عدو با دکمه های باز
وب نوشت های بهنام ناصری
پاییز تهران شبیه رشت است یا این وطن است که با من به سفر آمده و حالا حسابی اینجایی شده؟ چشمانداز پنجره تحریریه به طرز شگفت انگیزی شمالی است تو را به خیر، مرا به خوشی goodbye روی خط مرزی --------------------------------------------در نفس تنگی کمابیش آن تاریخی که از یک سو به قلعه ی نابود شده ی یزدگرد و آتشکده های فروریخته وصل است ، نشانگری می شود و از سوی دیگر فضای آیینی اهل زرده از حاشیه به متن می آید فرهاد حيدري گوران در اسفندماه 1351 در داردروش به دنيا آمده است. اينكه داردروش كجاست و چگونه جايي است بايد به سراغ "كتيبه خوان ويراني" او رفت كه در سال 1383 منتشر و يك سال بعد در فضاي وب اجرا شد. گوران می گوید: «داردروش پير با چند درخت توت قرمز كه حالا ديگر نيست و خانه هايي كه انگار در برهوت واقع شده اند در نخستين لحظه ي جهان. نه از معماري مدرن و پست مدرن درآنجا خبري هست و نه از ساخت و ساز و تورم 500 درصدي. فقر اما هست و هنوز هم بيداد مي كند.» «نادرباره»ی اِلی چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون مولوی دیگر نوشت ما می گوییم اصل تعریف غلط است، پس مرگ بر تعریف؛ و این را نه به تعریض، که به تصریح می گوییم: «مرگ بر تعریف». همه چیز برای ما تعریف ناپذیر است و تعریف ناپذیر نیز خواهد ماند. رضا براهنی شوهرم
زنیکهی عزادار عزا، زنيكهي
ابله دوست داشت عزا بگيرد دوستش را نگه
دارد تا فردا زير پوستش تا پس
فردا جم نخورد كسي/. فكر من از كلاه
تو بيرون نرفت به قول تو ابله بر ميدارم به
احترام همه/. اسم شب را به
هر كه داده ياد بگيرد برده است خودش سرباز ميخواست
بگيرد نعره ميزند به
گوش اجداديام در خانوادگي
سرزمينام سرباز هميشه
خسته است/. پدر ميگفت... /. چرا دروغ؟! ماها
كه پدر نداشتيم، لااقل عزا را لاعزا یا معاف
ميشدیم /. از اين سابقه
ایستادهاست فالگوشي نشستهام بازنشسته، نوبرم هر جوابي ـ مگر
نه اينكه ـ ابلها نه نيست...؟ فرزند اين
آسايشگاه، درش باز ميشود، كمرش به سوگند ميخورد،مرخصم! /. آهسته خودش،
شخصِ آهسته آهسته در خاموشي مرده به علت
فوت هر كسام كه باشد، بیکس هم سربازخانه
محال است تعطيل نميشود /. ميخواهم با
ادامهي پس فردا حالا كه
با فرصت كافي ميگويي چه كنم؟ روي چشم
خودم: تشييع و
جنازه را زيرپوستي اجرا ميكنم تا فردا
اول لاكاني ـ 5/8 صبح كسي را كه
در چشمت عزا بگيري، اين اتهام را به خودت نگيري ميفهمم /. «اين»جاي كتمان، هر
چه خواستم گم شوم نشد با سر
دلسوزي چه كنم؟ پدر در سنِ
ازدواج به سر ميبرد، سرِ دلسوزي زنيكهي ابله
ميخواست بِهِش مرتيكهي احمق بگويم /. بودي كه ميخواستي
زنده زنده باشم، بمانم /. تو بودي كه
هيچ به شراكتم
با تو نميرسد در فكر
كلاه عزاداري، جور كردهام، يك صندلي خالي، براي فردا، بايد بروم، مرخصي
بگيرم تابستان
هشتاد و یک
بُکشَد کَسَش نگوید
تدبیر خون بها کن
مولوی اما و اما بعد، شب
به دَهُم نرسیده است هنوز: خاله هم
