپای ضروریات جغرافیایی را در آن می‌بینم. چرا این‌قدر دغدغه‌های منطقه‌ای باید داشته باشیم؟ این «چرا»، جنبه انتقادی ندارد البته؛ فقط سوال است: چرا؟
يعني مثلا ما شکافي به بزرگي خاورميانه را در جهان نمي‌خواهيم ببينيم؟! امروز بر سر سرنوشت خاورميانه داو بسته اند. اما ما بي‌توجه به اين مساله، سعي در کمک کردن به پیروزی غرب در این مسابقه داريم و در  شکل‌گيري حوزه نمادين و اين ديگري بزرگ از همه خاورميانه‌اي‌ها داريم جلو مي‌زنيم. مي‌خواهيم به اين طريق وجدان معذب خود را آرام کنيم. ما گرفتار وجدان معذبي هستيم که به شکلي تاريخي در حافظه ما کينه ورزانه ذخيره شده است.
در مواجهه با این وضعیت آخرالزمانی تداعی‌ کلامی‌ متناسب‌تری به نظرم نمی‌رسد از این که بگویم: «استغفرالله ربی و اتوب الیه»؛ هراس انگیز است جدا.
و این هراس را تنها عده‌ای احساس می‌کنند. همان‌ها که باید، احساس می‌کنند حتما. اين کينه به شکلي ناگزير ما را به کوري دعوت مي‌کند. ما دچار کوري می‌شویم. دچار نوعی نيهليسم منفي و به جهان در شکلي واکنشي برخورد کردن. انگار آن کابوس که از کلام تقی‌زاده جاری و ساری شد را به مثابه واقعیت پذیرفته‌ایم که «بايد سراپا فرنگي شویم»! ديدن  مستلزم ايجاد شکافي در چشم انداز است. مستلزم عوض شدن منظر است. منظر به مثابه جايگاه سوژه تا بتوانيم از درون اين شکاف، ابژه‌ها را مشاهده کنيم. چيزهاي تازه را ببينيم. اين منظرگرايي جديد را نداريم. تنها از ميان چنين گسست و  شکافي مي‌توانيم از حقيقت ابژه سخن بگوئيم. حقيقت ما بايد شامل نگاهي باشد که بتواند پاسخگوي مسائل و مشکلات انسان‌هاي خاورميانه‌اي و همه محرومان زمين باشد. اين گسست همان اعتقاد به اين مساله است که هر نقادي راديکالي در بستر فرهنگي خود معنا دارد. اين گسست براي رهايي از دروغ ايده‌آليسم و ليبراليسم هم هست. اين گسست به معنای آن است که راه حل‌های ما با مصرف صرف نظريه غربي و کلا با مصرف‌گرايي به معنای کلی کلمه، تضاد دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 8:59 PM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با شمس آقاجانی

تو چرا کج نشسته‌ای شمس!

 نسخه وب‌سایت روزنامه شرق را از این گفت‌وگو در لینک زیر بخوانید


برای قائلین به این قاعده نانوشته که شعر پیشرو در زمانه خویش معمولا مهجور است و اقبال عمومی نسبت به آثار -به اصطلاح- آوانگارد در فراشد زمان و عمدتا پس از حیات شاعران متحقق می‌شود، شمس آقاجانی از این منظر، بین شاعران منسوب به دهه هفتاد به طور اعم و اعضای کارگاه رضا براهنی به صورت اخص  یک استثنای واقعی است. اینکه اقبال عمومی نسبت به شعر پیشروی آقاجانی در گرو کدام مولفه‌ها از این شاعر عاشقانه‌سراست و این برخورداری آیا هزینه ادبی هم برایش دربر دارد یا نه، مبحثی است که شاید تا حدودی در جریان گفت‌وگو با او به آن رسیده باشیم. از آقاجانی تاکنون تنها یک کتاب شعر با عنوان «مخاطب اجباری» به سال 77 با نشر خیام منتشر شده است. تمهیدات زبانی برای عبور از بیان متداول و فراموش کردن دغدغه معنا –به معنای متعین و واحد کلمه- را علاوه کنید به زبان عاشقانه شعری یک شاعر آوانگارد که دست بر قضا از پشتوانه قابل ملاحظه‌ای در حوزه ادبیات کلاسیک فارسی نیز برخوردار است؛ این‌ها مختصات کلی شخصیت شاعر شمس آقاجانی است. از شمس در ماه‌های آتی مجموعه‌ای با عنوان «آفریقا  ترکیه، گزارش سفر» و نیز کتابی در حوزه نظریه ادبی به نام «سخن رمز دهان» منتشر خواهد شد.   

---

نكته‌/نظري كه در مورد شعر شمس آقاجاني وجود دارد و تقريبا به نقطه اشتراكي در آراي منتقدان جدي در مورد آثار او تبديل شده، گردش او پس از كتاب «مخاطب اجباري» به سمت نوعي ساده‌نويسي است كه علاقه‌مندان و مخالفاني را به شعر شما علاوه كرده است. اين گردش را آيا بايد به همان اصطلاح خوتان «شگردش» تعبير كنيم؟
سوال بسیار خوبی است، به ویژه آن که اکنون مشاهده می¬شود بحث¬های زیادی در مورد ساده¬نویسی در گرفته است و مدعیان فراوانی هم پیدا شده¬اند. همواره معتقد بودم و هستم که اوج هنر رسیدن به یک وضعیت سهل و ممتنع است. باور ندارم شعرهای «مخاطب اجباری» پیچیده ¬هستند و اگر هم در جاهایی این حرف صحت داشته باشد نشان دهنده¬ی آن است که لابد نتوانستم از عهده¬ی کار برآیم. منتها مسئله این است که به دلائل متعدد، اغلب خوانندگان شعر را درست نمی¬خوانند. به عبارتی مجموعه¬ی عوامل دست¬اندرکار و مسئول نتوانستند زمینه¬های درست¬خوانی شعر را فراهم کنند. این نکته را هم باید اضافه کنم که وفور بی حد و حصر شعرهای بد، واقعاً بد، گرفتاری¬ها را دو چندان کرده است. وقتی شاعران سازوکارها و کارکردهای شعر را نشناسند از خواننده¬ی عام چه انتظاری می¬رود که آن به اصطلاح شعرها را نثر خوانی نکند. حالا برخی از همین شاعران به این نتیجه رسیدند که حتما علت عدم توفیقشان در این بوده است که شعرهایشان پیچیده است، پس این دفعه باید آن¬ها را ساده و همه کس فهم نوشت! غافل از آن که مشکل اساساً جای دیگری است. در یک مجله¬ی اینترنتی یکی از دوستان اشاره جالبی به این موضوع داشت: «به جای شعر گفتن حرف می¬زنند و حرف¬هایشان شبیه شعر است ... باید پرسید کو شعر؟ کو شعرتان که ساده نوشته باشیدش یا دشوار. کو توان شعرتان که از ساده بیشتر باشد. کو توان ذهنتان که از ساده بیشتر باشد و حالا به قالب ساده اکتفا کند؟ (مجله دستور شماره 2، امید شمس)».  شاید بدیهی به نظر برسد اما واقعآ باید مشخص شود که منظور این دوستان از ساده¬نویسی چیست! چه چیزی موجب سادگی یک شعر می¬شود؟ آیا منظور این است که خواننده، یک شعر را به راحتی بفهمد و بتواند تفسیر کند؟ موقعیت ایهام و ابهام ـ که حتی در سنتی¬ترین شکلش هم نمی‌توان شعری را بدون آن¬ها تصور کردـ در کنار این سادگی چگونه است؟ تقابل دوگانه¬ی سادگی/پیچیدگی در شعر حول چه متغیری شکل می¬گیرد؟من قبلا در نوشته¬ای به این مسئله فکر کردم که بد نیست مختصری از آن را اینجا بیان کنم.
قاعدتا پیچیدگی یا سادگی یک متن یا باید به دلیل مضمون باشد یا نحوه¬ی بیان.