رفت... نهمِ فروردینِ هشتاد و هشت شب دوم قبر اینجا همه با همایم صندوقچهای از آدمهای لامذهب و بیخبر از یارِ همنفس سیری چند سیریناپذیر از دری که وارد است به پیکری که خارج از این صندوق [اعتراض وارد نیست به نوعی پیر پسرم با دندانهای شیر در دهان مارهایی که در حیاتاند اندام از دهن افتادهای زیرِ مرگ از این شیر و صندوقچه [ضرب المثلی که بهتر است مرگ صدا بزنیش یک نفر زنیست شهردار و منی که با شما، میشویم یک نفر من با شما... یا شوخی در میان نبود و یا تکرار میکند مرا از دهان شیر و بی شمار دندان گیر میشود صندوقچهای که دم نمی زند از مرگ و میر و میرِ این تابوت در دهان شما منم بعدِ من، دنبالِ جای همسرم چه خالیست پاییز هشتاد و یک
هیبت فرهنگ شکسته است آدم از این فرهنگ بدش میآید
نام
محمد تقی پور احمد جکتاجی، متخلص به م.پ.جکتاجی برای اهالی فرهنگ آشناست. او جدای
از مسئولیت ماهنامه ی گیله وا، به عنوان یک فعال در زمینه ی زبان و فرهنگ گیلان
نیز شناخته میشود. جکتاجی که 24 خرداد 1326 در محلهی حاجی آباد رشت به دنیا آمد،
سال تحصیلی 49-1348 در شفت آموزگار بود و بهمن ماه 53 در کتابخانهی ملی ایران
استخدام شد. در سال 56 در دو رشته ی زبان شناسی عام و کتابداری در مقطع کارشناسی
ارشد پذیرفته شد که مصادف شد با انقلاب فرهنگی و بعد تعطیلی موقت دانشگاهها. پس
به زادگاه برگشت و مشغول کارهایی شد که سودایشان را در سر میپروراند. از خرداد 59
تا مرداد 60 توانست 28 شماره از دوهفته نامهی دامون را منتشر کند. سال 61 نشر
گیلکان را تاسیس کرد که همچنان دائر و فعال است؛ و خلاصه در سال 71 انتشار ماهنامه
ی گیله وا را آغاز کرد و هم اکنون که نزدیک به دو دهه از آن زمان میگذرد، انتشار
آن (البته به صورت دوماه نامه) توقف نداشتهاست. با طرح سوالاتی پیرامون فضای
بحران زده ی حوزه ی فرهنگ در جامعه ی ایران، پای حرف های م.پ.جکتاجی نشستیم. آقای
جکتاجی؛ بحث را با ارزیابی و طرز تلقی شما از اوضاع بحران زدهی حوزهی عمومی
فرهنگ آغاز میکنیم. به نظرم
مهم ترین چالش موجود در فرهنگ امروز ما شیرازه گسیختگی آن و آنارشیسمی است که بدان
راه یافته است . یک جور ولنگاری و سهل انگاری در فرهنگ ما افتاده ... سال تازه بی نیلو، مصیبتمان را تازه کرد پیش از این، در این نزدیک به سه دهه که از
فعال شدنِ دستگاه تنفسام در این کرهی نفرینشده میگذرد، هرگز به این فکر نکردهبودم
که شاید فرا برسد زمانی که «قرار گرفتن در اتمسفر خوابی هزار بار فجیعتر از هر آنچه
که تاکنون در خواب و بیداری دیده ام»، تنها و تنها آرزویم باشد! هرگز به مخیلهام
هم نرسیده بود که روبهرو شدن با سال تازه را باور نکنم و یا در پی نشانهای برای
نفی سیر طبیعی و خطی زمان باشم. حالا که به پشت سر نگاه میکنم، سال 87 را با همهی
مصیبتباری آخرین روزش، سالی عزیز مییابم؛ چه، در منتهای این 366 روز پرمخاطره،
عزیزِ مسافری چند ساعت پیش از دیدار با شانزدهمین بهار زندگیاش از میان ما رفت. باری؛ سانحه دلخراش و جگرسوز محور شیراز-آباده
در آخرین روز سال، نیلوفر ابوالفتحی را در حالی
ازمان گرفت، که تمام انتظار ما خویشان برای فرارسیدن سال نو -که قرار بود در شهر
باران میزبان روزهای سال تازهاش باشیم- تنها و تنها در لذتِ دیدارِ او و خانوادهاش