ممکن نیست هر دو مولفه را دربربگیرد؟ یعنی هم بیان و هم بیان شونده، پیچیده یا ساده باشد؟
بگذارید انواع تقابل¬های ممکن بین پیچیدگی/سادگی مضامین و نحوه¬ی بیان آن¬ها را دسته¬بندی کنیم:
-    مضمون ساده/ بیان پیچیده
-    مضمون پیچیده/ بیان پیچیده
-    مضمون ساده/ بیان ساده
-    مضمون پیچیده/ بیان ساده
(از حالت¬های بینابین صرف¬نظر می¬کنیم)
خواننده می¬تواند مثال¬های متنوعی را  پیدا کند که به یکی از دسته¬های فوق تعلق داشته باشد، اگر چه تعیین این امر به سلایق و موقعیت او بستگی دارد. ظاهراً در دو مورد اول، این شیوه¬ی بیان است که نتیجه¬ی نهایی را تعیین می¬کند، یعنی اگر بیان پیچیده باشد، صرف¬نظر از سادگی یا دشواری موضوع، نتیجه¬ی کار (متن ـ گفتار) پیچیده خواهد بود. در مورد سوم ظاهراً تکلیف روشن است! اما در بیان ساده¬ی یک موضوع پیچیده، نتیجه قابل پیش¬بینی نیست. یک موضوع علمی یا فلسفیِ به اصطلاح سنگین، می¬تواند در یک بیان ساده هم دشواری¬اش را حفظ کند و این امر البته بستگیِ مستقیم به مخاطب دارد. لابد شنیده¬اید که گفته¬اند کسی مطلبی را خوب فهمیده است که بتواند آن را به شکلی ساده توضیح دهد. به نظر می¬رسد که معمولاً بیان ساده ترجیح داده می¬شود و اغلبِ مردم آن را، به ویژه در مورد مضامین پیچیده، از محاسن گفتار یا نوشتار می¬دانند. در حقیقت نه خودِ پیچیدگی، بلکه منشاء آن است که اهمیت دارد؛ این¬که از کجا و چگونه حاصل شده است. هیچ¬کس مغلق¬گویی (عرق¬ریزی بی¬حاصل) و از آن طرف، ساده¬انگاری را نمی¬پسندد. حال یک سوال دارم. ابهام شعری نتیجه¬ی کدام عمل است: بیان پیچیده یا بیان ساده¬ی مضمون پیچیده؟ ابهامات دیباچه¬ی گلستان سعدی (اگر چنین باشد)، «شرح شطحیات» شیخ روزبهان بغلی شیرازی، شعرخاقانی و بیدل دهلوی چطور؟ مثلاً در این بیت از بیدل که زیاد هم در موردش صحبت شده است.
حیرت دمیده¬ام گل داغم بـهانه¬ای است
طاووس جلوه¬زار تو آیینه خانه¬ای است
بهتر است یک سؤال خیلی مشخص¬تر را مطرح کنیم: در تقسیم¬بندی بالا، شعر حافظ در کدام ¬یک از چهار گروه جای می¬گیرد و منشاء ابهامات آن از کجاست؟ فکر نمی¬کنم کسی شعر حافظ را دارای بیان پیچیده¬ای بداند. غالباً مضمون پیچیده¬ای هم در این شعرها وجود ندارد. اما در عین حال همگان بر ابهام درونی آن تاکید دارند. پس باید چیز دیگری باشد که دو وجه ظاهراً متناقضِ سادگی و ابهام را در کنار هم می¬نشاند. نکته این جاست که شعر در درجه¬ی اول چیزی است که چنان دوپارگی¬هایی را برنمی¬تابد و در هیچ¬کدام از آن تقسیم¬بندی¬ها نمی¬گنجد و نتایج حاصله را دگرگون می¬کند. آن تفکیک، یک تفکیک غیرشعری است. مگر چیزی به عنوان موضوع و چیز دیگری به عنوان شیوه¬ی بیان وجود دارد که نتیجه¬ی کار، شق ثالتی را تشکیل دهد؟ مگر کانون توجه و منشاء ابهام، مضمون است که در فکر کشف سادگی یا پیچیدگی¬اش باشیم؟ مگر موضوع بیان، با شیوه¬ی بیان دو جهت جدا دارند؟ شاعری که نوشته¬اش هنوز گرفتار این تقسیم¬بندی¬ها¬ست اصولا وارد حوزه¬ی شعر نشده است که بخواهیم بحث¬های بعدی را در موردش مطرح کنیم. بسیاری از این به اصطلاح شعرهای ساده یا پیچیده یک مشکل مشترک دارند: با شعر بیگانه¬اند! همه¬ی آنها سررشته کار را به دست معنایی می¬دهند که چون با سازوکارهای نثری تولید شده¬اند با همان قوانین قابل درک و دریافت¬اند. و چون به شدت به دریافت آن معنا و مقصود (غیر شعری) نیازمند و وابسته¬اند، همین که آن را نیافتیم پیچیده و مبهم می¬شوند. پیچیدگی یا سادگیِ شعر را موضوع آن تعیین نمی¬کند. اگر از زاویه¬ی درست وارد شعر شویم ای بسا شعرهایی که به ظاهر (و در یک خوانش غلط) پیچیده پنداشته می¬شوند، حسی¬ترین و ناگزیرترین و در نتیجه موثرترین و پذیرفتنی¬ترین شکل بیان باشند. شعرِ خوب پیچیده نیست. پیچیدگی¬اش در سادگی¬اش است، همان طور که آدم چیزی را حس می¬کند. ابهام یعنی یک پیچیدگیِ در سادگی. پس در مورد خودم، به آن مفهومی که اشاره کردید، گردشی در کار نیست. اگر چنین چیزی مشاهده می¬شود، معنی¬اش این است که دارم خودم را به شعر نزدیک¬تر می¬کنم.
در نقل قولی که از دوست مشترک‌مان امید شمس آوردید، ایشان حرف زدن را در مقابل شعر «گفتن» قرار می‌دهند. پیش‌فرض همه بحث‌هایی که داریم مطرح می‌کنیم آیا «لزوم نوشته شدن به جای گفتن» شعر نیست؟ آیا وابستگی به فرهنگ مکتوب تنها راه باقی مانده شعر نیست؟
من فکر می¬کنم در آنجا حرف زدن در مقابل به اجرا درآوردن قرار داده شده است. کسانی که تضاد و درگیریِ بین دو وجه بیانی و اجرایی در یک متن را رها کرده و صرفا به وجه بیانی آن اکتفا می¬کنند و با یک مقدار تمهیدات صوری، در نهایت، شکل ظاهریِ شعر را به آن می¬دهند. این همان کاری است که نویسنده¬ی یک مقاله یا یک نثر ادبی و... انجام می¬دهد. در حالی که تنش و دیالکتیک بین این وجوه - و برآیند نهایی آن- است که در شعر اهمیت می¬یابد و مرزهای بین آن دو را مخدوش و تفکیکناپذیر می¬کند. آن چه سرانجام جلوی مخاطب قرار می¬گیرد نه این است و نه آن. شعر و به طور کلی هنر، چنین تقلیلی را نمی¬پذیرد. شعر می¬گویند تا حرف¬هایشان را بزنند در حالی که بر عکس باید حرف می¬زدند تا زیبایی آن زبانِ حرف زننده، شعر، آشکار شود. بحث فرهنگ مکتوب و شفاهی تا اینجای کار اصولا مطرح نیست. کاش بعضی وقت¬ها حتی بسیاری از شاعران اسم¬ورسم¬دار به اندازه¬ یک قطعه¬ی¬ متداول عامیانه سازوکارها و عملکرد شعر را درک می‌کردند: اتل متل توتوله/ گاو حسن چه جوره/ نه شیر داره نه پستون/ گاوشو بردند هندستون/ ... و توجه می¬کردند که چگونه کلمه¬ای کلمه دیگر و سطری، سطر دیگر را پیشنهاد می¬دهد و راه می¬اندازد!
مگر جز این است که شعر –دست کم امروز- متنی صرفا و صرفا نوشتنی است؟ چه طور ممکن است بتوانیم ضرورت فرهنگ مکتوب را به تعویق بیاندازیم؟
فرهنگ مکتوب جای خود را دارد. همه¬ی ژانرهای زبانی خوانده می¬شوند، اما شعر ژانری¬ست ذاتاً خواندنی! شعر همراه با خواندن هستی می¬گیرد. این خواندن، نوشتن و دیدن را هم شامل می¬شود:
به  هزار  پرده  بیدل ز دهان  بی نشانش
سخنی شنیده¬ام من که کسی ندیده باشد
چون من قبلا در این مورد مبسوط صحبت کرده¬ام و امیدوارم به زودی منتشر شود، اجازه می¬خواهم از این مبحث فعلاً عبور کنیم.
از فحوای کلام‌تان برمی‌آید که آن‌چه با عنوان عمومی «شعر» ذکر می‌کنید، اساسا نه با آن صورت‌های چهارگانه و نه با هیچ صورت از پیش‌موجود دیگری، قابل تعریف نیست. آیا باید ناتوانی قوه ارائه انسان در به دست دادن تعریفی از «شعر» را پذیرفت و تسلیم شد؟
این ناتوانیِ قوه انسان نیست، این شیرین¬کاری خودِ شعر است که اجازه نمی¬دهد محصورش کنند:
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که در برابر چشمی و غایب از نظری
فکر نمی¬کنید زیبایی¬اش در همین است. کار شعر، تعریف کردن و نام نهادن است. چیزی بالاتر از تعریف باید آن را تعریف کند. هر شعر خوب، یک بار دیگر شعر را تعریف می¬کند و به شیوه¬ی اختصاصیِ خودش این کار را می¬کند. هر شعری شیوه¬ی تعریف کردنِ خود را به رخ می¬کشد. اگر بتواند چنین کند، آن وقت ما همه می¬نشینیم و از او تعریف می¬کنیم! نشستنی که به معنی خواندن است. این خواندن، کلمه¬ای است خیلی کلیدی.
آن‌چه شما «شعر»ش می‌نامید  اتفاقا خود خود  ناتوانی قوه ارائه است. اجرای این ناتوانی است. شاید این  همان بحث معروف لیوتار باشد در مورد هنر مدرن که این صفت -یعنی «مدرن»- را شایسته هنری می‌داند که صناعت خود را صرف ارائه چنین حقیقتی کرده باشد: «آن‌چه ارائه ناشدنی است، وجود دارد».
شاید بتوان به این ترتیب این دو دیدگاه را به هم نزدیک کرد: اجرای ناتوانی. که البته خود توانایی بالایی می¬خواهد. من خیلی دوست ندارم با اصطلاحات و الفاظ کلنجار بروم. فراموش نکنیم ما، یا بهتر است بگویم من، فیلسوف به معنی حرفه¬ای کلمه نیستم. کاری که ممکن است از امثال من برآید این است که دستاورد تفکرات و وجه کاربردی آن¬ها را در حوزه¬ی شعر مورد توجه قرار دهم و نتایج را از یک زمینه¬ی انتزاعی یا عمومی به یک حوزه¬ی اختصاصی و عملی یعنی شعرها بکشانم. این تازه در حوزه¬ی نظری است که در حوزه¬ی عملی و خلاقه، اساسا جریانِ دیگری ـ به کلی متفاوت ـ برقرار است. در اینجا باید فراموش کرد. و البته تواناییِ فراموش کردن، بعد از این که عمیقا یاد گرفته باشی، کار هر کسی نیست:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به هرحال آن حرف لیوتار به نظر بیشتر باید به مابعد مدرن اشاره داشته باشد. چون اگرچه مدرنیته با معماها و پیچیدگی سروکار دارد اما همواره به این امید ـ و باوری هر چند مبهم ـ دل خوش دارد که پیچیدگی¬ها سر انجام امکان گشوده شدن دارند. پرسش و دغدغه¬ی امثال لیوتار این است که با حل ناشدنی¬ها چه باید کرد. فعلا از این بحث بگذریم. متاسفانه اینجا فرصت گشودن بحثی پایه¬ای نیست ولی همین قدر بگویم که شعر همواره با ناممکن¬ها سروکار دارد. با چیزی که تنها در زبان امکان وقوع دارد: یک واقعیت زبانی. این بستگی به آن دارد که مبنا یا به اصطلاح، «رفرنس» را کجا قرار دهیم. دنیای بیرونی یا جهان زبانی؟ شعر محل امن عیش است. چنین چیزی در دنیای بیرون امکان ندارد. یک ناسازه، ناممکن، ارائه ناشدنی؛ و تنها در زبان است که می¬تواند مکان و ماوی خود را بیابد. به عبارتی با این¬که حافظ در غزلی می¬گوید:
 مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
 جرس فریاد می¬دارد که بر بندید محمل¬ها
که یعنی از امن عیش هرگز خبری نیست؛ اما در حقیقت این به قول شما «[ارائه]ناشدنی» را عملا در همان شعر و درون همان شعر تجربه می¬کند که دیگر ربطی به واقعیت بیرونی¬اش ندارد.
بنا به توضیحات شما، مکانیزم نوشتن شعر مکانیزمی مبتنی بر یک وضعیت پارادوکسیکال است که زبان و محفوظات آن را هم به یاد و به کار می‌برد و هم از یاد و از کار می‌اندازد. نوعی آگاهی و بعد به دست فراموشی سپردن آن. به دست دادن تعریفی از این وضعیت، آیا در هیچ زبانی در دنیا امکان‌پذیر هست؟ ناتوانی‌ قوه ارائه انسان، «خاستگاه» شعر است آقای آقاجانی.
بسیار خوب. وضعیت پارادوکسیکال یا چاره¬ناپذیر. اتفاقا اگر از این منظر نگاه کنیم می¬بینیم که انگار هر شعری به نوعی یک زبان ناگزیری است، زبان ناچاری. وقتی زبان حسی می¬شود، دیگر نمی¬تواند به چیز دیگری توجه داشته باشد. یعنی دیگر دست خودش نیست. این حس و تجربه¬¬ی در لحظه است که دستور می¬دهد. اما فراموش نکنیم زبان هم برای خودش دستور و قواعد و مهم¬تر از همه، معنا دارد و بدون این معنا وجود خارجی ندارد. این هم یک وضعیت پارادوکسیکال است. شعر هم در اطاعت از زبان ناچار است و هم در فرار از آن و نافرمانی و گردنکشی کردن. این لحظه، لحظه سخت و کشنده¬ای است. مشکل بتوان از آنجا سربلند بیرون آمد. آن‌قدر سخت که تعداد شعرها و شاعران خوب را باید با چراغ دور شهر گشت و به دنبال آنچه یافت‌می ¬نشود، بود! که گفته¬اند آنچه یافت‌می ¬نشود، آنم آرزوست. شعر محل آرزوهاست. به قول یکی از همین متفکران: هنر، اراده¬ی معطوف به آرزوست.
اول گفت‌وگو اشاره كرديد كه «اغلب مردم، بيان ساده مضامين پيچيده را ترجيح مي‌دهند». بعد گفتيد اگر تغييري در جهان شعرهايتان بروز كرده، معنايش نزديك‌تر شدن شما به شعر است. يك سوال اين‌كه در ادبيات –آن هم در بُعدِ تخصصي-، «حقيقت» چه‌قدر ممكن است نزدِ اين «اغلبِ مردم» كه شما مورد استناد قرارشان مي‌دهيد، باشد؟ ديگر اين‌كه اين نزديك‌تر شدن به شعر، خلاصه آيا با ساده‌نويسي و حركت شعر شمس آقاجاني به سوي ساده‌نويسي همراه هست يا نيست؟
بله به این صورت گفتم که اغلبِ مردم معمولاً بیان ساده را، به ویژه در مورد مضامین پیچیده، ترجیح می¬دهند و از محاسن گفتار یا نوشتار می¬دانند. من همواره سعی می¬کنم در جاهایی که لازم نیست و یا همه¬ی ابعاد یک قضیه روشن و قابل پیش¬بینی نیست از صدور احکام قاطع پرهیز کنم. همین عبارت بالا مقید به دو کلمه¬ی اغلب و معمولا است. بنابراین حالت¬های خاص شرایط و اقتضائات خودشان را دارند و  نمی¬توان از قبل برای آنها تعیین تکلیف کرد. از قضا، شعر هم که می¬بینیم همواره در یک وضعیت خاص و لبه¬ای ـ به قول شما پارادوکسیکال ـ به سر می¬برد. دقت کنید همه¬ی آن توضیحاتِ مریوط به سوال اول ـ از جمله اشاره¬ به ذائقه مردم ـ به این دلیل داده شد تا توجه کنیم که آن¬ها ربط چندانی به شعر ندارند. و اصولا پیچیدگی یا سادگی در اینجا از جنس و جنم دیگری است. می¬شود همان بحث قبلی در خصوص مبنا و زاویه¬ی ورود را در اینجا هم به کار برد: باید دید مبنا یا «رفرنس» را کجا قرار می¬دهیم. وقتی از زاویه¬ی قوانین و روابط حاکم بر معناشناسی و معناخواهی نثری وارد شعر شویم ممکن است آن را پیچیده، گسسته و نامرتبط بیابیم. در حالی که چنین معنایی در شعر از اهمیت می¬افتد تا حس و القاء حسی میدان¬دار گردد. کاش فرصت مبسوطی بود تا می¬شد با مثال¬هایی نشان داد چگونه آنچه از یک منظر و با غلط¬خوانی، نامنسجم و بی¬ربط (پیچیده؟) جلوه می¬کند، با اتخاذ یک زاویه¬ی ورودِ دیگر اتفاقا همگرا و مرتبط و حتی بدیهی (ساده؟) به نظر خواهد آمد. در حقیقت غالباً ـ متاسفانه ـ خودِ شعر ¬خوانده نمی¬شود، بلکه با قوانین معناشناسانه¬ی بیرون از آن تطبیق داده می¬شود. چگونگی معنادار شدن یک شعر و آن چه را که القاء می¬کند و اصولا روابط معنی¬شناختی مربوطه، سازوکارهای ویژه¬ی خود را دارد. شما به جای جستجو و درک معنای شعر، یک ارتباط حسی و عینی  و تاثیرات بی¬واسطه¬تر القایی را جایگزین کنید و ببینید چگونه نتایج کاملا متفاوتی را تجربه خواهید کرد. من فعلاً نمی¬خواهم وارد این بحث چالش¬برانگیز شوم که حقیقت نزد اغلب مردم هست یا نه، ولی این را می¬توانم بگویم که اغلب مردم به دلایل متعدد این امکان و زمینه برایشان به وجود نیامده است تا بتوانند از مدخل درست وارد شعر شوند. تربیت ذهنی واقعا مسئله¬ی مهمی است. فراموش نکنیم قرن¬ها طول می¬کشد تا این «اغلبِ مردم» ما یک ارتباط نصف و نیمه، آن هم با اما و اگرها و ملاحظات فراوان، با محبوب¬ترین شاعر خود برقرار کنند! فکر می¬کنید این مسئله¬ی کم اهمتی¬ست که اغلب مردم نمی¬دانند که لازم نیست شعر را قبلا فقط بفهمند و تفسیر کنند و راه¬های دیگری هم وجود دارد. چه کسی باید این زمینه¬ها را مهیا کند؟ وقتی حتی شاعران ما هم...! بگذریم.
می¬بینیم که یک اختلاف ریشه¬ای در اصل قضیه وجود دارد. چون هنوز به دریافت مشترکی از این سادگی و پیچیدگی نرسیدیم. ممکن است شعری را که دیگران پیچیده¬اش بدانند از نظر من چنین نباشد (و بالعکس). به هر حال اعتقاد و تمایلم همواره در جهت رسیدن به شعری سهل و ممتنع بوده است و این فرق می¬کند با آنچه که امروزه تحت عنوان ساده¬نویسی مد شده است. پس در اصلِ حرکت شخصی¬ام تغییری از این منظر رخ نداده است، اما در روش¬ها و رویکردها چرا حتما. آدم تجربیاتش در طول و با گذشت زمان تغییر می¬کند. هر شعری راحت¬ترین، بی¬واسطه¬ترین و از یک منظر بدیهی¬ترین و طبیعی¬ترین نوع نوشتن است، همان گونه که چیزی را حس می¬کنی. این سادگی اما سخت به دست می¬آید و تجربه و تسلط فراوانی می¬خواهد. کار هر کسی نیست! ساده بودن و در عین حال یگانه بودن. می¬دانم دوستانی الان برآشفته خواهند شد. نه عزیزان، این یگانگی با نخبگی فرق دارد!
ویِژگی تقریبا ثابت شعرهای شما، برخورداری از زبانی مغازله‌آمیز حتی در شعرهایی با مضامین غیر است. آیا این ویژگی متاثر از مطالعات شما در حوزه ادبیات کلاسیک فارسی است؟ فکر می‌کنید مغازله چه وقت به مصادره کلیت شعر در می‌آید؟    
شاید حرف شما درست باشد. من به بخش¬هایی از ادبیات کلاسیک فارسی بسیار علاقه¬مندم و از طرفی هم نگرانم که دلیلش را هم در جایی دیگر گفتم. بعید می¬دانم عاشقانگیِ کارهایم ربط زیادی به این قضیه داشته باشد. باید توجه کنیم که بخش اعظمی از ادبیات کلاسیک ما چنین رویکردی ندارند. البته نمی¬دانم شاید هم علاقه¬ام به شعر غنایی، در این جهت¬گیریِ ناخودآگاهانه بی تاثیر نباشد. به نظر من هر شعری عاشقانه است. منتها شعرهای عاشقانه دوبار عاشقانه¬اند؛ یک بار به خاطر شعر و یک بار به خاطر عشق (تم عاشقانه¬ی آن). سال¬ها پیش توسط دکتر براهنی بحثی نظری در کارگاه مطرح شد که متاسفانه اکنون به خاطر نمی¬آورم به نقل از چه کسی بود. می¬گفت شعر از کلمات incestuous (حرامزاده!) تشکیل شده است. یعنی مجموعه¬ی کلمات در شعر، مجموعه¬ای بر خلاف اصول تعلیل ژنیتیکی را تشکیل می¬دهند. کلمات به دلیل عشقی که به هم پیدا کرده¬اند در کنار هم قرار می¬گیرند، نه به دلیل معنایشان و یا جایگاهشان در سلسله مراتب دستوری و... . شعر محل ابراز عشق کلمات به یکدیگر و هماغوشی عاشقانه¬ی آن¬هاست. مثلا من شعر «سنگ آفتاب» اکتاویو پاز و شعرهای شیمبورسکا را هم خیلی دوست دارم که طبیعتا ربطی به ادبیات کلاسیک ما ندارند. برای من خودِ شعریت مهم¬تر از هرچیزی است و این شعریت از عاشقانگی تفکیک ناشدنی است. یکی بدون دیگری دست یافتنی نخواهد بود. تم عاشقانه را شاید بشود از شعری حذف کرد اما رفتار عاشقانه را گمان نکنم. از من که بر نمی¬آید.
روایی بودن را به درستی، ذاتی شعرهای شما می‌دانند. به نظرم این روایت در جریان اجرای متن شعری در مناسبات/مکاشفاتی دیگر میان عناصر سازنده روایت مستحیل و از آن شعر می‌شود. شما این نگاه را در مورد جنبه روایی در اجراهای شعری‌تان چه طور ارزیابی می‌کنید؟    
از دوستان زیادی این نظر را شنیده¬ام. می¬دانید اصولاً روایت از زبان حذف ناشدنی ا¬ست. شما می¬توانید در یک پاراگراف ساده¬ی علمی هم، وجود و حتی غلبه¬ی روایت را به راحتی ردیابی کنید. این فونکسیون و نقش روایت در یک متن است که تاثیر ژنریک خود را به جا می¬گذارد. من نمی¬دانم چگونه می¬توان شعری را بدون روایت تصور کرد! مهم این است که این روایت چگونه به نفع شعر قطع می¬شود. در عوض، قصه¬ ترکیب متنوعی از توصیف¬ به علاوه¬ی روایت¬ است که در نهایت این روایت است که غلبه می¬کند؛ به عبارتی هر توصیفی که در خدمت روایت نباشد از ساختار قصه بیرون می¬ماند. در شعر به خاطر روایت، روایت نمی¬کنیم. بنابر این من روایی بودن به مفهوم عام آن را نمی¬پذیرم. شعر روایی اصلا اصطلاح مناسبی نیست و اگر نتیجه¬ی کار من چنین چیزی باشد، این یقیناً از ضعف من است. من در کتابی که امیدوارم به زودی چاپ شود توضیحات مبسوطی در این خصوص و بسیاری از سوالات دیگر شما ارائه کرده¬ام (همراه با ارائه¬ی نمونه¬های عملی) که خوانندگان محترم را به آن نسیه ارجاع می¬دهم. شعر روایی اشتباهی است که نیما هم در مراحلی از سعی و خطاهایش ـ به خاطر رسیدن به بیانی عینی و دکلماسیون طبیعی کلمات ـ مرتکب شد که می¬دانیم چگونه در آثار درخشان بعدی¬اش جانانه به اصلاح آن اقدام کرد. بحث¬هایی هم در مورد تاثیر رمان بر سایر ژانرهای زبانی از جمله شعر ـ به اصلاح رمانیزه شدن ژانرها ـ در دوران اخیر مطرح است که در این مجال فرصت پرداختن به آنها نیست. موفق آن کسی است که از ظرفیت¬های عظیم روایت در خدمت شعر بهره بگیرد، که انگار از نظر برخی از دوستان توفیق زیادی در این خصوص نداشتم.
متشکرم؛ و قدری از آثار در دست انتشارتان بگویید. ظاهرا یک مجموعه شعر و یک کتاب در قالب نظریه ادبی است.
بله. یک مجموعه¬ی شعر با عنوان «آفریقا، ترکیه: گزارش سفر» و کتابی با عنوان «سخن رمز دهان ـ کتاب اول» در نظریه و نقد شعر. بخش اصلی کتاب اولی، شعر بلندی است با همین عنوان که اتفاقاً در آنجا فکر می¬کنم کارکرد روایت و نوع درگیری و برخوردی که با آن می¬شود قابل توجه باشد. به ظاهر یک نوع سفرنامه نویسی است که بر علیه ژانر خود عمل می¬کند. در کتاب دوم هم سعی کرده¬ام به آنچه که در طی این سال¬ها در مورد شعر آموخته¬ام انسجام ببخشم و تجربیات و تلقی¬های خود را از شعر و شعریت در اختیار خوانندگان قرار دهم. در این اثر، شعر فارسی را از آغاز مد نظر داشته¬ام و با ارائه نمونه¬هایی از شاعران زبان¬های دیگر سعی کردم نشان دهم که همواره چگونه رابطه¬ای بین زبان و شعر وجود داشته است و لازم نیست بعضی¬ها ـ‌به ویژه نهادهای آکادمیک و سنتی‌ـ از مواجهه با مباحث نظری جدید اینهمه گریزان باشند. کتابی که احتمالا در ابعادی دیگر ادامه خواهد یافت و...
من هم از شما تشکر می¬کنم و پیشاپیش عذرخواهی می¬کنم از همه¬ی خوانندگان به خاطر این همه اظهار نظرهای ابتر! هم به خاطر کمبود فرصت و شرایط زمانی این گفت‌وگو و هم به خاطر این که حرف زدن در مورد هر کدام از این عناوین خود احتیاج به مقدمات و زمینه¬چینی¬های بسیار دارد. مقدماتی که انگار هرگز شرایط بیانش در کشور ما مهیا نمی¬شود. ما همیشه از وسط¬ها و آخرها شروع می¬کنیم؛ و همیشه ناتمام. فقط خوشحالم که در کتاب اخیر با فرصت بیشتری به اغلب مباحث این گفت‌وگو پرداخته‌ام. 
+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 7:31 PM  توسط بهنام ناصری  | 

ناگفته‌هایی از واپسین دم حیات بیژن نجدی

        

13سال گذشت

ناگفته‌هایی از واپسین دم حیات بیژن نجدی

این یادداشت، پنج‌شنبه، چهارم شهریور در روزنامه شرق منتشر شد.

این امروز که در ماهی‌تابه‌های اتاق من
حتی یک ماهی نمی‌سوزد
و با چاقوی من مرغی نمی‌میرد
از دردهای دندان‌تان حرف نزنید
که من از سرطانم فریاد خواهم کرد
                                    نجدی

نجدي بر خلاف شعرهاش كه معمولا آني و بداهه مي‌نوشتشان، در نوشتن و ويرايش ‌قصه‌هاش به شدت س«بي‍ن خت‌گير و وسواس بود. اين‌طور بگويم بهتر است: تا بر ورسيون‌هاي مختلف و متعدد قصه‌ها سوهان نمي‌كشيد و بارها و بارها بازنويسي‌شان نمي‌كرد، اصلا فكرش را هم نمي‌كرد كه داستاني نوشته است.»
گوينده اين جملات، كسي نيست جز پروانه محسني آزاد، همسر بي‍ن نجدي كه سال‌ها زندگي‌اش را با او و –به قول شهرام رفيع‌زاده- با آن «غول توي سينه‌اش» به اشتراك گذاشت. گپ ‌زدنم با پروانه خانم از كجا به اينجا كشيد؟
مدتي از مرگ [محمدتقي] صالحپور گذشته. از مراسمي برمي‌گرديم كه جمعي از نويسندگان و شاعران و بعضا اعضاي كانون نويسندگان ايران بر مزارش بر پا كرده‌اند. جايي كه آرامگاه نام‌هاي شهيري چون نصرت رحماني، شيون فومني و ... نيز هست. پروانه خانم كه سال‌ها با نجدي در شهر چاي و ابريشم گيلان، لاهيجان زندگي كرده، اگر چه با مركز استان دور و بر 40 كيلومتر فاصله دارد اما هنوز رشت را نمي‌شناسد و براي رفتن از سليمان‌داراب (محل برگزاري مراسم صالح‌پور) تا خروجي رشت به سمت شرق گيلان و طبعا لاهيجان، نياز مبرم به يك همراه دارد. من هم كه عازم محل كارم در حوالي ميدان صيقلان‌ام –به پيشنهاد عليرضا پنجه‌اي- در آن غروب پرترافيك رشت، همراه و همسفر پروانه خانم مي‌شوم. فرصت مغتنمي است؛ اما با سرعت مجاز تاكسي‌هاي تلفني، مگر چه‌قدر مي‌شود سوال‌پيچ كرد همسر نويسنده‌اي را كه هم از آثار و هم از زندگي و حال و هواش، كمتر شنيده و خوانده‌ايم؟
در آن حدود چهل دقيقه‌اي كه همسفر بوديم، مگر چه‌قدر مي‌توانستم بپرسم از تجربه‌ عمري نفس كشيدن مشترك و البته دويدن با يوزپلنگي كه حتي تا به امروز كه 13 سال از خاموشي ابدي‌اش مي‌گذرد، كمتر دستمايه نقد و نظر و گفت‌وگو در جرايد و كتاب‌هاي ادبي بوده است.
پروانه خانم مي‌دانست كه پذيرايي از سوالات يك روزنامه‌نگار ادبي، سرنوشت محتومي دارد به مثابه دميده شدن در بوق كرنا. اين است كه سعي مي‌كنم حرف‌هايم كمتر لحن سوالي داشته باشد. به خودم مي‌گويم در اين هيري ويري و پشت اين ترافيك جبرآميز، نكند به او پيشنهاد گفت‌وگو بدهم! با اين همه اما وقتي تاكسي تلفني راه افتاد او مرا در مقام يك دوست همسفر –و نه يك ژورناليست- يافت و تا زمان اجازه مي‌داد، با بياني به قاعده ژورناليستي، تا مي‌توانست و مي‌خواستم از نجدي گفت.
پروانه محسني آزاد –يا پروانه نجدي-، خواهر پوروين، اصيل‌ترين مخاطب متن‌ها و حاشيه‌هاي يوزپلنگك سفر كرده و به گفته هم او، مهم‌ترين انگيزه نوشتن و نفس گ كشيدنش در هواي لاهيجان و هر هواي ديگري، آغشته به نگاهي پر از نجدي، پر از همان خيابان‌ها، از واپسين عبارت دست‌نوشت همسر نويسنده‌اش برايم گفت:
«اين اواخر دست راستش حتي براي كوچك‌ترين كارها يارايش نمي‌داد. كسي كه عمري شعر و داستان و ... نوشته بود، چه‌طور مي‌توانست در آن روزهاي سخت نوشتني –كه واپسين روزهاي عمرش بود- ننويسد؟ يكهو ديدم مداد را در دستش چپ‌اش گرفت و با زحمتي مضاعف شروع كرد به نوشتن.
سطر اول را به هر زحمتي بود و سطر بعد را به دنبال آن نوشت. وقتي سطر دوم آخرين شعرش –كه با همان دو سطر به پايانش برد- را روي كاغذ آورد، قلم را پايين گذاشت و به شكلي عجيب، غيرمنتظره و به شدتن گريست. نسخه دست‌نوشته اين شعر با همان دست خط كج و معوج دست چپ‌اش پيش من محفوظ است. اين آخرين عبارتي بود كه بي‍ژن مي‌نوشت:
«دختران من، خواهران اين تابستان». 
سال‌ها گذشته حالا. او ديگر بين ما نيست و ما را با آن همه يوزلنگ دوان كه 13 سال پيش او را تا بلندايي مشرف به شهر كاشف‌السلطنه و درياي خزر رساندند، تنها گذاشته است.
در اين‌ سال‌ها آنچه شگفت‌زده‌ام كرد، رفتار جامعه ادبي ايران با نجدي و آثار او بود. اگرچه بي‌توجهي به اهميت ادبي آثار شاعران و نويسندگان در زمان حيات‌شان از سوي منتقدان –اگر داشته باشيم البته- و نيز تنيدن هاله‌اي از تقدس به دور نام‌شان پس از حيات، وضعيت چندان بي‌سابقه‌اي در كشور ما نيست، اما نجدي در همين اوضاع بغرنج و نابساماني كه خودي‌هاي ادبيات براي خود و همكاران‌شان پديد آورده‌اند، يك استثنا است.
نمي‌توان ناديده گرفت وضعيتي را كه در آن، روز به روز فاصله‌اي عميق‌تر ميان توده‌ها و ادبيات جدي و مهم‌ترين آثار در اين حوزه، ايجاد مي‌شود. اما آن‌چه نجدي را از همين قاعده نيز مستثنا مي‌كند، اين است كه او پيش از مرگش تنها يك كتاب منتشر كرد و به گواه بسياري از دوستان و نزديكانش، اگر نبود پي‌گيري‌ها و احساس مسئوليت شمس لنگرودي، نجدي همين «يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند» را نيز ناديده، ديده از جهان فرو مي‌بست.
همين يك كتاب اما در زمان انتشارش (اگر چهخ به چند نوبت چاپ هم رسيده است) به ويژه پس از دريافت جايزه گردونِ عباس معروفي –كه انصافا يكي از مهم‌ترين گزينه‌هاي گردون هم همين مجموعه قصه نجدي بود- غوغايي در دو بعد تخصصي و عام ادبيات قصوي ايران به پا كرد. از آن‌همه تمجيد و تعريف و لذت وافر و به زعم برخي وصف ناشدني در طول سال‌هايي كه از انتشارش مي‌گذرد، چه بازخوردي در سطح مطبوعات و توسط منتقدين ادبي به چشم خورده است؟ اگر بگوييم هيچ، قولي گزاف گفته‌ايم؟
پر بيراه نبود و نيست مدعاي دوستن شاعر و روزنامه‌نگارمان شهرام رفيع‌زاده در مورد نسبت ادبيات ايران با جهان شعري و قصوي نجدي كه «جامعه ادبي ايران، هنوز به بيژن بدهكار است.»
دريغ و افسوس كه هنوز بسياري از نام‌هاي سرشناس ادبيات ايران مي‌پندارند كه براي زنده نگاه داشتن نام و آثار يك نويسنده يا شاعر، بايد درهاي گفت و گو و بحث و نقد و نظر را به روي آثار او بست. گيرم كه اين قول به ايت صراحت بر زبانشان جاري نشود. اما رفتارشان با امثال نجدي كه عمري در پي پديدآوردن خلاقيت ادبي بوده و زيسته‌اند، حاكي از چنين باور پيشاقرن بيستمي است.
اين موضع انتقادي ناظر بر نوع نگاه بسياري از دوستان و نزديكان نجدي هم هست كه اگر الزامي داشت، از جاري ساختن نام‌شان در اين نوشته درنمي‌گذشتم. به هر حال، نجدي 13 سال است كه ما را با غم از دست شدنش تنها گذاشته و افسوس كه هنوزاهنوز، در نيافته‌ايم كه مي‌توانيم با در آمدن از در گفت و گو با آثار او در حوزه انتقادي ادبيات، اين تانهايي را به سوي حركتي جمعي و بلكه انتقادي، ترك كنيم. 

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 5:34 PM  توسط بهنام ناصری  | 

شعری برای تو و یوزپلنگ لاهیجی؛ و تو

ازبي‌خودَمْ‌بِهْ
                                                                     به بيژن نجدي كه هست هميشه در هر ماهي‌تابه، برام
امروزبِه، اين "صبح جمعه"اي
اين امروز اين تختِ بي‌خوابِه
در ناگفته در چشم‌هاي مادر ناپيداست
كه نجدي در ماهي‌تابه يا حتا يك آفتابه را
تابه را بر بگذار ماهي‌تابه را بر
افتاده با برآفتابنده‌ باش، بَربتابَم
"مبتلابِه"ام باش
و دچارم
به تابه به تابش
و كاري به چون و
چند خوابه‌ام باش

اِمروزبِه
كه فردا لازم است لابُد پس
فردا پس
فردا نيازي به خطابِه
بِه
بِهباران‌ات مي‌كنم
                                                                                   بعدازظهر جمعه، 25 شعبان 1431

                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 3:28 AM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با بهزاد خواجات

«دولت شعری» را چریک‌های شعری نمی‌سازند

اين گفت‌وگو، پنجشنبه 28 مرداد در صفحه ادبيات روزنامه شرق منتشر شد.

در شهر زادبومش زندگی می‌کند کماکان؛ جایی که 25 آذرماه 1347 شد زادگاهش. از معدود شاعران و شاید تنها شاعر منسوب به جریان موسوم به دهه هفتاد است که در وجه آکادمیک هم ادبیات را تا دریافت مدرک دکتری ادامه داده است؛ آقای دکتر، ضمن یدک کشیدن عنوان مدرس، در هیات علمی دانشگاه خوزستان هم عضویت دارد. از او تاکنون چهار کتاب شعر به نام‌های چند پرنده مانده به مرگ؟، جمهور، منازعه در پیرهن، مثل اروند از در مخفی و این آخری که مجموعه اشعار اوست حکمت مشاء منتشر شده است. به علاوه کاری هم در حوزه نظریه ادبیات از این شاعر خوزستانی منتشر شده که منازعه در پیرهن نام دارد. بهزاد خواجات دریافت دو جایزه شعر، یعنی کارنامه و نیما یوشیج را هم در کارنامه خود دارد. از وی سه کتاب آماده انتشار است که یکی –به گفته خودش- در حوزه نقد ادبی است و شکل جدید بازی کودکان نام دارد و دوتای دیگر به نام‌های آهسته رفته‌ام که بخوانید و  صفر سفر، مجموعه‌های پنجم و ششم از شعرهای خواجات‌اند. در روزهایی که دمای هوا در شمال کشور قدری رو به کاهش گذاشت، از مرکز گیلان با او که زیر گرمای تنوری مرکز خوزستان روزگار می‌گذراند، گفت‌وگو کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 5:37 PM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با هوشيار انصاري فر

شعر زبان، شعر آینده است

متن زیر، تقریبا ربعی از گفت‌وگوی من با هوشیار انصاری‌فر است که پنجشنبه 21 مرداد در روزنامه شرق چاپ شد. بخش دیگری از این مصاحبه مفصل، به زودی در شرق منتشر خواهد شد.

---

در ساعات آغازين هفتمين روز 86 خورشيدي، درست يك ماه مانده به سي و پنج سالگي‌اش، در آپارتماني حوالي چهارراه پارك‌وي به گفت‌وگو نشستيم؛ از هرآنچه بي‌ربط نتواند باشد به حال و روز شعر ايران در سال‌هاي منتهی به آن شب؛ و نيز به راقمان، يعني نويسندگانش كه تعارفي در كار نيست اگر بنويسم مهم‌ترين كاربران زبان فارسي‌اند؛ البته تحت نام دربرگيرنده‌اي كه «نويسنده» بايد باشد.‌ ايضا بي‌نسبت نبود و نيست متن حاضر با دست‌هاي روزگاري بغرنج به گريبان صنفي كه از يك سو محكوم به نوشتن است و از ديگر سو جرمش: تو گويي تنها نوآوري. انگيزه‌ هر دو سويه اين مصاحبه [‌گر و شونده يعني] از گپ‌وگفتي آزاد -كه مي‌خوانيد- رسيدن به يافتاري بود در عين برائت از تعارفات و ملاحظاتِ كسالت باري چنان؛ كه افتد و داني. خواستيم متن مشروحی که حالا پیش رو دارید تا حد ممکن از گزند پنهان‌کاری‌ها و نگفتن‌ها در مورد افراد در امان باشد؛ كه گويا جدي‌جدي سنتي شده بود بين شاعران براي خودش اين «ترجيح مي‌دهم در اين باره حرف نزنم». يا بهتر است بنويسم «توهم يك سنت» شده بود و لابد هست. خواستيم نشان بدهيم گفت‌وگويي را كه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 7:31 PM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با مهرداد فلاح

 شاعر از فرط خودش داشت تلوتلو می‌خورد*

این گفت‌وگو ۲۷ و ۲۹ خرداد در دو شماره متوالی روزنامه شرق منتشر شد.

دور و بر سه دهه از عمر شاعری‌اش می‌گذرد. اما خودش اواسط دهه 70 و انتشار مجموعه شعر «چهار دهان و یک نگاه» را مبدای شاعری حرفه‌ای‌اش می‌داند. نخستین کتاب مهرداد فلاح که 26 سال پیش منتشر شد، کار مشترکی بود با شاعر هم‌ولایتی‌اش جعفر خادم که «تعلیق/یادآوری‌ها» نام داشت و دفتر نخست یعنی «تعلیق» شامل شعرهای فلاح بود. 9 سال بعد به سال 72 مجموعه دومش با عنوان «از این انتظار» چاپ شد. می‌گوید «شعرهای این دو کتاب مربوط به دورانی است که مهرداد فلاح هنوز  شاعری حرفه‌ای نشده‌ است». «چهار دهان و یک نگاه» را به سال 76 منتشر کرد و دو کتاب دیگرش یعنی «دارم دوباره کلاغ می‌شوم» و «از خودم» نیز قبل از این‌که دهه 70 به پایان برسد انتشار یافتند. او مجموعه‌ای به نام «بریم هواخوری» را یکی دو سالی است که آماده انتشار دارد. جدای از آن، شعرهایی همراه با روی‌کرد به سوی کارهای تصویری و گرافیکال نیز از این شاعر برای چاپ و نشر رسمی آماده است. این آثار که فلاح اصرار دارد آن‌ها را ذیل عنوان «خواندیدنی» قرار دهد، در سال‌های گذشته کمابیش در حوزه مجازی وب به علاقه‌مندان شعرهای جدید فارسی ارائه شده است. تازه‌ترین نمونه از –به اصطلاح- خواندیدنی‌های مهرداد فلاح، کاری است به اسم «خیابان ولیعصر» که اخیرا در وب‌گاه شخصی‌اش عرضه شده است. این شاعر گیلانی تبار در سال جاری وارد پنجاه‌مین سال زندگی‌اش شده است؛ اما به گواه چند سطر به یاد ماندنی از شعرهایش و نیز برخی از حرف‌هایی که در حوزه خصوصی معاشرات خود یا از تریبون‌های رسمی زده، ظاهرا تصمیمی برای پیر شدن ندارد. گفت‌وگوی شرق را با شاعری می‌خوانید که روزی در شعری نوشت «گرچه یک پدرم، خیلی هم پسرم» و یک روز در گفت‌وگویی مطبوعاتی به صراحه یادآور شد که «شاعر، همیشه جوان می‌ماند».    

 ---
من با این اصطلاحِ «خواندیدنی» که شما در مورد شعرهایتان بر آن تاکید دارید یعنی با این کنش نامیدن، همان طور که با اصطلاحاتی مانند شنیدیداری، خواندیشنیدنی و ... برای انواعی از شعر، مساله دارم. ابتنای امر خوانش بر ضرورت دیدار خواننده با متن که به خودی خود چیز تازه‌ای در شعر معاصر ما نیست.
سال ها پیش در کتاب "در بهترین انتظار" ، شعری کوتاه نوشته ام که به نظرم می توان آن را پاسخی فشرده ، ولی عمیق به این پرسش دانست . بگذار نخست شعر را با هم بخوانیم و بعد دنباله ی حرف مان را بگیریم : «و نام اگر نبود/ که بگنجانمت در آن/ چنان که مرا تو در جهان/ چه گونه تو را می خواندم؟/ چه گونه جهان را راه می بردم ؟/ اندیشه ای/ تصویری/ رویایی در ذهن». تو می دانی که کنش نام گذاری ، ذاتی ِ زبان و در اصل ذاتی ِ زندگی ِ انسانی ست . گیرم که نام قاب باشد ، آیا بی نام می توان از چیزی سخن گفت ؟ همین که می گوییم "شعر" ، خودش نام و قابی ست که پدیده ای بس گوناگون را در خودش محصور می کند . این جور که تو می گویی ، ما باید اصلن خود زبان را کنار بگذاریم و با ایما و اشاره حرف بزنیم ! نمی دانم تا چه حد با پرونده ی قطور بحث و نظر در باره ی شعر های سال های اخیرم ( خواندیدنی ) که در وبلاگم "هواخوری" هست ، آشنایی ؟ آن جا خواهی دید که من در گفت و گو های اولیه ای که در باره ی این گونه شعر با دوستان داشتم ، مخالف نام گذاری آن بودم ، ولی اصرار به حق برخی دوستان و هم چنین دقت و تامل بیشتر خودم در باب موضوع ، بر آنم داشت تا به این خواسته تن بدهم . با این که می دانستم نام مثل برچسبی که روی چیزی می چسبانیم ، در هر حال بیانگر نوعی پیش داوری در باره ی آن است ، این خطر را به گردن گرفتم. مساله این بود که یا می بایست قید بحث در باره ی این شعر را می زدیم یا این که برایش نام بامسمایی ابداع می کردیم ! این شد که من با کمک دوستانی که پی گیر خواندیدنی بودند ، پس از چند و چون بسیار ، سرانجام از ترکیب دو واژه ی خواندن و دیدن ، خواندیدنی را ساختم و جالب این که از دل این نام ، واژگان تازه ی دیگری هم زاده شد ؛ نظیر خوابینش ، خوابیننده ، خوابینشگر ، خوابینشگری و ... حتا مصدر نوزاده ی "خوابیدن" ، به معنای خواندن و دیدن ِ با هم !

از این تاکید بر نام‌گذاری آیا مخاطب حرفه‌ای یک جورهایی به دغدغه ثبت شدن رسمی نزد شاعر نخواهد رسید؟ چرا گستره تعریف‌ناپذیری مانند شعر را به یک نام فرو می‌کاهید؟ چرا می‌نامید؟

وقتی پدیده ی به واقع جدیدی هستی می گیرد ، زبان را هم به حرکت و تکاپو وا می دارد تا برای تبیین و توصیف آن پدیده ، واژگان و ترکیب های تازه ای بیافریند . به عبارتی ، بحث از خواندیدنی به کاتاگوری خاصی نیاز داشت و این نام گذاری ، گام اول در ایجاد این گاتاگوری بود. تو باید دقت کنی که همه ی این ماجرا ، پس از خلق دست کم 20 خواندیدنی شروع به اتفاق افتادن کرد و این طور نبود که من بخواهم برای جنینی که هنوز در پرده ی وهم و گمان نهان بود ، به اصطلاح سیسمونی جور کنم ! حتا اگر محدودیت ها و ایراد هایی که تو بر این کنش نام گذاری گرفته ای ، واقعیت و مبنایی داشته باشد ، شکی ندارم که سودمندی هایش بیش از عیوبش بوده . به گمانم اصل ِ کنش نام گذاری مشکلی ندارد . مشکل این است که بخواهیم نام های آشنا را مکرر کنیم و یا بر پدیده ای که ظاهر و باطنی کهنه و فرسوده دارد ، نام تازه ای بگذاریم و خلاصه این که برای کسب تمایز و تشخص دروغین در شعر ، بیهوده شلوغ کنیم . وقتی شما با شعری طرف باشی که هم قیافه اش متمایز از شعر پیش از خودش باشد و هم کارکرد های زیبایی شناختی اش از جنس و لونی دیگر ، اگر نخواهی و یا نتوانی نام مناسبی برایش برگزینی ، حقیقتن در حق خودت و شعرت ظلم کرده ای ! اگر هم من از این امر تن می زدم ، شک نکن کسانی دیگر می آمدند و برای این شعر ها نامی در نظر می گرفتند . چنین چیزی مسبوق به سابقه هم هست . قبل از این که من تردیدم را برای نام گذاری کنار بگذارم ، برخی دوستان با نام هایی چون "رنگاژه" و "نقاشعر" و ... عملن شروع به نام گذاری کرده بودند ! دلیلش هم این است که این شعر های من ، به واقع با کل شعر های قبلی ام تمایزاتی آشکار دارند .