پای داشت. ما منتظر سررسیدن مهمانان نوروزی را انتظار می کشیدیم و تازه برای رفع
مشکل پارک خودرویشان تدبیری اندیشیده بودیم؛ غافل، که نه خودرو و نه
سرنشیناناش، هیچ یک به رشت، شهر آباییشان نخواهند رسید و حتا از محدودهی استان
فارس هم خارج نخواهند شد. اینچنین بود که سال خورشیدی 87 در آستانهی تحویل، نه
تنها گزندهترین نیش خود، بلکه عمیقترین و بیبدیلترین زخم خود را -دستکم برای
من- به همراه داشت و پیشتر از سال تازه، مصیبمان را تازه کرد. نیلوفر برای من، نه
صرفا دخترخالهی به قاعده مهربان و عزیز، که -به گواه همهی اقوام و نزدیکان و
حتا خانوادهاش- در حکم خواهرخوانده بود. خواهرخواندهای دوست داشتنی و به غایت
عزیزخاطر که اگر چه با رشت، شهر زادگاهِ پدر و مادرش فرسنگها فاصله داشت و در سوی
دیگری از این سرزمین گربهسان و پهناور شب و روزهای نوجوانی را سپری میکرد اما با
شیرینی مطبوع و جذبهی معصومانهای که ازَش یک دلبرِ تمام عیار میساخت، جای خالی
خواهری کوچکتر را برای من و بهادر و شاید دختری نداشته را در سالهای ششمین دهه
از زندگیِ پدر و مادرمان پُر میکرد. کاش نیامده باشد سال تازه! کاش این تیرگی که
پیش روی خود میبینم، در خواب و باچشمهای بسته دیدهباشم! حتا اگر بازگشتی در کار
نباشد و سومین مسافر خوابی شده باشم «نه بیداریش در دنبال» تا من هم با آن دو، با
نیلو و سال 87 به خوابی ابدی از دست شده باشم. کاش دیگر نباشم. از آن پنج سرنشین در جریان سانحه ی مرگبار
آباده، جز پدر که پشت رُل بود و مادر که کنار او، مابقی تمام فرزندان این زوج میانسال
بودند: سه دخترِ 22، 19 و 15 ساله که جز نیلوی
کوچکترین، دو خواهر دیگر مثل پدر جان سالم به در بردهاند خوشبختانه. نیلو در نوجوانی چشم از دنیا فرو بست و ما را با
تازگی زجرآور 88 تنها گذاشت و این، واقعیتِ تلخی است که هنوز مادر خانوادهی داغدیده
از آن اطلاع ندارد. چه، آگاه شدن ذاتا، نیازمند برخورداری از هوش است و فعالیت
طبیعی حواس. در حالی که مادر نیلو در جریان
تصادفی که جانِ دخترِ دلبندش را گرفت، به شدت مجروح شد و تا همین الآن ( 7عصر
دوشنبه، 3 فروردین 88) که دارم این سطرها را مینویسم، هنوز هوش کامل به دست
نیاورده و در بخش آی.سی.یو بیمارستان چمران شیراز، تحت مراقبت شدید است تا بلکه
بازگشت او به زندگی و به جمع خانواده، اندوه درگذشت ناباورانهی نیلو را قدری التیام دهد. میگویند هر از گاهی
کلماتی بر زبان میآورد که برخیشان مفهوم است. کلماتی که دقیقا برآمده از
ناخودآگاهاشاند؛ و ترکیدن بغضات زمانی محتمل است که بشنوی، نخستین کلمهای که
از او شنیدهاند، اسمی متشکل از پنج حرف فارسی بوده: بهنام.
گلشیری، اهل تکثیر خود نبود عملکرد متولیان برگزاری مراسم کتاب سال 78 چنان اعتراضش را
برانگیخته بود که خیلیها از جمله همسرش، معتقدند که افتادن به صرافت راه انداختن
یک جایزه مستقل ادبی، ریشه در همان واکنش اعتراض آمیز دارد. آن روز کسی فکر نمی
کرد که هوشنگ گلشیری در آخرین سال حیات خود اینچنین برای احقاق حق ادبیات جدی،
مستقل و غیررسمی، برآشفته باشد؛ و بعد در تابستان سیاه 79 به دنبال دو نام
بزرگ دیگر ادبیات معاصر ایران، یعنی ....