کتاب «بریم هواخوری» به نوعی اوج کار شما به نظر می‌رسد. خودِ من شعری مثل«بُزنامه» را به شخصه بیش از سایر کارهای شما دوست دارم. خودتان هم این کتاب را اوج شاعری مهرداد فلاح می‌دانید؟

اگر دوره ی اول شعری ام را از سال 63 که کتاب اولم "تعلیق" در آمد ، در نظر بگیریم ، این مرحله با کتاب هنوز چاپ نشده ی "این خواب ِ پر از پرتگاه"  - که تقریبن اغلب شعر هایش در نشریه های ادبی نیمه ی دوم دهه ی 60 منتشر شد و بسیاری از خوانندگان شعر ، مهرداد فلاح شاعر را با همان شعرها شناخته اند – ادامه می یابد و سپس با کتاب "در بهترین انتظار" که در آغاز دهه ی 70 در آمد ، به پایان می رسد . در بهترین انتظار ، اوج این مرحله از کارم به شمار می رود و برخی شعر های این دفتر ، سبب توجه و علاقه ی شاعران و نویسندگان و منتقدان مطرحی هم چون هوشنگ گلشیری به کارم شد. من در این کتاب ، هنوز به مفهوم فنی کلمه ، به تشخص و تفرد زبانی و بیانی نرسیده ام ، ولی با تکیه به زبانی تا حدی نزدیک به زبان محاوره و لحنی روایی و فضایی سرشار از کشف و شهود و  نیز با فرم هایی قوام یافته و عینی ، توانستم مرحله ی مهارت آموزی اولیه را با موفقیت به پایان برسانم .
برداشتم این است که زندگی حرفه ای من در جایگاه یک شاعر ، با کتاب "چهار دهان و یک نگاه" که شروع مرحله ی دوم کاری ام هم هست ،  کلید خورده . در مرحله ی نخست ، بیش از 70 درصد دستاورد شعری ام را می شود در سنت شعر فارسی بازیابی کرد ، ولی در کتاب چهار دهان و ... ، این نسبت به گمانم 50 – 50 باشد . در شعر های این مجموعه ، هم از نظر زبانی و هم به لحاظ بیانی ، اتفاق تازه ای در دستگاه زیبایی شناختی شعر می افتد که معطوف به جریان نوظهوری ست که دو سه سال بعد ، با عنوان شعر پیشرو دهه ی 70 نام گذاری شد . شعر های این دفتر را در نیمه ی اول آن دهه نوشتم و در انتهای همان دهه ( سال 74) ، مهم ترین تجربه ی شعری ام را برای افزودن چیزی منحصر به فرد و ارزشمند به سنت شعر فارسی ، در شعر بلند "چهار دهان و یک نگاه" انجام دادم و همین تجربه ی هیجان انگیز بود که کمکم کرد تا بلافاصله به نوشتن شعر های کتاب "دارم دوباره کلاغ می شوم" رو بیاورم  . تنها در این کتاب بود که به آرزوی دیرینه ام برای رسیدن به شعری با کم ترین صناعات و شگرد های ادبی شناخته شده نزدیک شدم و شعر هایی آفریدم که که می شد آن ها را به گونه ای بخوانی که گویی داری با خودت حرف می زنی و در همان حال ، بتوانی بیشترین جنبه های وجود شناختی ، فرهنگی-  اجتماعی و حتا سیاسی دوران را از طریق آن ها تجربه کنی . بنابراین ، من نقطه عطف مرحله ی دوم شعری ام را کتاب دارم دوباره کلاغ می شوم می دانم که تقریبن تمام شعر هایش خصلتی تجربی و سنت شکنانه دارد و شاید بی دلیل نبود که این کتاب در کنار سه چهار کتاب انگشت شمار دیگر در آن سال ها، توانست موجی گسترده در جامعه ی شعری ما در پی آورد و توجه فراوانی بر انگیزد ( بیشترین نقد و نظر در باره ی شعرم به همین کتاب مربوط می شود ) . شعر های بسیاری پس از این کتاب نوشته شد که به نوعی شگرد های زبانی و بیانی آن را باز تولید می کند . اما اوج کارم در این مرحله ، پس از عمیق تر و گسترده تر کردن این تجربه شعری در کتاب " از خودم" ، شعر های بلند کتاب "بریم هواخوری" ست که در واقع مرحله ی دوم کارم را به پایان هم می رساند . در شعر های بلندی نظیر "بزنامه" و "ارگ مجنون" ، من نه فقط دستگاه سبکی و زیبایی شناختی ام را کمال بخشیدم ، بلکه آن را به مرز ها و محدوده های ژنریک شعر کشاندم و همین تجربه ی مرزی بود که بعد ها کمکم کرد تا به شعر های گرافیکال اخیرم ( خواندیدنی ) برسم . تردیدی ندارم که با خواندیدنی، مرحله ی سوم شاعری مهرداد فلاح آغاز شده است. از آن جا که خواندیدنی جریان هزار ساله ی شعر سطری را قطع می کند و روال سنگ شده ی سطر اول و دوم و ... سطر آخر را به هم می زند ، می توان آن را انقلابی در شعر خودم ( امیدوارم حمل بر خودستایی نشود که از دید من ، شخص شاعر همان مولفی نیست که می نویسد و اصلن در حد یک واسطه ی البته لازم عمل می کند ... ) و حتا در تاریخ شعر فارسی و چه بسا شعر دنیا دانست . از طرفی ، چون خواندیدنی بلاواسطه از درون برخی شعر های همان کتاب "بریم هواخوری" بود که ظهور کرد ، این کتاب در چشمم دردانه ای درخشان می آید . مدعی ام تکنیک های روایی آفریده شده در شعر های بلند این کتاب ، حالا حالا ها می تواند هوش و حواس منتقدان شعری را به کار گیرد . به گمانم خیلی زود است که دستگاه نقد شعری ما بتواند این شعر ها را در خودش بگوارد و هضم کند!

نسبت دوره‌های شاعری با «سنت شعری» چه طور محاسبه می‌شود که نتایج این‌قدر دقیق و به میزان درصد به دست می‌آید؟ حد سنت در شعر یک دوره را اصلا  آیا می‌توان تعیین کرد؟ آن هم با ذکر اعداد؟

بله ، این ها در حد حدس و گمان است و این عدد ها را نمی توان جدی گرفت ! منظورم کم و بیش است و این که هیچ شاعری نمی تواند ( هر قدر هم که نو گرا و سنت گریز باشد ) در مراحل اول کارش به سنت شعری پشت پا بزند . البته این را هم بگویم که چون شعر به زبان وابستگی دارد و زبان هم پدیده ای تاریخی و فرا شخصی ست ، به ناچار حتا در رادیکال ترین شعرها هم چیزی از سنت هست . بنابراین ، من خودم مایلم در حین نوشتن شعر ، کلن سنت شعری را از یاد ببرم تا بتوانم حضور ناخواسته ی آن ریشه ها را در شعرم هر چه کم رنگ تر کنم . با این حال و به گفته ی شاملو " ... و شاخه ها را از ریشه جدایی نبود !"

مفهومی که شما با عنوان آشنا و البته گسترده و کلی «سنت شعری» از آن یاد کردید، اساسا از نگاه شما چه مختصاتی دارد که بتوان به واسطه شرح آن مختصات، از سترونی ناشی از کلیت آن کاست و قدری جزئی‌‌تر و تبیین‌اش کرد؟ 

به نظر من آن چه سنت شعر فارسی را شکل می دهد ، با آن چه تاریخ شعر فارسی را می سازد ، شباهت ها و تفاوت هایی دارد . در تاریخ شعر فارسی ، تمام شعر هایی که از هزاران سال پیش به این زبان نوشته شده ، می گنجد . در حالی که یک سنت شعری را فقط شعر ها و شاعران جریان ساز ، تاثیر گذار و پیشرو هر دوره در مجموع می سازند . هر آن چه از جنبه ی نگرشی و موضوعی و محتوایی در شعر های این شاعران آمده از یک سو و از سوی دیگر تمام صنایع ادبی و شگردهای شعری آفریده شده ، سنت شعر فارسی را می سازد . می بینید که این سنت چیز بدی نیست و بر عکس ، خیلی هم پر بار است . برای همین است که ما در تمام دوره ها همیشه شاعر زیاد داشته ایم ، ولی شاعرانی که مقلد نباشند و بتوانند چیزی به این سنت بیفزایند ، انگشت شمار بوده اند در هر عصری . برای سنت شکنی و در واقع ، ایجاد فاصله ی زیبایی شناختی با شعر پیش از خود ، بدیهی ست که من شاعر باید شناخت نسبتن درست و جامعی از سنت شعری خودم داشته باشم و چنین شناختی هم البته در طول زمان و به تدریج به دست می آید . در حالی که میل به نوآوری و سنت شکنی ، از همان اول که یک نفر شروع می کند به سیاه مشق نویسی ، می بایست در ذهن و جانش باشد . شاعر نونویس ، از یک طرف آفت این سنت شعری ست و از طرف دیگر آب حیات آن . برای این که وقتی یک شاعر جسور و خلاق چیز تازه ای پیش می نهد ، کاستی ها و محدودیت های پیش از این پنهان مانده شعر استادانش را برملا می کند و این است که می گویم آفت و آب حیات است برای این که با بر طرف کردن این محدودیت ها و کاستی ها ، باعث بقا و تداوم همان سنت شعری می شود . فقط تصور کنید اگر نیمایی ظهور نمی کرد ، الان وضع شعر و شاعری ما چه گونه می بود .
اما برای این که حرفم را راجع به سنت شعری روشن کنم، بد نیست مثالی بزنم . شما اگر شعر نیما را فی المثل با شعر حافظ مقایسه کنید ، به نتایج خیلی جالبی می رسید . این ها هر دو شاعران صاحب سبک و انقلابی به حساب می آیند . البته انقلابی بودن حافظ یک جور های دیگری ست نسبت به نیما . حافظ سنت شعری پیش از خودش را دگرگون نمی کند ، بلکه به آن غنا و عمق کم نظیری می بخشد و به لحاظ جمال شناختی به اوجش می‌رساند . دایره ی واژگانی حافظ چندان تفاوتی با مثلن دایره ی واژگانی سعدی ندارد و حتا تکنیک هایش هم مشابه است؛ منتها ظرافت خاصی در کاربرد این تکنیک ها توسط حافظ هست که در خیلی های دیگر به چشم نمی خورد. بزرگی حافظ در این است که اغلب آن شگردها را در شعرش چنان کامل می کند که به نام او ثبت می شود . در حالی که شعر نیما از این نظر چیز کاملن متفاوتی است . با شعر نیما نوعی گسست نگرشی در روند شعر فارسی ایجاد می شود که نتیجه اش تغییر قیافه ی شعر فارسی به شکلی بی سابقه است. واژه‌های به کار رفته در شعر نیما ( به ویژه در دوره ی آخر کارش ) 90 درصدش تازه است . البته اگر نپرسی که به این یکی عدد دقیق –این بار در مورد نیما- چه‌طور رسیده‌ام. [می‌خندد]‌. این یعنی نیما توانسته هم در حوزه نگاه و هم در قلمرو تکنیکال ، شعرش را از سنت شعر فارسی متمایز کند. 

اما پای‌داری و وام‌داری‌اش از سنت شعری ما را که نمی‌توانیم منکر شویم. می‌توانیم؟

هر شاعر مهم و تاثیر گذاری ناچار است چیزهایی را در شعر پیش از خودش کنار بگذارد و چیز هایی به جای آن ها بگذارد . این کم و زیاد کردن را من اصل ِ کار خلاقه می دانم و با این معیار است اگر می گویم فلان شاعر و شعرش پیشرو هست یا نیست . حالا اگر شما بیایید و مثلن شعر مرا با شعر نیما یا شاملو و فروغ و رویایی و هر یک از شاعران پیش از من مقایسه کنید و در این مقایسه، متوجه شوید که من چه از نظر نگرشی و چه از نظر تکنیکی ، نکات تازه ای به کار آن ها علاوه نکرده ام ، حق دارید بگویید فلانی ادعای بی خودی دارد. ما دو سه نفر شاعر خلاق جوان ، در سال های نیمه دوم دهه ی 70 ، متوجه شدیم که بین شعر ما و شعر پیش از ما ، تفاوت های مهم محتوایی و فرمی وجود دارد و این شد که شروع کردیم از "گسست" حرف زدن و تبیین این تفاوت ها و بر این اساس بود که من از تغییر نسل سخن گفتم . با این حال ، همان جور که گفتم ، در همین تجربه های اخیرم هم ریشه هایی وجود دارد که البته من نه می خواهم پنهانش کنم و نه می توانم . این ها چیزهایی ست که سنت شعری خود به خود تحمیل می کند . بدون چنین سنتی ، شاید امکان گفت و گو کلن منتفی شود و چیزی به نام نقد شعر افسانه ای بیش نباشد.

"ما دو سه نفر شاعر خلاق جوان" ! به کار گیری این عبارت قرار است نگاه ما را به ویژگی‌های مشابه در شعر این دو سه نفر برساند یا این که خلاقیت و دامن زدن به گسست از شعر قبل از دهه 70 را صرفا از همین دو سه نفر ناشی می‌دانید؟ 

حالا شاید بشود این "دو سه نفر" را کرد "شش هفت نفر" ! اصل مطلب این است که نمی شود توقع داشت در یک برهه ی زمانی ده تا بیست ساله ، ده ها شاعر بزرگ و طراز اول ظهور کند . بله ، در شعر و من و این دو سه نفر ، افق مشترکی به چشم می خورد که حاصل زیست و محیط زیست مشترک ماست . از سویی ، مطمئنم که شعر من با شعر فلانی و بهمانی تفاوت های مهمی دارد . آشکار کردن این مشابهت ها و مغایرت ها ، کار منتقدان و تحلیل گران شعر امروز است . با این حال ، چون نقد شعر ما در تمام این دو سه دهه دچار خواب خرگوشی بوده ، چاره ای نبود جز این که ما شاعران پیشرو حودمان آستین بالا بزنیم . اگر می بینید من کم و بیش زیاد تن به مصاحبه و گفت و گو می دهم در باره ی شعر ، دلیلش همین است ؛ وگرنه این ها که برای من نان و آب نمی شود ! من که یادم نمی آید هیچ روزنامه و نشریه ای برای این همه وقتی که من گذاشته ام برای حرف زدن و نوشتن از شعر ، پشیزی ریخته باشد در جیبم . نکند تو و روزنامه ی شرق می خواهید سنت شکنی کنید !؟ باری ، انقلابی که در ارکان نگرشی و زیبایی شناختی شعر فارسی در سال های گذشته افتاد ، هرگز نمی توانست فقط به میل و خواست این و آن شاعر رخ داده باشد . این خواست زندگی بود که چنین تغییر و تحول دوران سازی را موجب شد . در این باره ، پیش از این ها هم سخن فراوان گفته ام و ترجیح می دهم تکرار نکنم بحث از زمینه های تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی این دگرگونی را ، ولی تاکید می کنم که اگر به شعر های این تعداد شاعر انگشت شمار دقت کنید ، این دگرگونی و تحول را در شعر اینان بیشتر از شعر کسان دیگر می بینید . مضحک است اگر شاعری بیاید و ادعا کند که این انقلاب بنیادی ، امری تمامن خودآگاه و فردی بوده و مضحک تر این که بخواهد سکه ی تمام این ماجرا را به نام خودش بزند .

به نظر می رسد که پیش از شما هم کسانی چه در شعر جهان و چه شعر فارسی، طبع خود را در زمینه رفتار با ابزارهای بصری در شعر آزموده‌اند. زنده‌یاد طاهره صفارزاده یکی از وطنی‌هاست. گیوم آپولینر هم مصداق خارجی این مدعاست که به جای خیابان، کانسپتش را باران از کار در آورده است. این طور نیست یعنی؟

بله ، خروج از نظام شعر سطری و یا به عبارتی ، نوشتن و کتابت شعر در نرم غیر عادی ، سابقه ی درازی دارد . اما آن چه خواندیدنی را از تمام نمونه های دیگر ، نظیر شعر مشجر و کانکریت و کالیگرام و نقاشی – شعر و عکس – شعر و ... جدا می کند، در این واقعیت مهم نهفته است که آن تجربه ها اغلب معطوف به تزیین شعری بوده که در روال شعر سطری تولید شده بوده . ما که در هنر خطاطی خودمان با انواع و اقسام شعر نویسی های زیبا آشنا هستیم . چیزی که در خواندیدنی اهمیت دارد ، زبان زاد بودن فرم های گرافیکال است که قابل انطباق با موضوع های بیرونی نیست . اگر هم گاه تشابهی هست ، باز به خواست درونی شعر بر می گردد . به علاوه ، فرم های دیداری خواندیدنی چیزی از هستی شعر را در خودش دارد که اگر آن را از شعر (و بخش کلامی اش ) جدا بکنیم ، هستی کار تقلیل می یابد.
تمام ارزش زیبایی شناختی خواندیدنی به آن است که نظام مستبد شعر سطری را از بین می برد و اختیار خوابینش را به خوابیننده می دهد که از هر کجای کار دلش خواست بیاغازد و تازه در هر مواجهه ، می تواند این مسیر را به گونه ای دیگر و از ایستگاهی تازه از سر بگیرد . روایت در خواندیدنی از نو تعریف می شود ؛ هم چنان که فیزیک کلمه و کارکرد بصری اش . خواندیدنی نقش صفحه را به صحنه ارتقا می دهد و کلمه در آن ، نه فقط دالی بی جان که چیزی جاندار و ملموس است. 

برخی‌ها از حدود یک و نیم دهه قبل ، شروع کردند دامن زدن به بحث‌هایی مثل این که شعر ما روابط عمومی ندارد . برخی هم شعر جهان را دچار بحران می‌دانند . اما کم تر کسی ریشه‌های این وضعیت را در بحران چاپ و نشر و سیستم به شدت بیمار توزیع کتاب در کشور جست‌وجو کرده است. به این مدعیات چه طور پاسخ می‌دهید؟

اتفاقا من خودم جزو آن "کم تر کسان" بوده ام ! می توانم با افتخار بگویم که مهرداد فلاح ، از جمله اولین کسانی بوده که به بحران نشر و توزیع کتاب در کشور ما اشاره کرده و به ویژه به وضع اسفناک چاپ کتاب شعر و علی الخصوص شعر تجربی و رادیکال پرداخته است . سال 78 بود به گمانم که یادداشتی در روزنامه ی "صبح امروز" منشر کردم و نگاه غیر حرف ای و کاسبکارانه ی ناشران مان به شعر را به نقد کشیدم . بعد به گوشم رساندند که دوستان ناشر و از جمله آقای کیاییان ، از من ابراز دلخوری کرده اند ! اما چرا دلخور ؟ مگر دروغ گفته بودم ؟ بله ، می دانم که ناشران ما هم درگیر مشکلات عدیده ای هستن ، ولی در بیست سال گذشته بسیاری از همین "ناشران" ، خیلی هم چاق و چله شده اند ( گرچه مدام نق می زنند ! ) . من گفته بودم که کار نشر ، علاوه بر این کار کاری اقتصادی به حساب می آید ، کاری فرهنگی هم هست و ناشر نمی تواند دست روی دست بگذارد و یا چشم و گوش بسته تابع ذوق و سلیقه ی بازار باشد . تازه ، من به این بازاری که که می گویند ، شک دارم . وقتی کتاب شعر به صورتی حرفه ای چاپ نمی شود و بد تر از آن اصلن جایی در سیستم توزیع کتاب ندارد ، این دوستان از کجا پی برده اند که مثلن شعر خواننده ندارد !؟ شاید این صراحت و انتقاد های تند و تیز سبب شده است که من امروز و بعد از سی سال شعر نوشتن و حضور فعال در فضای ادبی کشور ، هنوز هم ناشر نداشته باشم و آخرین کتاب شعرم "بریم هواخوری" ، بیش از چهار سال روی دستم مانده باشد ! الان دو سال و نیم است که دو کتابم ( "و شاعر از آسمان به خیابان قدم گذاشت" که کتابی تحلیلی و نظری در باره ی شعر پیشرو دهه ی 70 است و گزینه شعرم به نام "شناسنامه های تازه می خواهند کلمات" ) در انتشارات نوید شیراز خاک می خورد . خوشبختانه هر دو تا مجوز هم گرفته اند!

این عبارت دهن پُر کُن «بحران شعر» چه‌طور؟ اصلا اعتقادی به آن دارید؟

اما این که به بحران شعر اعتقادی داشته باشیم یا نه ، این را نمی شود منکر شد که جایگاه و نقش اجتماعی شعر در دنیای امروز ، کم و بیش نامعلوم و مبهم است . در دنیای عمیقن مادی شده ای که در آن زندگی می کنیم ، به واقع معلوم نیست شعر چه کارکردی دارد . این برای من ِ شاعر هم نامشخص است . به قول اکتاویو پاز ، شعر و عشق در جامعه ی مدرن ، به ناچار "زیر زمینی" می شوند . البته شعر هرگز و در هیچ دوره ای هنری عام پسند نبوده ( اصلن مگر هنر عام پسند هم داریم !؟ ) ، ولی امروز چون بسیاری از کارکرد های جانبی شعر از آن سلب شده ، ارزش و اعتبار شعر فقط محدود به وجه هنری اش است و این امر احتمالن جمعیت مخاطبان شعر را از آن چه هم که بوده ، لاغر تر می کند . در دنیای رسانه ای امروز ، هنری که کارکرد های رسانه ای نداشته باشد ، طبعن به حاشیه رانده می شود . البته ، جایی ادعا کرده ام و الان هم تاکید می کنم : ملتی که با شاعرانش درست تا نکند ، واخورده و ذلیل خواهد شد و سرنوشت غم‌انگیزی دارد.

--------------
•عنوان گفت و گو سطری از شعر بلند «بُزنامه» از کتاب «بریم هواخوری» فلاح است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 10:49 AM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با مديا كاشيگر درباره رضا سيدحسيني‌

شرح‌ِ شرافت‌ِ سيد

 سيد حسيني‌، حافظه‌ زنده‌ تمام‌ ادبيات‌ كلاسيك‌ ايران‌ بود

این گفت‌وگو ۱۱ اردیبهشت در اولین سالمرگ رضا سیدحسینی در روزنامه شرق منتشر شد.  

مدیا کاشیگر شاید بیشتر به عنوان دست‌اندرکارِ جوایز ادبی شناخته شود و در مقام دبیر جوایزی چون «یلدا» در سال‌های آغازین دهه جاری و «روزی روزگاری»، تقریبا تنها جایزه سرپا مانده ادبیات غیروابسته ایران در این سال‌ها. اما جدا و قبل از این، او یکی از مهم‌ترین مترجمان فرانسه به فارسی است؛ خیلی‌ها هم با ترجمه «ابر شلوارپوش» مایاکوفسکی روس با نامش آشنا شدند. اما هیچ یک از این‌ها، بهانه‌ساز گفت‌وگوی حاضر نبوده‌است. حرف زدن با کاشیگر درباره مترجم فقید، زمانی معنا و جاذبه بیشتری می‌یابد که بدانی که او به اصطلاح کاربردی خودش- از «محشور»ترین افراد خانواده ادبیات ایران با رضا سیدحسینی است و علاوه بر سابقه همکاری ادبی و مطبوعاتی، دوستی نزدیکی هم با او داشته‌است. با این‌همه، وقتی از کارهای مشترک خود با سید می‌گوید، شرح جزئیات می‌طلبی تا قبل از آن‌که نام جریده‌ای ببرد یا مثلا- از سایه سنگین سید بر سر فلان ترجمه یا تالیف خود حرف بزند، دربیاید که «بحث می‌کردیم، بحث می‌کردیم، بحث می‌کردی‌ی‌ی‌‌ی‌ی‌م؛ سال‌ها بحث می‌کردیم؛ آن‌قدر بحث می‌کردیم که خسته می‌شدیم. صبر می‌کردیم و بعد، باز هم بحث می‌کردیم»! بعد از جدیت جاری در دکلماسیون، هر چه قدر هم که تلخی و عصبانیت در این مترجم شیرین بیان سراغ داشته باشی و لحن و بیان تند و خشم‌آسا -اما شمرده-‌اش در مصاحبه‌ای رادیویی‌ پیرامون یکی از ادوار جایزه «روزی روزگاری» هم اگر اولین تداعی ذهن‌ات باشد در واکنش به این نام نامتعارف مردانه، مدیا، باز هم برای دریغ از پیشنهاد گفت‌وگو که بخشی از حرفه‌ات هم هست-  تهی از ادله‌ای. بنا به اقوال متعدد و البته معتبر مثل نظرات به اختصار بیان شده مصاحبه شونده متن حاضر-، رضا سید حسینی برای ادبیات و به طور کلی علوم بشریِ ملتی که ما باشیم، در حکم گوهری بود و هست االبته هنوز هم. وقتی کنیه‌اش را شفاهی یا مکتوب- به زبان می‌آوری، نام به قاعده فرهیخته‌ای را صدا زده‌ای که به جهت تعدد مزیات علمی و انسانی‌، به حقیقی‌ترین معنای کلمه، بی‌نظیر است. هم از این روست که از همان صبح بهاری که خاکش کردند، بخش بزرگی از «ما»ی کثیر ادبیات ایران از تلخی سفر ابدی یک بی‌اندازه عزیز، به ناکامی دیگری رسید؛ عبارت از این باور ‌که در عین ناباوری، امیدها، همه، برای دستیابی به نظیر پیرمرد، پاک ناامید شده‌ است. شرح یک دنیا خوبی و خوبی و خوبی در نهاد سید فقید ادبیات معاصر ایران را به روایت مدیا بخوانید.

---

آقاي‌ كاشيگر؛ بناست‌ در اين‌ فرصت‌ برايمان‌ از زنده‌ياد رضا سيد حسيني‌ بگوييد و از اهميتش -یعني‌ درواقع‌ اهميت‌هايش-‌ در حوزه‌ عمومي‌ فرهنگ؛‌ سراپا گوش‌ایم.

سيد حسيني‌، اصولاً يك‌ انسان‌ چند وجهي‌ است‌. همان‌طور كه‌ در مراسم‌ تشييع‌ پيكرش‌ هم ‌گفتم‌، هر وجهي‌ از شخصيت او كافي‌ بود تا اين‌ انسان‌ جاودانه‌ شود.

قدري‌ بازش‌ ‌كنيد اين‌ وجوه‌ را لطفا.

بله‌، قصد همين‌ كار را دارم‌. ايشان‌ به‌عنوان‌ مترجم‌، گذشته‌ از اين‌ كه‌ غول‌هاي‌ قرن‌ بیستم، آدم‌هايي‌مثل‌ «مالرو» و ... را [از فرانسه‌] به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كرد، معرف‌ ادبيات‌ مدرن‌ قرن‌ 20 به‌ ايراني‌ها هم‌ بود. ازجمله‌ مي‌توان‌ به‌ ترجمه‌اي‌ كه‌ از «مارگريت‌ دوراس‌» انجام‌ داد، اشاره‌ كرد. به‌ عبارتي‌، ايشان‌ ضمن‌ اين‌ كه‌مترجم‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ از ادبيات‌ مدرن‌ قرن‌ گذشته‌ ترجمه‌ مي‌كند، فراموش‌ نمي‌كند كه‌ آثار‌ [ادبي] دیگری هم وجود دارد از جهان‌ كهن‌ كه‌ هنوز به فارسي‌ ترجمه‌ نشده‌ است‌. بنابراين‌ مي‌آيد و دست‌ به‌ كار ترجمه‌ اين‌آثار، يعني‌ آثاري‌ از دوران‌ كهن،‌ به‌ فارسي‌ مي‌شود.

از چه‌ زباني‌؟ صرفاً فرانسه‌؟

بله‌، فقط‌ فرانسه‌. شايد من‌ اجازه‌ نداشته‌ام‌ هرگز اين‌ حرف‌ را بزنم‌، اما حالا كه‌ ايشان‌ فوت‌ شده‌مي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ رضا سيد حسيني‌ به‌ خاطر حجب‌ِ ذاتي‌اش‌، فكر مي‌كرد كه‌ انگليسي‌ بلد نيست‌! درحالي‌ كه‌ انگليسي‌اش‌ هم‌ فوق‌العاده‌ بود.

شما در مقام‌ مترجم‌ انگليسي‌ اين‌ نظر را مي‌دهيد يا...؟

نه‌؛ من‌ هم‌ خودم‌ را مترجم‌ انگليسي‌ نمي‌دانم‌. اما به‌عنوان‌ كسي‌ كه‌ با چند زبان‌، محشور و  نزديك ‌است‌، مي‌توانم‌ گواهي‌ كنم‌ كه‌ رضا سيد حسيني  به‌ اندازه‌ي‌ مهارتش‌ در زبان‌ فرانسه‌ در تركي‌عثماني‌ و زبان‌ انگليسي‌ هم‌ متبحر بود. با اين‌ حال‌، ايشان‌ تا آخر عمر به‌ خود اجازه‌ نداد كه‌ جز اززبان‌ فرانسه‌ و تُركي‌ عثماني‌، از زبان‌ ديگري‌ كه‌ بلد بود ـ‌‌كه‌ انگليسي‌ باشد ـ ترجمه‌ كند.

رضا سيد حسيني‌ فقيد، آذري‌ زبان‌ بود و اصالتي‌ اردبيلي‌ داشت‌. قوميت‌ و زبان‌ مادري‌ سيد حسيني ‌چه‌ نقش‌ و تأثيري‌ در كار ادبي‌ و ترجمه‌ ايشان‌ داشت‌؟

من‌ آدم‌ نژادپرستي‌ نيستم‌ كه‌ فكر كنم‌ نژاد آدم‌ها تعيين‌كننده‌...

من‌ نگفتم‌ تعيين‌كننده‌ است، گفتم تاثیرگذار است و پرسیدم‌ این تاثیر تا چه‌ اندازه مشهود است در کار سید حسینی برای شما؟ تاثیر گذار هست اصلا؟

نه‌؛ سيد حسيني‌ اگر در يزد يا در اصفهان‌ يا در زاهدان‌ يا در آستارا يا در هر كجاي‌ديگري‌ هم‌ [به‌ جاي‌ اردبيل] متولد مي‌شد، همين‌ شخصيت‌ درخشاني‌ را مي‌داشت‌ كه‌ حالا از او بر جای مانده‌ است‌.

نه‌، نه‌. من‌ از تأثير اقليم‌ و زبان‌ مادري‌ حرف‌ مي‌زنم‌ كه‌ اجتناب‌ناپذير است‌. خُب‌، زبان«غیر» فارسی كه‌ يك‌ مترجم و عموما یک اديب‌ در آن‌ پای دارد یا در آن رشد كرده‌، نمي‌تواند در آثارش بي‌تأثير باشد. 

من‌ به‌ اين‌ سوال‌ شما پاسخ‌ نمي‌دهم‌،‌ چون‌ جوابش‌ نژادپرستانه‌ خواهد بود. آن‌ وقت‌ ممكن ‌است‌ به‌ خيلي‌هاي‌ ديگر بر بخورد! وگرنه مثلاً‌ دكتر محمد معين‌ را هم داریم - كه‌ اگر اشتباه‌ نكنم‌ اصالتاً گيلك‌ بود - و يكي‌از بزرگ‌ترين‌ كساني‌ بود زبان‌ فارسي‌ را عالي مي‌شناخت و به آن خدمت‌ها كرد‌.

بله‌؛ و اگر كسي‌ از منِ‌ گيلك‌ بخواهد كه‌ از تأثيرات‌ زبان‌ مادري‌ دكتر معين‌ در آثارش بگويم‌، سعی می‌کنم از این ویژگی به ‌وجوه‌ تفاوت‌ این شخصيت‌ با دیگران یعنی همکارانش برسم. برای نویسنده -مثلا- فارسی‌زبان، پاي‌ در زبان‌ِ ديگري‌ -جداي‌ از زبان فارسي‌- داشتن،‌ حُسن‌ است‌ آقاي‌ كاشيگر از نظر من‌؛ نه‌ ضعف‌.

خُب‌ بله‌؛ انسان‌هايي‌ كه‌ در دو زبان‌ بزرگ‌ مي‌شوند، اين‌ شانس‌ را دارند كه‌ از اين‌ جهت‌ بيشتر رشد كنند؛ اين‌ هست‌. ولي‌ نه‌ شرط‌ كافي‌ است‌ و نه‌ شرط‌ لازم‌.

بله‌؛ آيدين‌ آغداشلو مثلاً؛ منظور من‌ ضريب‌ استفاده‌ از اين‌ دو، سه یا چندگانگي‌ در مورد آدم‌هاست و در این‌جا سيدحسيني‌.

ببینید؛ يك‌ نفر ممكن‌ است‌ در رشت‌ به‌ دنيا بيايد از پدر يا مادري‌ آذري‌زبان‌ كه ببرندش‌ به اصفهان‌ و در آن‌جا بزرگ‌ شود و آخرش‌ هم‌ به‌ هيچ‌ جايي‌ نرسد.

خُب‌ ، من‌ كه‌ نگفتم‌ شرط‌ لازم‌ است‌ براي‌ به‌ جايی‌ رسيدن‌! اما معتقدم‌ كه‌ چه محتوايي ‌و چه ساختاري،‌ نمي‌شود منكر تأثير زبان‌ مادري‌ يك‌ نويسنده‌ بر آثار او شد. در مورد اكبر رادي‌ به عنوان مثال؛ منتقدي‌ نوشته‌ و اظهار تأسف‌ كرد از اين‌ كه‌ او،‌ اقبالِ خواندن و آموختنِ زبان‌ِ گيلكي‌ در مدرسه‌ را از دست‌ داده‌ است‌.

شما از كسي‌ مثال‌ زديد كه‌ مثل‌ خودِ سيد حسيني‌، يكي‌ از نوابغ‌ دوران‌ است‌. اكبر رادي‌ در مدرسه‌ چه‌ گيلكي‌ را ياد بگيرد، چه‌ نگيرد، ترديد نكنيد همان‌قدر استاد مسلم‌ زبان‌ گيلكي‌ است كه زبان فارسي.

حتی اگر به گیلکی چیزی ننوشته باشد؟

بله! همان‌طور كه ‌رضا سيدحسيني،‌ استاد مسلم‌ تركي‌ِ آذري‌ خودمان‌ هم‌ بود.

فكر نمي‌كنيد كه‌ مرز بين‌ زبان‌ها تا حدي‌ کمرنگ‌تر شده‌؟ اين‌ را از اتفاقات‌ بدیع زبانی ناشی از تاثیر یک زبان «غیر» در آثار شعری  و  قصوی فارسی در سال‌های اخیر هم می‌توان درک کرد. منظورم‌ اجرای‌ برخي ‌شگردهاي‌ پایدار در زبان‌ مادري‌ شاعران و نویسندگان غیر فارسی زبان است‌.

براي‌ اين‌كه‌ هم‌ اين‌ سوال‌، پاسخ‌ بگيرد و هم‌ بحث‌  از سيد حسيني‌ دور نشود، شما را احاله‌ مي‌دهم‌ به‌ مقاله‌اي كه‌ رومان یا‌كوبسون‌ در مورد گوگول‌ نوشته‌ و ئذ آن، از اين مي‌گويد كه بزرگ‌ترين‌ اقبال‌ ادبيات ‌روسيه‌ در قرن‌ نوزدهم اين‌ بود که یک اوكرايني‌ به نام گوگول که روسي‌ را خيلي‌ هم‌ بدحرف‌ مي‌زد، به يكي از بزرگ‌ترين‌ نويسندگان‌ روسيه‌، يعني‌ يكي از بزرگ‌ترين‌ نويسندگان روس‌زبان‌ بدل‌ شد.

بحث‌ خیلی خوبی است‌ و خوب‌تر اين‌ كه‌ بتوانيم‌ پرونده‌ای برای آن بگشاییم.

قطعا. به‌ هر حال‌ اكبر رادي‌ به‌عنوان ‌نويسنده‌ گيلك‌، رضا سيدحسيني‌ يا رضا براهني به‌عنوان‌ مترجم‌ و نويسنده يا شاعر آذري‌، نجف‌ دريابندري‌ به‌عنوان‌ مترجم‌ بوشهري‌ و خيلي‌هاي‌ ديگر از كساني‌ ازمردم و قوم‌هاي خارج‌ از پايتخت و اصالتاً نافارسي‌زبان، گذشته از زبان‌ بومي‌ خود، به حوزه زبان‌ فارسي‌ هم وارد شدند و بيش‌ترين خدمت‌ها را به‌ ‌زبان‌ فارسي كردند. حالا اين‌ كه‌ اين خدمات چه بوده‌، خود بحث‌ مفصلي‌ است‌؛ كه‌ بله‌، جا دارد در فرصتي‌ ديگر، پرونده‌اي ديگر به آن اختصاص دهيد.

متشكرم‌؛ سيد حسيني‌ را به‌طور غالب‌ به‌عنوان‌ يك‌ مترجم‌ فرانسه‌ -‌كه‌ متعلق‌ به‌ نسل‌ سوم‌ مترجمان ‌ماست-‌ مي‌شناسند. مي‌خواهيم‌ بدانيم‌ كه‌ اين‌ شخصيت‌ مهم‌ تاريخ‌ معاصر ادبيات‌ فارسي‌، آيا اهل ‌آزمودن‌ طبع‌ خود در عرصه‌هايي‌ مثل پديد آوردن‌ آثار شعري، قصوی یا دراماتيك‌ هم به‌ فارسي‌ بود يا نه‌!

سيدحسيني‌ آن‌قدر عاشق‌ ادبيات‌ فارسي‌ بود كه‌ تا جايي‌ كه‌ من‌ اطلاع‌ دارم‌، هرگز به‌ خودش‌ جرأت ‌نداد كه‌ شعر بنويسد.

از نسل‌ سيد حسيني‌، نسل‌ سوم‌ مترجمين‌ ايراني‌ بگوييد و از كساني‌ كه‌ در آن‌ دوره، قبل يا همراه او دست‌ به‌ كار برگرداندن‌ متون‌ غربي‌ به‌ فارسي‌ بوده‌اند.

این که قبل‌ يا به موازات او! نمي‌دانم‌؛ شايد بتوان‌ گفت‌ [همزمان] و همتراز محمد قاضي‌، سيد حسيني‌ حافظه‌ زنده‌ تمام ‌ادبيات‌ كلاسيك‌ ايران‌ است‌. جالب‌ اين‌ كه‌ بدانيد، محمد قاضي‌ هم‌ تهراني‌ نبود، كُرد بود [قه‌قه‌مي‌خندد]؛ فراموش‌ نشود كه‌ زبان‌ مادري‌اش‌ كردي‌ بوده‌ است‌. اين‌ را حتماً بنويس‌ [دوباره به همان صورت می‌خندد].

سليقه‌ سيد چه‌ طور بود؟ يعني‌ از كلاسيك‌ها كدام‌ها بيشتر به‌ پسندش‌ بود و به چه آثاری تعلق خاطر داشت؟

ببين‌؛ موافقي‌ سوال‌ را عوض‌ كنيم و بپرسيم‌ كه‌ رضا سيدحسينی‌ در عرصه‌ ادبيات‌ و علوم‌ انساني ‌به‌طور كل‌، به‌ چه‌ چيزي‌ تعلق‌ خاطر نداشت‌!؟ [می‌خندد] او همان‌ قدر با ادبيات‌ معاصر ايران‌ مانوس‌ و محشور بود، يعني‌ مثلاً همان‌قدر از شاعران‌ معاصر ايران‌ شعر حفظ‌ بود كه‌ از شاعران‌ كلاسيك‌ ما. همان‌ قدر متون‌ كلاسيك‌ ما را خوانده‌ بود كه‌ متون‌ معاصرمان‌ را. البته‌ در علوم‌ انساني‌ و فلسفه‌ هم‌، ایضا.