در
سودای رکن چهارم دموکراسی روزنامهنگاران، قدر مسلم از دردمندترین اصناف و اقشار فرهنگیاند که
با وجود طرح دغدغههای مبتنی بر رعایت حقوق صنفی آنان و اعمال آزادی مطبوعات در دههی
منتهی به امروز، کماکان مشکلاتی اساسی و اولیه، نیز مطالباتی بدیهی و معوقه دارند. هم از این رو است که سر در سودای احقاق حقوق متعارف
خویش، چشم به راه آیندهای نا معلوم اند. به راستی اما با گذشت بیش از یک دهه از ابراز
دغدغههایی مبنی بر به رسمیت شناختن اهالی مطبوعات در مقام فعالان رکن چهارم دموکراسی،
ما را چه شده است اینطور دست روی دست نهاده، در انتظار ناجی و سواری سفید پوش از ساحت
غیبایم و تو گویی... کاش
تکلیف جهان همین قدر روشن بود! با خودم حرف
می زنم (مجموعه شعر) ناشر
: ثالث چاپ اول : 1387 اگر در نوشتن نقد بر آثار ادبی، قائل به برشمردن رویکردی
محوری در اثر باشیم، در موردِ مجموعه شعر «با خودم حرف می زنم»، این رویکرد، همانا
متمرکز کردن قلمرو شعرها در وجه بیانگرانهی زبان برای حفظ لحن تخاطبی شعرهاست.
تخاطبی که رابطه ی میان «من» غلظت یافته ی راوی و «تو»ی صامت و خنثا در آن -به
مثابه ی دو پای ثابت در مکانیزمی انتقالی- شعر را به مناسباتی تعین یافته میان
عامل محض و معمول محض تبدیل می کند. به اعتباری در شعرهای کتاب «با خودم حرف می
زنم»، مزین کردن شعرها به آرایه هایی چون تشبیه و استعاره -عمدتا برای افزودن به
بار رمانتیک نوشته ها ... اندر خمی از اندام پر پیچ یک درخت و مانده ایم حالا که چهطور مانده ایم این همه سال، اندر خمی از اندام پر پیچ و خم یک درخت. درختی که قرار بوده -و لابد هست- آینهای باشد تمام نما، دست به کار بازنمایی -تنها- یک چشمه از آرا و باورهایی که بشر در طول تاریخ تمدن خود، مدام به دنبال قطعیت بخشی به آنها بوده است. «درخت هر چه پربارتر باشد سر به زیرتر است». این، ضربالمثلی در عین صداقت اما فسیل شده و عقبمانده است؛ و حاوی پنداشتی که اگر چه میتوان از مناظر گوناگونی به آن نگریست، اما عمدهی کاربرانش از آن در مقام ضربالمثلی اخلاقی استفاده می کنند. چه، هر دوی این مفاهیم، یعنی برکت و خضوع، با آیین ها و سنن دینی ما نسبت مستقیم دارند. اما خود ضربالمثل اگرچه فارسی است اما نقش زبان در آن نقش عاملی است که بیان مستقیم را ممکن می کند و نسبتی با مفهوم و محتوای ضربالمثل ندارد. درخت سر به زیر این ضربالمثل در واقع حامل نوعی پیام و به معنای لغوی کلمه نوعی رسالت است. درخت هم در مبتدا و هم در منتهای پیام حضور دارد و به واسطهی همین تقابل به نوعی به ذهنیت دکارتی پهلو میزند. پیامی که او قرار است منتقل -یا بهتر است بگوییم تظاهر- کند، حائز دو صفت برتر در زمینهی دو مفهومی است که برشمردم. یعنی حفظ منشی خاضعانه در عین پرباری و پربرکتیاش. با این همه اما درخت نمونهای از نیروهای تحت سلطه است که پیامداریاش چه حسن باشد چه عیب، اراده ای از خود او در این آرایه ی ادبی یعنی تمثیل دخیل نیست. محمد رضا کاتب نوشته ی خواندنیای دارد که اگر چه ظاهرش به اصطلاح "خود زندگی نامه نوشت" است اما با شگردهای روایتگری قصویاش، دریافت سیال و مکث برانگیز خود از هستی و مفاهیم آن را به شکلی جذاب به اجرا در آورده؛ با همان