برگرديم‌ به‌ بحث‌ ترجمه‌. به‌ نظر شما كدام‌ ويژگي‌ها موجب‌ اهميت‌ آثار ترجمه‌ شده‌ سيد حسيني ‌است‌؟ منظورم‌ جداي‌ از اهميت‌ تاريخي‌ است‌ و بيشتر فنون‌ و شگردهاي‌ كار ترجمه‌ را مدنظر دارم‌.

ما آلان‌ با نسل‌ پنجم‌ مترجمان‌ ايراني‌ روبه‌رو هستيم‌. رضا سيد حسيني‌ يكي‌ از برجسته‌ترين‌ مترجمان‌ نسل‌سوم‌ بود؛ البته در دوران‌ مدرن‌. بارها گفته‌ام‌ كه‌ نسل‌ اول‌ مترجمان‌ ما را كساني‌ تشكيل‌ مي‌دادند كه‌ [عمدتاً] فرنگ‌ نرفته‌ بودند. يعني‌ اگر زبان‌ بلد بودند، آن‌ را در داخل‌ كشور فرا گرفته‌ بودند. فرانسه‌ را از طريق‌ آليانس ياد گرفته بودند و انگليسي‌ را به‌ واسطه‌ي‌ كار با ميسيونرهاي امريكايي يا انگليسي‌. رسالتي‌ كه‌ اين‌ نسل‌ از مترجمان‌ براي‌ خود تعريف‌كرده‌ بودند، رسالتي‌ خاص‌ بود به‌ نام‌ ايراني‌كردن‌ متن‌. اين‌ كار را مثلاً در ترجمه‌ بسيار درخشاني كه طسوجي از «هزارو يك‌ شب‌» ارائه‌ مي‌كند، مي‌بينيم‌. ترجمه‌ي‌ ميرزا حبيب‌ از«حاجي باباي اصفهاني» هم همين‌ ويژگي‌ِ خاص‌ دارد. اين‌ها سعي‌در ايراني‌ كردن‌ متن اصلی دارند. اين‌ است‌ كه «خسيس» مولير ترجمه مي‌شود، اسم آرپاگون هم مي‌شود يك اسم فارسي! يا در «ژيبلاس»،‌ اويلنسپيگل شوخ‌طبع معروفي كه بر سر مليتش همانقدر ميان چند ملت اروپايي دعواست كه بر سر مليت ملانصرالدين در اين سر دنيا بدل مي‌شود به عبيد زاكاني! [مي‌خندد].

این مترجمان در اين‌ رويكردشان چه‌قدر به‌ جهان‌ و رويدادهاي‌ متن‌ مبدا وفادار بودند؟

آنها به‌ متن‌ و [ضروریات] زبان‌ مبدا كار چندانی‌ نداشتند و مهم‌ برايشان‌ ايراني‌ كردن‌ متن‌ بود. يعني‌ زبان‌ مبدا، اهميت‌ چنداني‌ نداشت برای‌شان‌؛ بلكه‌ اصل‌ زبان‌ فارسي‌ بود.

نگرش‌ نسل‌ دوم‌ مترجمان‌ ايراني‌ اما ـ اگر اشتباه‌ نكنم‌ ـ قدري‌ متفاوت‌ باید بوده باشد.

در نسل‌ دوم،‌ حاصل اقدام عباس‌ ميرزا،‌پيدايش نسل جديدي از مترجمان است كه زبان مبدا را نه در ايران كه در همان كشور ياد گرفته‌اند، يعني مترجماني‌‌اند كه زبان‌ را به‌واسطه تحصيل در فرنگ، در همانجا ياد گرفته‌اند. براي اين نسل از مترجمان،‌ زبان‌ فارسي همچنان‌ اهمیت دارد: برخلاف مترجمان نسل اول كه دست‌بالا جهان را گشته‌اند،‌مترجمان نسل دوم در جهان تحصيل كرده‌اند.

منظورتان این است که‌ تجربه‌ زيست‌ شده‌ قابل‌ اتکایی در فرنگ‌ دارند دیگر. تجربه‌اي‌ كه‌ نسل‌ اولي‌ها نداشتند يا كمتر داشتند.

دقيقاً؛ و رضا سيد حسيني‌  به‌ هيچ‌ كدام‌ از اين‌ دو نسل‌ تعلق‌ ندارد! او نسل‌ سومي‌ است‌. نسلي‌ كه ‌علاوه‌ بر تجربه‌ زيست‌ شده، گاه رابطه‌ نزديكي‌ هم‌ با نويسندگان‌ آثار دارد. مثلاً سيد حسيني‌ علاوه‌ بر تجربه‌ زندگي‌ در فرانسه‌، خودِ نويسند‌ه‌اي‌ را كه‌ ترجمه‌ كارش‌ را به‌ دست‌ مي‌گرفته‌، مي‌شناخته‌ و بعضاً با او رابطه‌ نزديك‌ هم داشته‌است‌. يعني‌ راجع‌ به‌ متن‌، حواشي‌ متن‌ و هزار و يك‌ موضوع‌ ديگر با نويسنده‌ به‌زبان‌ اصلي‌، زبان‌ِ زمينه‌ متن‌، صحبت‌ كرده‌ است‌. كما اين‌ كه‌ سيد حسيني‌ در مصاحبه‌هايش‌ از مراودات ‌خود با نويسنده‌ مي‌گويد كه‌ مثلاً فلان‌ شب ياشار كمال يا ايو بون‌فوا برايم‌ اين‌ مساله‌ را توضيح‌ داد يا فلان‌ خاطره‌ را تعريف‌ كرد. به‌ عبارت‌ بهتر بايد گفت‌ كه‌ رضا سيد حسيني‌ فرهنگ‌ غرب‌ را زيسته‌؛ در عين‌ حال‌، فرهنگ‌ ايراني هم‌ فراموش‌اش‌ نشده‌. علاوه‌ بر اين‌ها با نويسنده‌ غربي‌ هم‌ بحث‌ و مجادله‌ كرده‌ است‌ و اگر مخالفتي‌ با او داشته‌ به‌ زبان‌ خود او، مخالفت‌اش‌ را مطرح‌ كرده‌ است‌. در حقيقت‌؛ نسل‌ سوم‌ مترجمان‌ ما، راه‌ را براي‌ نسل‌ بعد از خود باز مي‌كنند؛ نسل‌ چهارم؛ كه‌ بنده‌ يكي‌ از نمايندگان‌ آن‌ هستم‌. ما، یعنی نسل بنده، وقتی می‌خواهیم ترجمه کنیم، به جای این‌که در جاده مال‌رو نسل اول باشیم یا در جاده خاکی نسل دوم یا در جاده آسفالته نسل سوم، وارد بزرگ‌راهی می‌شویم که سیدحسینی و اساسا نسل سومی‌ها برای‌مان گشوده‌اند. این است ارزش کاری که رضا سید‌حسینی و هم‌نسلانش برای ترجمه ایران کرده‌اند. نسل بزرگی که از میان‌شان می‌توان به ابوالحسن نجفی، نجف دریابندری، زنده‌یاد مصطفی رحیمی و بسيار ديگر اشاره کرد.

برای هر فارسی زبانی که اهلیت ادبیات گستره فراوطنی‌ ادبیات است البته منظورم- را داشته باشد، خواندنی باید باشد قطعا نظری که مدیا کاشیگر در مورد مترجمان نسل بعد از خود مطرح می‌کند. شاخص‌ترین‌هایش کدامند به اعتقاد شما؟

از پیام یزدانجو بگیر تا نیکو سرخوش، تا -عرض بشود خدمت شما- افشین جهاندیده، تا امید مهرگان، سمیه نوروزی و خیلی‌های دیگر. این‌ها مترجمان نسل بعد از من هستند و بسیاري‌شان بسبار هم درخشان دارند کار می‌کنند. اگر در نسل‌های اول و دوم مثلا- 10 مترجم برجسته داریم، در نسل سوم گیرم- 20 تا، یا در نسل بنده به عنوان مثال- 40 تا، الان به جرات می‌توان گفت که دست کم 100 مترجم برجسته و شناخته شده داریم.

اگر فکر می‌کنید که وجوهی از شخصیت زنده‌یاد، ناگفته مانده که گفتن‌اش ضرورت دارد یا خواندن‌اش برای خواننده این گفت‌و‌گو خالی از لطف نیست، بفرمایید.

قطعا باقی مانده! چون من فقط چند جنبه مختصر از شخصیت سید حسینی را گفتم. ایشان یکی از بزرگ‌ترین سردبیرهای تاریخ ژورنالیسم ایران است با مجله وزین «سخن». همچنین یکی از بزرگ‌ترین کاشفان استعداد‌های ایران در زمینه‌ها و عرصه‌های مختلف نیز محسوب می‌شود. 

چه کسانی مثلا؟

از هوشنگ گلشیری بگیر تا جمال میرصادقی، تا بهرام صادقی و ...! همه این‌ها را برای اولین بار، رضا سید حسینی بود که به جامعه ایرانی معرفی کرد.

در کدام نشریات؟

در مورد جمال میرصادقی در سخن، در مورد بهرام صادقی هم اگر اشتباه نکنم- در همان سخن، در مورد هوشنگ گلشیری، کسی که ناشر یعنی انتشارات زمان را قانع کرد که شازده احتجاب را دربیاورد، رضا سید حسینی بود. این را هم بگویم که این اطلاعات که من الان دارم در این مصاحبه به شما می‌گویم، اطلاعات علنی نیست که کسی از آن مطلع بوده باشد: شايد فقط ده يا بيست نفر باشيم كه بدانيم كسي كه انتشارات زمان را قانع كرد كه شازده احتجاب را در بياورد،‌ رضا سیدحسینی بود.

متشکرم از این بابت از شما واقعا؛ و ابعاد دیگر شخصیت سید...؟

یک انسان فرهیخته همیشه به روز.

شما ظاهرا سابقه همکاری هم داشته‌اید با زنده‌یاد. همین‌طور است؟

بله؛ من حدود چهار پنج سال در نشریه «زیباشناحت» با ایشان کار کردم. شوراي نويسندگان،‌ دکتر عبادیان بود و رضا سید حسینی و بنده. سید حسینی همیشه به روز بود و همیشه آخرین اطلاعت موجود را داشت. یکی از بزرگ‌ترین آدم‌هایی بود که در زندگی‌ام دیده‌ام در زمینه بوطیقا و ریطوریقا. گذشته از همه این‌ها، رضا سیدحسینی، انسان بود؛ این مهم‌ترین ویژگی‌اش بود به نظر من. خلاصه این که رضا سید حسینی در عرصه‌هایی غیر از ادبیات، کمک‌هایی به افراد مختلف کرده که در نوع خود بی‌نظیر است. جالب‌تر این‌که هیچ کس از این کمک‌ها اطلاعی نداشته و ندارد. خلاصه این‌که در عرصه‌های مختلف در این کشور، آن‌قدر آدم مدیون رضا سید حسینی هست که حد ندارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 6:13 PM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با رضا عامري، مترجم عرب و منتقد - بخش پاياني

رمان جديد، جامع همه ژانرهای ادبی است


بخش پایانی گفت و گو با رضا عامری، اوایل اردیبهشت در صفحه ادبیات جهان روزنامه شرق منتشر شد

---

رضا عامري را به واسطه آثاري كه از عربي به فارسي برگردانده، به عنوان مترجم ادبيات عرب مي‌شناسند؛ اما اين مرد خوش‌سيماي عرب تبار آباداني مهاجر شيراز، جدا -و شايد مهم‌تر- از وجه مترجم شخصيت ادبي خود، يكي از مهم‌ترين منتقدان رمان جديد است. عامري و دو سه تن از نويسندگان و منتقدان هم‌انديش‌اش، دو سه سالي است كه جمعي ادبي تشكيل و به آن، لقب عام «كارگاه نقد» داده‌اند. آن‌ها اساس كارشان را بر فرهنگ مكتوب استوار كرده‌اند و بر اين باورند كه نقد فارسي زماني حرفي براي گفتن خواهد داشت كه بتواند نظريه انتقادي فارسي توليد (مكتوب) كند. متني كه به سال 86 با عنوان «درباره كارگاه نقد» در سه چهار نشريه ادبي كشور منتشر شد، در واقع شبه مانيفستِ اين كارگاه است كه اين طور آغاز مي‌شود: «انتقاد سنت مي‌خواهد. بيش از آن وضوح. هر چه نخواهد كارگاه مي‌خواهد و رفتاري انتقادي ميان اعضاي آن كارگاه تا در مباحثه‌ها و مصاحبت‌ها به اشتراكاتي در روش‌شناسي دسترسي يابد.» حرف‌هاي عامري در گفت‌وگوي حاضر نيز بر همان انتقادباوري و اعتقاد به ضرورت برخورداري از سنت انتقادي در راستاي توليد نظريه انتقادي ادبي دلالت دارد و پايداري اين منتقد جنوبي تبار در «كارگاه نقد» را به روشني نشان مي‌دهد. آثار منتشر شده او عبارتند از «نقشبندان قصه ايراني» (نقد آثار هوشنگ گلشيري)، «عرفان و سوررئاليسم» (عرفان شرق، عرفان غرب) اثر آدونیس، «پروانه آبي» رمان نور خاطر، «ميرامار» اثر نجيب  محفوظ و بالاخره کتابی که مبداء گفت‌وگوی حاضر بوده یعنی «صد نامه عاشقانه»، سروده نزار قباني. بخش نخست گفت‌وگو با رضا عامري، پنج‌شنبه گذشته از نظرتان گذشت. بخش دوم و پاياني آن را هم‌اكنون مي‌خوانيد.
---
از بحث در مورد سير طبيعي‌تر شعر عرب، يعني غيرطبيعي خواندن سير شعر معاصر فارسي، رسيديد به اين‌كه خاورميانه، روايت‌هاي خود را ننوشته است هنوز. انگار به ناخودآگاه، اين روايت را از فارسي توقع داريد.
[با لحنِ متعجب:] بارک‌الله، بارک‌الله [کمی مکث می‌کند] بارک‌الله. واقعا به این بُعد قضیه فکر نکرده بودم. بايد همین‌طور باشد که می‌گویید؛ من بی آن‌که بخواهم یا بدانم، از زبان فارسی که در سطح منطقه زبانی است کهن، ریشه‌دار و برخوردار از پیشینه و تاریخ کهن ادبی و به‌ ویژه شعری، توقع داشته‌ام که بار روایت‌های مهم و اصلی خاورمیانه را به دوش بگیرد. بله، واقعا انگار داشتم از زبان فارسی گله می‌کردم وقتی گفتم «خاور میانه نانوشته مانده و روایت‌های خود را ننوشته [است هنوز]».
خودآگاهانه چطور؟ یعنی الان که با آگاهی به این توقع فکر می‌کنید، دلایل ادبی هم برای آن قائل‌اید؟  
البته. مهم‌ترین دلیل، این‌که فارسی، زبانی روایی است و پيشينه روايي مهمي دارد. گاه در طول تاريخ به ويژه قرن‌هاي سه و چهار، بار داستان گويي در فرهنگ اسلامي را زبان فارسی به دوش کشيده است. مي توانيم نگاه کنيم به کتاب ابن جوزي یعنی «قصه و قصه‌گويي در اسلام» تا درک محدود آن روز اعراب از داستان‌گويي و بسته بودن نگاه‌شان نسبت به این مقوله را دريابيم. اما زبان فارسي  به گواه متون مهمی مانند شاهنامه‌ها، گاهنامه‌ها، جوامع‌الحکایات، خمسه نظامی، مثنوی معنوی و پشتوانه مهم و بی نظیری از داستان‌های عامیانه و متون تاریخی، دارای فرهنگ روايي بوده و این فرهنگ را در طول تاریخ، تکامل داده است.
شعرهای قبانی در کتاب «صد نامه عاشقانه» هم از حيث تغزل و ارزش ادبي، قابل ملاحظه است و هم جاذب اقبال عام. اجتماع این دو ویژگی به نظر شما چه قدر به ذات شعرهای نزار برمی‌گردد و تا چه اندازه به مهارت مترجم؟ زبان زمينه شعرها هم آیا به همين اندازه روان و رساناست در عربي؟
اگر حس مي شود زبان در نسخه فارسی «صدنامه عاشقانه» -اين طور که شما مي‌گویيد- روان و رهاست، پیش از این‌که به بحث ترجمه و کیفیت کار مترجم برسیم، باید بگویم که محصول زبانيت متن اصلی است؛ زبانیتی که در شعر عرب هم زلزله به پا کرده است.
یعنی می‌خواهید بگویید قبانی در حوزه زبان، نوآوری و کار ویژه‌ای انجام می‌دهد در این کتاب؟
بله. نزار شعر را از زبان رسمي و بلاغي رها می‌کند و خشکی ناشی از رسمیت را از آن می‌گیرد. او متن شعری را به زبان عاميانه نزديک می‌کند و اين بزرگترين دستاورد اوست. بخش مهمی از موفقیت نزار در مقام شاعر عاشقانه‌سرا به خاطر ریسک‌پذیری‌اش در حوزه زبان و کاربری از واژگانی است که شعرش را می‌سازند. او در انتخاب نوع و جنس واژه‌هایش محافظه‌کار نیست و این امر، ابتکارهایی را در شعر او رقم زده است. شاعری که توانسته با اعتماد به واژگانی جديد، شعرش را نو کند. ظرفیت‌های شعریِ بسیاری از کلماتی که قبانی در آثارش مورد استفاده قرار می‌دهد، پیش از او مورد توجه شاعران عرب نبود. تازگی‌های شعر نزار، زمانی خود را نشان می‌دهد که واژگان او پوسته و معيار رسمی را پس مي‌زنند. به اين معنا، نزار قبانی در زبان شعر، معيارشکني کرده و ابعاد جديدي به شعر عرب داده است. به هر حال زبان، همیشه تحت سیطره قدرت‌های سیاسی و فرهنگی یا رسمی بوده؛ به ویژه در عربی که می‌خواهد ذیلِ عنوانِ «هویت زبانی عرب» به نوعی 22 کشور را پوشش بدهد، عبور از رسمیت و رفتن به سوی عوام و لهجه‌های آن‌ها همیشه معضل ساز بوده است. به این معنا زبان رسمی ادبی در شعر امروز عرب به بازدارنده‌ای تبدیل شده و جلوی خلاقیت زبانی را گرفته. حال اين‌كه در عربی، رفتارهاي فرارونده از رسمیت زبانی در شعر، بیش از هر زبان زنده دیگر در دنیا می‌تواند مشکل آفرین باشد.
چرا؟ به خاطر پایدار بودن دین اسلام و متون مذهبی در آن؟
بله! زبان عربي ارتباط محکمي با متون مذهبي دارد. هر نوع معيارشکني و دست‌بردی مي توانست با ثابت‌هاي زباني الهي برخورد پيدا کند. این است که معتقدم نوآوری در زبان شعر عرب از هر زبان ديگري در جهان دشوارتر و خطیرتر است. البته باید گفت که چنین تکانه‌ای در شعر عرب را نبايد صرفا به نزار قباني تقليل داد و مختص شعر او دانست. مثلا کسی همچون يوسف الخال، بنيانگذار مجله «‌شعر»، به جِد، يکي از متجددان در حوزه زبان عربي بوده که لهجه و ویژگی‌های گویش لبناني را وارد شعر عرب کرده است. قدر مسلم، نظیر اين گونه حرکات در شعر عربي نادر است.
آيا مي‌پذيريد كه شعر فارسي -در وجه پيشرو خود البته- از بحران استبداد نحوي عبور كرده و با رسميتي كه گريبان شعر عرب را گرفته، روبه‌رو نيست؟
خُب، از این زاویه شعر معاصر فارسی و آنچه را که براهنی به عنوان «زبانیت» و آزادی تغییرات نحوی به آن پیشنهاد داده، قابل توجه است. براهني با پيشنهادهاي خود توانسته توسعی در رفتار با زبان شعری به وجود بیاورد. زبانيت، در واقع تبیین مبحث مهمی است که تاریخ، همیشه آن را به یاد خواهد آورد. امکاناتی که مثلا در زبان عربی به خاطر اِعراب گذاری کلمات و بافت نحوی، یعنی این که باید هر کلمه در وضعیت خاص خود، اِعراب خاصی را بپذیرد، میسر نیست!
متوجهم؛ مثلا اگر در فارسی شما با دیدن کلمه‌ای مانند «سبک» در حد فاصل میان دو مفهوم، یکی روش یا شیوه و دیگری کم‌وزن، با نوعی هرمنوتیک روبه رو می‌شوید، اِعراب در عربی، این سوءتفاهمِ فرارونده از معنا را منتفی می‌کند.  
دقیقا؛ همه چیز در عربی، تحت سیطره رسمیت است. این است که زبان عربی تاکنون نتوانسته از یکی از مهم ترین منابع  خلاقیت زبانی یعنی زبان کوچه و بازار، زباني كه منبع لایزال ترانه و شعر است، نصیبی ببرد. البته در ترانه‌های عربی به ویژه ترانه‌های فولکلوریک و خواننده‌های این گونه مانند «فیروز» و «میاده»، این ساخت‌شکنی زبانی صورت گرفته است و شاید این راز شکوفایی ترانه‌سرایی در عربی باشد. شاید از این زاویه ترانه‌سرایی عربی نسبت به شعر عرب آوانگاردتر به نظر برسد. چون عوام بر خلاف رسمی‌ها بزرگترین ساختارشکنان بوده‌اند. یعنی خود را در چارچوب ویژه‌ای محبوس نمی‌کنند. آن‌ها ناچارند احساسات خود را درباره عشق و مرگ، بی توجه به جریان آگاه، جریان رسمی، بیرون‌ریزی کنند.
به نظر می‌رسد شعر نزار در «صد نامه...» در عین برخورداری از ظرفیت‌های زبان عامیانه، از امکانات و ویژگی‌های زبان رسمی هم چندان بی‌بهره نیست: «کیستی ای زن؟/ خنجر فرو رفته در تاریخم!» یا «می‌خواستم خشم و کفر و آزادی را نشانت دهم/ شکست خوردم».
همین طور است. در جاهایی رسمیت غالب می‌شود. اگرچه تلفیقِ رسمیت و زبان عامیانه، ویژگی شعر اوست. اما به هر ترتيب شعر عرب، چنان که گفتيم، در نهايت نمي تواند از اين چارچوب رسمي بيرون برود. نحويت و ساختار زبان عربي با فارسي متفاوت است. عربی مثل فارسي تصريفي و ترکيبي نيست. به اين جهت جايگاه  فعل و فاعل و مفعول بايد حتما در چارچوب نحوي‌اش يعني با اِعراب گذاري و به شکلي پيشيني و با رعایت همه قواعد اجرا شود. يعني در زبان کتابت، شاعران همواره مجبور بوده‌اند در چارچوب بلاغي حرکت کنند و نزار هم نمي‌توانسته فراتر از اين کارهايي که کرده، برود. اما در مقیاس زبان عربی، او را یک ساختارشکن می‌دانم. چون مهم‌ترین روی‌کرد زبانی او در نزدیک کردن شعر به زبان عامیانه است. يا بگویيم در اختلاط و هم‌بافتگي زبان رسمي و زبان عاميانه. این هم‌بافتگی، عامل اساسی تاثيرگذاري وسيع شعر او است. نزار به اين معنا تعريفي تازه به زبان شعر عرب می‌دهد و زبان را قابل انعطاف‌تر و سبک‌بال‌تر مي‌کند. در بحث مي‌توانيم استناد کنيم به استقبال از شعرهايش توسط خوانندگان مختلف. از عبدالحليم حافظ فيروز و مياده تا کاظم‌الساحر و ...، تکثر خوانندگان شعر قبانی کاملا عیان است. عرب‌ها هنوز هم شب‌هاي شعرش را به خاطر دارند که تعداد شرکت کنندگان در آن از جمعيت تماشاگران مسابقات فوتبال هم بيشتر بود. هيچ شاعري مانند نزار بر ذائقه جمعي فرهنگ عربي اين اندازه تاثير نگذاشته است. اين ادعاي نزار عبث نيست که مي‌گويد «من زن را ازعروسکي تزييني که در کاخ‌ها بود و زير دندان خلفا بيرون کشيدم و به سوي نور بردم و  زندگي دوباره‌اي به او دادم.»
باشد؛ اما باید دید که این تاثیر چه ماهیت و مختصاتی داشته؟
به نظرم نزار توانسته ساختار استبدادي ذهنيت مردانه را از نظر فلسفي به هم بزند و انديشه را با تغزل خود به سوي سبکي و زيبايي حرکت دهد. ‌اين مساله به ويژه در شرق خيلي مهم است. این، ساختار استبدادی ذهن ماست که وادارمان می‌کند که برای پیشرفت خود و برای جاودانگی، دست به هر نوع خشونتی بزنیم و احیانا قربانی بدهیم.
مردمحوری شاعران در شعر ما هم بوده؛ حتی شعر زنان شاعر فارسی زبان تا قبل از فروغ، مشخصه‌ای که دال بر زنانگی شعر داشته باشد ندارد. نمونه‌اش شعر پروین اعتصامی که صدای برآمده از آن، صدای یک مرد محض است. 
بله؛ این در حالی است که شعر، جایگاه مهمی در فرهنگ ما داشته همیشه. در طول تاریخ، مردمحوری، همواره یک مشخصه بوده. ما جامعه‌ای بوده‌ایم که در آن شعر تقدیس مي‌شده و دیوان و اس و اساس ادبيت ما بوده است. اما اين شعريت، سرشار از مذکريت هم بوده. سرشار از منيت هم بوده. اين موضوع در شعر گذشته ما خود را به وضوح نشان مي‌دهد. شعر ما همواره حامل تقدس و اقتدار بوده است. به ويژه در عرفان. اين حاملگي، منفي است در شعر امروز. تعويض و تعدیل اين نگاه مذکر مي‌تواند بخشي از اين حافظه ما را به نفع جريان ديگري يعني مونثيت و به سوی نوعی تعادل و توازن پيش ببرد. همين‌طور که چند صدايي کردن شعر در اين مهم نيز تاثير دارد؛ تمرکززدايي از زبان خطابي، تعليمي و ميتو لوژيک هم. ‌شايد به همين خاطر است که نسل جديدتر شاعران به مساله‌اي چون فمينيسم نگاه دارد. يا این‌که امروز، شاعران زن، هم بین عرب‌ها و هم در زبان ما تشخص بيشتري يافته‌اند. این است که می‌گویم نزار بر ذهنیت عمومی جامعه عرب تاثیرگذار بوده. به ویژه نوع نگاه او به زن در این تاثیر گذاری، وجه شاخصی محسوب می‌شود.
با وجود همه اوصافی که شما از تاثیرگذاری و استبدادستیزی نزار به دست دادید، معتقدم که نگاه او به زن، نگاهی ابزاری است و بر خلاف مظاهر متجددانه جنس مقابل در شعرش، متمدنانه به زن نگاه نمی‌کند. چطور؟ از کدام نظرگاه به این نتیجه رسیدید؟
او هر گونه خاص بودن، میل به دیگریت و تفاوت و در مجموع، اختیاراتی را که ما امروز با نام عمومی «حقوق بشر» می‌شناسیم، تنها به مرد متعلق می‌داند. زن از نگاه قباني حتما باید «معمولی» باشد. بی‌اختیار باشد. زنی که معشوقه بودن یا نبودنش را هم نزار تشخیص می‌دهد نه خود او: «معشوقه‌ام باش/ سکوت کن». آيا این عینِ استبداد نیست؟
درست مي‌گويي؛ گاهی ما با ذهنيتي استبدادي در برخورد با زن روبه‌رو مي‌شويم. ‌اما اين استبداد در نهايت محصول شرايط دهه پنجاه و شصت ميلادي هم هست. هنوز استبداد شرقي قدرقدرت است. دموکراسي و چند صدايي، هنوز دورند! به اين معنا شاملو و آدونيس هم مستبدان بزرگي هستند.
قطعا همین طور است!
 به اين خاطر است که مي‌گویيم عصر «غول»‌هاي «زيبا» به سر رسيده. به این خاطر است که ديگر هيچ شاعري نمي‌تواند جايگاه اين غول‌ها را در اختيار بگيرد. شاعران امروز در سرگشتگي‌ها و بيغوله‌ها سفر مي‌کنند، نه در «قصر»ها. حکایت، شبيه همان قصر کافکا است. «مساح» به دنبال قصر مي‌رود و در نهايت به يک بيغوله مي‌رسد و به زندگي در آن تن مي‌دهد.
نمایشگاه کتاب تهران نزدیک است. جز دو کتابی که با ترجمه شما در غرفه‌های چشمه و ثالث عرضه می‌شود، آثار قابل به عرضی در حوزه ترجمه ادبیات عرب در نمایشگاه ارائه خواهد شد؟
بله. دوست خوبم «حمزه کوتي» همه آثار شاعر سوري «نوري الجراح» را به فارسي ترجمه کرده است که سه مجموعه از این شعرها در قالب سه کتاب به نام‌هاي «باغ ايراني»، «کودکي مرگ» و «باغ‌هاي هملت»‌ از سوی نشر افراز همين روزها –احتمالا در نمایشگاه کتاب- به بازار مي‌آيد.
خود ترجمه‌ها چطورند بی‌تعارف؟
کارهای خوبی‌اند. کوتی مترجم خوبی است  و پر کار و  به زبان هاي مقصد و مبدا مسلط است و کمي تجربه بيشتر کارهايش را عالي مي‌کند. انتشار این سه کتاب از شعرهای «نوري الجراح» که از شاعران مهم سوریه است، بدون شک اتفاق مهمی است که در ترجمه ادبیات عرب به فارسي رخ داده. يعني اولين بار است که شاعري عرب کارش به طور کامل ترجمه و معرفي شود. البته اين از ابتکارات ناشر هم هست. ‌ناشري که به طور جد، دست به روي ادبيات کشورهاي همسايه و خاورميانه گذاشته و اهميت اين بده‌بستان فرهنگي را دریافته و ارزش آن را مي‌داند. اميدوارم عکس اين مساله يعني ترجمه شعر و رمان معاصر فارسي به عربي هم سرعت بيشتري بگيرد. در اين جا به ويژه از آن هايي که در ترجمه آثار فارسي به عربي زحمت بسيار کشيده‌اند، مانند محمد حيدري، مهدي فرطوسي، طُرفي و دیگر همکاران آن‌ها و همه ازقلم افتاده‌ها درود مي‌فرستم. ضمن این‌که من در پاسخ به سوال شما در مورد شاعران مهم عرب، با اتکا به حافظه‌ام، چند نام معدود را متذکر شدم که الان که ساعتی از آن می‌گذرد، واقعا یادم رفته چه کسانی را گفته‌ام. فقط می‌دانم که چند شاعر شاخص اعم از زن و مرد، اسم‌شان جا افتاده. بنابراین کل نام‌هایی که در طول مصاحبه پراکنده به ذهنم رسید و یادداشت کردم را یک بار دیگر می‌گویم. گذشته از نزار قبانی و آدونیس و محمود درويش که در ایران شناخته شده‌ترند، از دیگر شاعران مطرح عرب  باید نام ببرم از خليل الحاوي،  سعدي يوسف، سعيد عقل، ، سليم برکات، محمد بنيّس، احمد مطر، ‌بلندالحيدري، جمال جمعه و... همچنین در میان شاعره‌ها عنايه جابر، جمانه حداد، ژاکلين سلامه، پروين حبيب و...
در ذکر این‌نام‌ها چه ویژگی یا ویژگی‌هایی موجب جلب نظر شما می‌شود. آیا دلیل مشترکی در مورد همه آن‌ها وجود دارد؟
البته هر شاعر مهمی، استقلال خاص خودش را دارد و به قول معروف، مثل هیچ شاعر دیگری نیست؛ اما طبعا اشتراکاتی هم بین این شاعران وجود دارد همان‌طور که بین هر آن دو شاعری که مد نظر یک منتقد می‌توانند باشد، وجوه مشترک هست. نام بردن از این شاعرها و شاعره‌های عرب در گفت‌وگو با شما، دقیقا به خاطر وجه اشتراک‌شان با هم است و نه ناظر بر وجه مشخصه هر کدام نسبت به بقیه. این‌ها که نام بردم به اين علت شاعران خوبی‌اند از نظر من که همه‌شان بلااستثناء، اهل سرپیچی‌اند. آن‌ها در مقام شاعر از دستگاه معتمد بر داده‌هاي زباني مرتبط با زندگي واقعي و تجربي روزانه و تاويل مستند به داده‌هاي بلاغي آماده و مرتبط با تخيل گذشتگاني/عرفاني و قواعد متداول و بازدارنده دیگر سر پيچيده‌اند. و انديشه و مساله (پروبلمي)ای در شعر شان حضور دارد. این را من مهم‌ترین ویژگی یک شاعر می‌دانم در هر زبانی.
از اين تلقي که تخصصي شدن شعر مستلزم جايگزيني رمان به جاي آن در جامعه و نزد مردم است، سر در نمي‌آورم. مگر ادبيات تابع اراده عمومي است؟
منظورم اين است که رمان این امکان را دارد که دیگر ژانرها را در خود بپذیرد و یا در خود استحاله کند مثلا شعر را و سینما را و روزنامه‌نگاري را و هایپرتکست (اَبَر متن) را و صداهای مختلف تا انتهای کوچه و بازا را. هيچ ژانري جامع همه اين امكانات نيست. به این معنا رمان، مهم‌ترين، شاخص‌ترین و تاثیر گذار‌ترین شکل ادبی است! بتابراین چه بخواهيم چه نخواهيم ژانر مسلط امروز رمان است. اين موقعيت به رمان اين امکان را مي‌دهد که هر کاري بکند. هستي شناسي رمان بدل به هستي شناسي فلسفي شده و می‌تواند خلاءهای فلسفی ما را پُرکند. بر این مبناست كه می‌گویم با توجه به بحران‌های منطقه ما و با توجه به معضل‌های آن، رمان آینده جهان از دل منطقه خاورمیانه بیرون می آید.
«آدونيس خواني در تهران» ديگر كتاب‌تان كه به تازگي چاپ شده، خود می‌تواند موضوع گفت‌وگوی دیگری باشد. فعلا قدری درباه آن توضیح بدهید.
اين کتاب از سوي نشر ثالث چاپ شده است. شامل گفت‌وگويي طولاني با آدونيس است و ترجمه چهار شعر بلند او و دو سه تا مقاله پيرامون او و در باره در ايران بودنش.
و کارهایی که در آینده منتشر خواهید کرد کدام‌اند؟
من کتابي را در سه مجلد به نام «سر چشمه‌هاي روايت و بوطيقاي رمان فارسي» آماده نشر دارم که جلد نخست آن «روايت کهن »‌، جلد دوم «‌نظريه هايي در باره رمان معاصر فارسي» و جلد سوم نقد و تحليلي بر «بيست رمان معاصر فارسي» نام دارند. این بیست رمان، آن‌هایی هستند که من معتقدم که می‌توان به آن‌ها «کارهاي ايراني» گفت. کتابي هم درباره « رضا براهني » آماده کرده‌ام. علاوه بر این‌ها جلد دوم «نقشبندان قصه ايراني» که نقد آثار هوشنگ گلشيري است هم آماده چاپ است. «صد سال رمان عرب» نیز کتاب دیگری است که در آینده قصد چاپ آن را دارم. در حوزه ترجمه هم حدود شش هفت رمان عرب را آماده کرده‌ام که ظاهرا در حال انتشارند. این رمان‌ها عبارتند از «موسم هجرت به سوي شمال» نوشته ‌طيب صالح، «خاطره تن» اثر احلام مستغانمي، «خاطرات دايناسور» به قلم مونس الرزاز، «وراجي روي نيل» نوشته نجيب محفوظ و «مملکه الغرباء» رمانی از الياس خوري و یکی دو رمان دیگر.


+ نوشته شده در  جمعه 14 خرداد1389ساعت 6:8 PM  توسط بهنام ناصری  | 

گفت‌وگو با رضا عامری، مترجم عرب و منتقد-بخش نخست

خاور میانه روایت‌هایش را ننوشته است

اين گفت‌وگو امروز (پنجشنبه، دوم ارديبهشت) در صفحه ادبيات جهان روزنامه شرق منتشر شد

متولد غير رسمي 1334 است؛ در اوج گرماي شهريور یا همان خرماپزان یا به قول او « قيٌظ ». می‌گوید: «تولد ثبت شده يا رسمي ام 1332 است . زبان رسمي ام فارسي. ولي زبان واقعي‌ام عربي. حقوق قضايي خوانده‌ام در دانشگاه تهران. اما ليسانسم ادبيات عرب از دانشگاه آزاد اسلامي شيراز است.»
بله، رضا –یا به اصطلاح خودش در خطاب دوستان: شیخ- عامری، استخدام آموزش و پرورش بوده و مشغول معلمي؛ اما الان کارش حسابداري در يک شرکت خصوصي است! می‌گوید: من هم مثل شخصيت کافکا دنبال «قصر» بودم، ‌اما به بيغوله رسيدم. چند روز پيش با «‌عزالدين المناصره » شاعر و ناقد فلسطيني ملاقاتي داشتم در تهران -البته من از همه پايتخت‌هاي جهان فقط تهران را ديده ام- وقتي از حال و روزم پرسيد و داستان زندگي‌ام را گفتم حس کردم من فلسطيني‌ام نه او. دو تا دفتر داشت يکي در کاليفرنيا و يکي در اردن و استاد دانشگاه در ايالات متحده و اردن بود. وقتي از کارم پرسيد و پاسخش را گرفت، وارفت.»
کتاب «صد نامه عاشقانه» که مجموعه‌ای از شعرهای تغزلی نزار قبانی است، اخیرا با نشر چشمه سیده. همچنین نشر ثالث، یکی دو روزی است « آدونيس خواني در تهران » را با ترجمه رضا عامری منتشر کرده است. با او به این دو بهانه گفت‌وگو کردم.


شاعران و منتقدان نقاط مختلفی از دنیا معتقدند که شعر امروز دچار یک بحران جهانی است. شما به عنوان مترجم آثار ادبیات عرب، آیا با قائلین به این نظر در مورد شعر عرب موافقید؟
این طور به نظر نمی‌رسد. اعراب هنوز شاعران بزرگي دارند . آدونيس هست. سعدي يوسف هست. هنوز محمود درويش و نزار قباني خوانندگان خودشان را دارند. شعر [معاصر]عرب، سير طبيعي‌تري نسبت به شعر ما داشته است. چون با سنت ستيزي آغاز نکرده است. شعر عرب «‌الکتاب » ‌آدونيس را دارد که گفت‌وگوی مهمي است با سنت و تاريخ. شعرهاي «الجداريه» ‌محمود درويش را دارد که در آن، نوعي فضای پسااستعماری وارد شعر شده است. همین طور شعرهاي سعدي يوسف را که به یک جور مارکسيستِ نو متصل است. به این‌ها بیافزایید شاعرانی مانند سعيد عقل، جمال جمعه، نوري جراح، ... و بالاخره، قبانی را. نزار شاعرآوارنگاردي است که تغزل را به روز کرده و هنوز در حافظه مردمش زنده است.
زنان شاعر عرب زبان چه‌طور؟ آثار کدام شاعران زن عرب مهم است به نظر شما؟
عنايه جابر، جمانه حداد و ژاکلين، شاعره‌هايي‌اند که اهميت زيادي دارند.
شما سیر معاصر شعر عرب را نسبت به شعر ما طبیعی‌تر می‌دانید؛ دلایل‌تان در این مدعا کدامند؟ 
شعرما از دل سنت در آمده , اما مسيرش سنت زدايي شده است. شعر ما بي آنکه خود را وارد تاريخ و اسطوره کند و بي آن که روايت هاي بزرگ خودر ا سروده و گفته باشد. در مسيري افتاده که دارد ‌روايت‌هاي بزرگ ‌را حذف مي کند. ما از پست‌مدرن همين را گرفته‌ايم فقط انگار. حال آن که خاورميانه، مرکز همين روايت‌هاي بزرگ است که ما نمي بينيم. خاورميانه هنوز روايت‌هايش را ننوشته؛ خاورميانه نانوشته مانده است.
باور به جدی بودن بحران در اواخر دهه شصت اوایل دهه هفتاد بود که تحولاتی را در شعر ما رقم زد. اما برخی مثل جنابعالی هنوز معتقد به وجود بحران هستند در شعر امروز فارسی. آیا شما دامنه اصلاحات و تحولات شعری در دهه هفتاد را محدود می‌دانید؟
ما در دهه هفتاد از يک بحران بيرون آمديم و در بحران ديگري افتاديم.. شعر دهه هفتاد ما متاسفانه  يک روايت بيشتر نداشت. آن هم روايت براهني بود. نه کسي [تاکنون] از براهني فراروي کرده و نه حتی کسي توانسته او را ادامه دهد. اين را با توجه به کتاب اخير علی باباچاهي که «پيکاسو در آب‌های خليج فارس» نام دارد و نیز کارهاي -به اصطلاح- «خوانديدني» مهرداد فلاح مي‌گويم. منظورم اين است که من باباچاهیِ «نم‌نم بارانم» و فلاح دهه هفتاد را بيشتر مي‌پسندم. آتن شعرها مي‌توانستند به حافظه شعري ما تا حدودي کمک کنند. اما شعرهاي امروز اين دو شاعر به طور مثال، معتقدم دارد حافظه شعري ما را تخليه مي کند.
چه تعبیرغریبی! تخلیه حافظه شعری توسط شعرهای یک، دو یا چند شاعر چگونه ممکن است؟
می‌خواهم  بگویم که این شعرها نمی‌توانند نقشي در ايجاد فرهنگ بازي کنند. البته اخيرا شعري از فلاح خواندم که تجربه‌هايي جوان و آوانگارد داشت. از براهني هم که من چيز تازه اي نديده ام راستش. همه اين جريان‌ها نشان دهنده اين است که يک چارچوب ادبي شعري و نه علمي بر نقد ما مسلط شده است که ريشه در واقعِ فرهنگي ما دارد و متاسفانه با قرائت‌های این روزها از اندیشه موسوم به پست‌مدرن هم همگرايي نشان مي‌هد گاهی. چون شعر جايگاه مهمي در فرهنگ ما داشته است همیشه. فکر مي کنم اگر ما در مساله فرهنگي‌مان دقت کنيم که گفتيم شعر در آن پايگاه مستحکم‌تری داشته است، می‌بینیم رويکرد هاعکس شده؛ يعني شعر ما بيشتر از آن چه بايد به طرف غرب رفته است. بعد مدعي هستيم که مي خواهيم براي شعر جهان نظريه بدهيم! به جايش   حوزه رمان ايراني به نظرم  دغدغه‌هاي  بومي‌تري پيدا کرده است.
چرا؟ مگر بر سر این اين گذشته و فرهنگ و سنت ادبي چه آمده؟
خُب، از يک سو واکنش ما در آغاز اين يک‌صد ساله «‌سنت گريزي‌» بوده است و حالا هم از زاويه سياسي «‌سنت مضاد» شده ايم انگار. اين جريان‌ها جاده را صاف کرده تا رويکرد اهم ما بشود «‌غرب».
قبول دارم؛ و خیلی‌ها این وسط با یک گزاره مجعول، عمدتا به ناخودآگاه سعی در ندیدن شدت بحران دارند و نمی‌خواهند ببینند انگار که فرصت‌ها در عصر شتابِ فرایندها یکی پس از دیگری دارند از دست می‌‌روند.
بله؛ تجربه پديده اي  آزما يشگاهي نيست که بخواهيم در هر شعر يک نمونه تازه از آن را ثبت کنيم. شعر در هر زبانی، وام‌دار تاریخ آن زبان اسثت و جدای از شعر گذشته نیست. شعر موفق در گونه‌ای بينامتنيت رقم مي‌خورد. ‌همان اتصال و انفصال. همان پيوست و گسست که در انديشه‌هاي ناقدي چون جرجاني هم وجود داشته. جرجاني تلويحا مي گويد که شعر يک مرجع فرهنگي است که با حافظه زباني و شعري ما تعامل  دارد تا آن را فراموش کند يا چنان از آن پر شود تا با آن به اختلاف بلرسد. پس هر شعر يا هر جريان شعري بايد ابتدا بتواند استقرار فرهنگي پيدا کند، با مخاطبان تعامل داشته باشد تا بعد بتواند فراروي کند. ما احتياج به نقد هاي از زاويه  مخاطب داريم، نه کليتي به نام «ادبيت» که بار غير علمي نقد ما را روز به روز بيشتر کرده است. ما هنوز براي علمي شدن نقدمان احتياج به زبان شناسي، ‌مردم شناسي، روانشناسي و جامعه شناسي داريم.
فکر نمی‌کنید این همه حاجت اجابت نشده قائل بودن برای شعر، تنداعی کننده یاس مطلق است؟ شما تلویحا دارید می‌گویید برون‌رفت از بحران در عصر حاضر ممکن نیست. چه خوابی برای عوام و خواص شعر معاصر فارسی و مرز میان‌شان دیده‌اید؟
ببينيد شايد ما بتوانيم اين طوري خيال خود را با يک پاسخ کلي راحت  کنيم. یعنی بگوییم شعر متعلق به خواص شده. شايد اين‌ طور بتوانيم به تخصصي شدن شعر کمک کنيم و شعر را به صورت مناسک خاص گروهي که الان هم مشاهده کنيم در آوریم. کسي هم شايد با آن تعارضي نداشته باشد. ولي اين وضعیت هم شرايط ويژه‌اي نياز دارد که در رصيد ما نيست فعلا. چند شاعر بزرگ مي خواهد.  يا حداقل اين‌که شرايطي به‌وجود آمده باشد که «رمان» بتواند جايگاه خالي شعر را در جامعه  پر کند. يعني همان طور که تقريبا درکشورهاي راقيه است  و بعد بايد بگویيم که دور، دور رمان است. اما باز اين هم مستلزم آن است که ما رمان‌نويسان بزرگي داشته باشيم که متاسفانه نداريم. ببينيد شعر ما به سوي  « زبانيت » محض و  « فرم » محض دارد حرکت مي کند .. در اين حرکت توجهي هم به دلالت و معنا ندارد ... خوب اين يعني که « مضمون » جايگاهي ندارد . حالا با اين فرض ها چگونه مي توانيم حرکت کنيم ,‌نقد ما که استقلال و تميزي از مفاهيم اروپايي ندارد , مضمون هم نمي خواهد تاثير پذيري اي از فرهنگ ايراني داشته باشد .. ( يعني مثلا در رمان ما به قول ( گفتمان ) تکيه داريم . نه به داستان يا حکايت ) .. اين طوري مساله خيلي مشکل مي شود .. يعني نهايت اين مي شود که ما نقد ما بر روي فرم متمرکز شده است ... با اين که مي دانيم که فرم بدون دلالت نيست و هم مي دانيم که اسقاط اين دلالت يا استحاله اثر ادبي به فرم و جدا کردنش از معاني هم نا ممکن است! اين جوري است که به نظرگاهي مي رسيم که غرب را به اعتبار يک کل نگاه مي کند و ميانه معرفت و به کار گيري آن خلط مبحث بوجود مي آوريم  .. اين طوري به اين جا مي رسيم که همه کوشش و جهد ما به نقل است بدون آنکه عملا براي استفاده از مصادر فرهنگي و سنتي خود کوششي کرده باشيم. اين در هم تنيدگي فرهنگي براي امروز يا استفاده از فرهنگ غير بايستي از جا يگاه معرفت به هويت فرهنگي ما و ويژگي هاي آن و روابطش با واقع اجتماعي – تاريخي اتفاق بيفتد , در غير اين صورت راهي به دهي نمي برد .  .. يعني و قتي مي خواهيم نعل به نعل مفاهيم و اصطلاحات غربي حرکت کنيم ..  نا چاريم تبديل به يک ديکتاتور کوچک شويم و به مردم بگوييم :‌« يا بيا با يزيد بيعت کن / يا برو کنگاور زراعت کن»! يعني ذوق خواص که بايستي در ارتباط با ذوق عوام خوانده شود , بر   خوانش متون ما سلطه يافته است ..  و اين همان چيزي است که اگر به مفهوم نقد در ايران انديشه مي کرديم , شکل ديگري به خود مي گرفت .. يعني ما هم با بحران خوانش روبرو هستيم هم با بحران خواننده خوب. در نقد هم كه مي‌خواهيم بر اساس الگو هاي آن طرف آب حرکت کنيم.  بدون اين که به ويژگي‌ها و به بافت خودي توجه داشته باشيم. اين طوري ممکن است ما يک شعر خاصه بوجود بياوريم که حتي بتواند زيبا شناسي هم تعيين کند، ‌اما تاثير ي روي جامعه نخواهد داشت.
اما ادبيات كه نظام سياسي نيست.
بله؛ ادبيات معادل آن چه که مي گوئيم نظام سياسي، نيست. اگرچه ابعاد سياسي دارد؛ اما مستهلک گرداندن مفاهيم نظام سياسي يا محدود کردن ادبيات با آن، به نفع ادبيات نيست.
تغزل چطور؟
فکر نمي کنم دوران ما با تغزل ميانه اي چندان داشته باشد، همچنان که دارد.
پس چرا شما به طرف نزار رفته ايد ؟
اين ها مال زماني بود که هيچ کاري نمي توانستم بکنم. اين‌ها محصول کابوس‌هاي‌ جنگ است. مي خواستم با اين دربدري و ترجمه از  کابوس‌هاي خودم انتقام بگيرم و خودم را سرگرم کنم. اين‌ها را به اين خاطر مي‌گويم که امروزه کساني مانند «‌نزار قباني» در اينجا نوعي بده بستان بازار و نشر شده‌اند. بي آن‌که آن تماميت يک شاعر مثل نزار و آن اوانگارديسم او که  فراروي از تغزل و مليت و پدرسالاري و زبان سالاري رسمي بوده مد نظر قرار گيرد. به ياد مي آورم که تازه جنگ تمام شده بود و در اهواز به نعيم موسوي برخوردم که عاشق نزار بود و مترجم او و با نزار هم روابطي از راه دور داشت. من هم ديدم که عاشقم و بايد شعرهاي عاشقانه بخوانم و بنويسم. طبعا امروز از اين زاويه به سوي ترجمه نمي روم.
تفاوت تغزٌل قباني با شعر هاي عاشقانه شاعران -حتي آوانگارد ما- همانطور که خودتان قبلا گفتيد در زنده، ملموس و بي فاصله بودن معشوق است. اين، تنها ويژگي شعر قباني است يا خاصيت تغزلي شعر عرب؟
گفتم که نزار از شعر تغزلي عرب فراروي کرده و نو آوري هاي زيادي در آن کرده است. به اين لحاظ و ملاحظات ديگر. شعر منحصر به فردي است و به خاطر همين ويژگي او را شاعر زن يا شاعر عشق نا ميده‌اند. نمي‌دانم شايد محدوده شعر کوچک است که تنها قباني شاعر عشق محسوب مي شود. شايد هم عشق از صفحات شعرها به سوي صفحات رمان‌ها حرکت کرده است. شايد هم شعر در بحران باشد. چون مساله‌اي به نام «‌جنسيت» هم به آن اضافه شده و جنسيت کالايي شده بر در هر دکان تصويري امروز. همين‌طور البته «‌ليبيدو»‌ فرويدي. شايد همين ويژگي است که مي تواند , عشق را از تمي عادي در همه جريان هاي شعري به يک تم واحد در يک شاعر بدل کند. منظورم اين است که تم عشق به هر حال در شعر اکثر شاعران بوده است. عشق هميشه بوده؛ مثل مرگ و کينه و جنگ وصلح و تولد و مفاهيم اينچنيني. اما نزار از اين تعريفات و مقولات بالاتر است. او شاعري است که بر همه شاعران پس از خود تاثير جدي گذاشته است. حتي بر روي آدونيس.
بنابراين شما او را منحصر به فرد مي‌دانيد ديگر!؟
بله قباني منحصر به فرد است چون بسامد يک تم « عشق » در آثار او بيش از شعراي ديگر است و تنها کسي که از زاويه عشق تني به او در عرب ها نزديک است , « صلاح عبدالصبور» است. عبدالصبور هم مانند نزار جزئيات عادي را در تعبير استفاده مي کند. ‌مسائل روزمره، اشياء روزمره  و تحليل شرايط رواني پيچيده و مرکب انسان. واقعيت اين که درسنت شعري زبان عربي هم تقريبا شبيه زبان  فارسي اشياء نه به ازاي خود يا موقعيتي که در آن هستند , بلکه به ازاي مفاهيم اولي مانند اسطوره و حماسه و مذهب, طبيعت  .. نگريسته مي شدند . و بدين سبب وجه تشبيهي و استعاريشان بسيار بالا بوده است. در زبان فارسي  حتي در آثاري چون  ليلي و مجنون و هفت پيکر نظامي، با اين که نظامي شاعري دنيايي‌تر (مادي تر) است، با اين همه، اين مابه ازاها حضور دارند. با اين منطق استعاري  مي توانيم بگوئيم نزار زن را از ما به ازاهاي تاريخي , اسطوره اي و عرفاني خود تهي مي کند و لباسي امروزي به او مي پو شاند .. و بدين سان شعر خود را مدرن مي کند .. او بيش از آن که از واژگان کلاسيک استفاده کند , زبان خود را به طرف امروز مي برد و اگر بپذيريم بخشي از تحول مدرنيته اي در شعر مديون نو شدن زبان است , نزار زبان را به اين معنا نو مي کند .. و از آن هاله هاي عرفاني و مذهبي و اسطوره اي ايش سا ختار زدايي يا تقدس زدايي مي کند .. نزار مي گويد : «همه زندگي‌ام اشتياق به واژگان تازه است» يا «در جوف همه صدف‌ها به دنبال واژه عشقي هستم که  بر زبان نيامده است». همين است که به دنبال واژگان تازه مي‌گردد. واژه‌هايي مانند مانيکور و روژ و قسمت هاي مختلف لباس‌هاي زنانه، سينه و کمر و گونه و دهان و پا و ساق پا و ناخن و انگشت و ...! اين كلمات در شعهر نزار قباني، بسامد بسيار بالايي دارد.
يعني هيچ يك از بقيه شاعران عرب شباهتي از اين منظر كه گفتيد با او ندارند؟
نته، الباقي شعراي عرب تقريبا به او شباهتي ندارند. مثلا کسي چون آدونيس نگاهش به  عشق عارفانه است. يا بهتر است بگوييم شبيه «سوررئاليست»هاست که علقه‌هاي زيادي به آن ها دارد و در کتابش « سوررئاليسم و عرفان» هم ديده ايم. شعري و زني  که حاوي همه عجايب هستي است. مونثيتي که مرکز جهان است و بر انگيزاننده نيروهاي آگاه و تکانه‌هاي حسي نا خودآگاهانه  است. به خاطر اين شگفتي زن است که عشق و مرگ در آثار او (آدونيس) يکي مي شوند. عاشقيدن مرگيدن مي شود. عاشقي، مردن مي شود. يا کسي چون البياتي که عشق به زن را نيرويي  وحدت دهنده مي بيند.‌ وحدت  بين شاعر و هستي و بر اين منوال نگاهي اسطوره‌اي به زن دارد ‌و زن را ما به ازاي معرفتي اسطوره‌اي مي‌بيند و استعاره‌وار شعر مي‌نويسد. با فاصله شعر مي‌نويسد. شبيه اکثر شاعران ايراني. در شعر ما، زن هنوز اثيري است. هنوز بعدي معنوي دارد.
در آثار محمود درويش چطور؟
کسي مانند محمود درويش هم به دنبال وحدتي ديگر است؛ وحدت شاعر با زمين، مادر و معشوق در يک مجموعه. بدون فاصله‌اي. با اين نظرگاه، هميشه معشوقش يکي است. ‌حتي اگر اسم‌هاي مختلفي داشته باشد. همه جا تقريبا اين ويژگي هاي کلي را در شعر درويش مي توان ديد. بله، نزار هم نسبت به شاعران عرب و هم نسبت به شاعران فارسي زبان متفاوت است. او فاصله ميان شاعر و زن را (‌عاشق و معشوق) را از بين مي برد و زن را عيني و ابژکتيو مي کند. اين، شايد روياي شاعري چون نيما هم در زبان فارسي باشد که مي گويد «شعر ما سوبژکتيو است؛ بايد ابژکتيوش کنيم» و ما هنوز با اين سخن او فاصله داريم. هنوز زن را بافاصله نگاه مي کنيم. هنوز همان نگاه [همراه با] مابه‌ازا هست  که به زن ابعاد مي‌دهد. هنوز زن اثيري است. هنوز به زن ابعادي تازه با مقياس‌هاي امروزي نداده‌ايم. هنوز زن زنده و طبيعي نيست. با هارموني طبيعت نخوانده‌ايم‌اش. با همان «هارموني طبيعي» که نيما مي‌گويد. هنوز در شعر ما  معشوق ما به ازاهايي غير از خودش دارد؛ نگاه کنيد:
«با تو بهار ديوانه‌اي است که از درخت بالا مي رود»‌ يا «از تو سخن از به آرامي/ از تو سخن از به تو گفتن/ از تو سخن از به آزادي» (رويايي)
«معشوقِ جان به بهار آغشته مني كه موهاي خيست را خدايان بر شانه‌ام مي‌ريزتد و مرا خواب مي‌كنند» (براهني)
«من باهارم تو زمين/ من زمينم تو درخت/ .../ نازِ انگشتاي بارون تو باغم مي‌کنه» (شاملو)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 6:19 PM  توسط بهنام ناصری  | 

 

پاییز تهران شبیه رشت است یا این وطن است که با من به سفر آمده و حالا حسابی اینجایی شده؟ چشم‌انداز پنجره تحریریه به طرز شگفت انگیزی شمالی است
به خصوص زیر این باران سَبُک ِ پاییز تهران
 
من این دو حرف نوشتم که چشم غیر ندانست
تو هم ز روی ... کرامت، چنان بخوان که تو دانی
  

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 4:45 PM  توسط بهنام ناصری  |