رادیکالیتهی کشاف و به ظاهر تلخ اندیشانه ای که از روایت رمان های خاص اش سراغ داریم. او در آن جا تلقیای سهل و ممتنع، یا بهتر که بگویم «ضد نتیجه»ای آرامش بخش از دو مفهوم بشری یعنی خودبزرگ بینی و فروتنی به دست می دهد چنان، که هر دوی این مفاهیم در امتداد هم آن قدر تکرار می شوند تا مفهوم بودن شان کاملا دگرگون شود؛ کاتب (نقل به مضمون) مینویسد: «آدم خود بزرگ بین همیشه احساس و تصور فروتنی دارد» و من این طور ادامه اش می دهم که چون قائل به بزرگواری خویش است، از این که دیگران نسبت به این برتری ناآگاه اند، توهم فداکار بودن بهش دست می دهد. و گر نه تا چنین توهمی نداشته باشی، فروتنی هم برات معنا و وجود خارجی نخواهد داشت. قطعا کاتب وقتی داشته نظرات خود را در این باره می نوشته، به ذهنش نرسیده بوده که اگر بخواهد رد ّ مصادیق پارادوکس خود بزرگ بینی و فروتنی را در عالم تمثیل و نشانه بگیرد، بی شک یکی همین درخت سر به زیر ماست. نمونههایی از این دست میتواند دستمایهای باشد تا به واسطهاش، تاثیر مستقیم زبان و سوءتفاهمهای جاری در آن بر مناسبات اجتماعی را به بررسی بنشینیم. «فروتنی در عین بزرگواری و اهمیت»! این، متعارفترین خوانش از پیامی است که ضربالمثل معروف از حضور توامان برکت و خضوع در وجود درخت فرضی ما برمیآورد. درختی که برای پرهیز از ابراز جنبهای متظاهر از عظمت و اهمیت خود، ناخواسته و به ناگزیر به دامان تظاهر از نوعی دیگر پناهش که نه، پاسش داده اند انسانهایی که در عین کاربری از آن به مثابهی امکانی زبانی، متوجه حضور قراردادی این ضربالمثل و به طور کل تمام محفوظات و امکانات تاکنونی زبان در زندگی خود نیستند. از گزارهی حاوی «درخت سر به زیر» ما، با همان خوانش بدوی و عاری از موضع انتقادی، چه کارها که نکشیدند! عمری از طریق هم او آموزاندهاندمان مثلا فروتنی و عطف به زمین و مام وطن به مثابهی ازلیترین ساحت ماسبق را؛ و البته نگاه ناظر بر خاک ازلی به نشانهی بازگشت و ارتجاع. تو بگو حتا اگر به فلک سر کشیده باشیم. و چنین بود که تحت نام اخلاق مداری، فرمی متکلف، مکانیزمی مرتجعانه و رفتاری غلط انداز پیشنهادمان شد و ما هم که هر چه بودیم شرطی شدن نمی دانستیم -و قرار هم نبود یادمان بدهند- بی هیچ قید و شرطی «پا توی جفتی کفش گذاشتیم یعنی هر چه شما بگویید». و اینچنین بود که قرن ها فرایمان خواندند که به پرهیز از تظاهر تظاهر کنیم! هم از این رو جای شگفتی نیست اگر عبارت-گزارهای دیرسال همچون «درخت هر چه پربارتر...» که از پس پشت اندر پشت اندر پشت اندرهایمان، سده ها دیده و گوش ها درنوردیده، منهای معنایی بوده باشدهمواره تا بلکه امروز بتوانیم معنای جدیدی از آن را متداعی کنیم. پیش متن کلمه، همه ی حواس من است می گویند بویایی عجیب ترین حس از حواس پنجگانه است و بی واسطه ترین شان در تداعی خاطرات. من اما تنها با بخش دوم این مدعا موافقم. چه، که قدرت کلمه برایم شگفت انگیزتر است آن هنگام که می بینم [به ظاهر] و شنوایی و بویایی و بساوایی تو گویی با هم است در پس همچه دیدنی! حال خاطره نامش را بشود گذارد یا نشود، نمی دانم. نوشتار نخست شعر زیر به هفت سال، دقیقا هفت سال و هفت روز پیش برمی گردد، نوشتار نهایی اش در مقام یکی از آثار مجموعه ی آماده ی انتشارم به چند روز پیش که بر ای ارائه به ناشر آماده اش می کردم. با این وصف اما بنا به همان خاطری که می خواهمش اما نمی دانم کدام است، بی هیچ دلیل محکمه پسندی، نسخه ی نوشته شده به دی ماه هشتاد خورشیدی را گذاشته ام که بخوانید. روزگاری که آدم «از بوسه ها و شب هایش، بسیار دلگیر نمی شد که هیچ؛ خوشحال هم نمی شد»! نامش [این] آیا خاطره است؟ روی سگش را می بوسم از آخرین باری که دید کوتاه تر سقف خانه ات پایین بیاید آمد پهن کرد خودش را پیش پدرت [...] اسب اجباري به هواي شما به علي گياه پرور وبرادرش نادر سرمست آرزو خدايا اسبي آرزو كرده ام دارم بال در می آورم
بیست و هشتمین بیست و ششم ات ياد باد هرگز اهل کاربری از دفترچه ی خاطرات و ثبت کردن رویدادهای زندگی ام نبوده ام؛ هرچند هیچ وقت بدم نمی آمد و نمی آید که دوستی، کسی پیدا شود و در ازای دریافت اُجرت، گذرندگی روزهایم را بنگارد؛ بلکه روزی به شهادت نوشته هایش برای اثبات برخی از مدعیاتم نیازمند شوم. چند روز پیش در جست و جوی نامه ای اداری لا به لای انبوهی از کاغذهای باطله و معتبر، به سررسید (سالنامه) نخستین سال دهه ی جاری خورشیدی برخوردم حاوی نام و مشخصات دوستی که ماه ها از آخرین دیدارمان می گذرد. در صفحه ی مشخصات، برابر عبارت تاریخ تولد آمده است: بیست و ششم آذرماه 59. با دست خطی که تنها یک نظر برای رسیدنم به هویت نگارنده اش کافی است. کسی که تمام روزهای اول بهمن ماه را در سال های گذشته -به هر ضرب و زوری که بود- از پس برقراری ارتباط با من برای گفتن تبریک به مناسبت روز تولدم و اگر دست می داد دادن هدیه (چون ما در دو نقطه ی مختلف از ایران زندگی می کنیم) برآمده بود. حالا که در آستانه ی آغاز بیست و ششم آذرماه قرار دارم، یاد نظر عباس معروفی درباره ی مزیت وبلاگ نویسی نزد ایرانیان می افتم؛ چند سال پیش جایی به نقل از عباس معروفی خواندم که (نقل به مضمون) وبلاگ نویسی جدای از همه ی مزایایی که برای نوع بشر دارد، برای جماعت ایرنی، شامل یک امکان مضاعف است و آن این که در عرصه ی وب به دلیل مکتوب و قابل استناد بودن مدعیات، امکان شایعه پردازی دقیقا به صفر می رسد. من اما امشب کاربر یک امکان دیگر از این عرصه ام. یعنی می توانم مراتب شادباش گویی و مبارک باد شب تولد دوستی که ظاهرا راه دیگری برای برقراری ارتباط با او وجود ندارد را در فضای مجازی وب، حقیقتا به جا بیاورم و با استناد به درج این مطلب در وبلاگ، صحت ادعایم مبنی بر زنده بودن یاد و خاطرش را ثابت کنم. می گویند دست بالای دست بسیار است؛ این گزاره ی آشنا، بیان ایجابی این واقعیت تلخ و سلبی ست که هیچ دست ِ بالا بلندی، شایسته ی صفت برترین نیست و دست ِ بالاترین، اساسا وجود خارجی ندارد و تا ابدالاباد دست نخواهد داد به هیچ دستی. کم نیستند کسانی که همین حالا که من دارم این سطرها را می نویسم، مدعی مالکیت بزرگ ترین اندوهان بلاد خویش اند. غافل از این که به فراوانی ِ دست های بالای دست است اندوه روی اندوهان ِِ بشری. با این همه اما هر دستی گرما بخش دستی است که گرمی اش را از آن بگیرد. گیرم بالاترین دست دنیا هم نباشد. دست گرم ات را می فشارم و می گویم: تولدت مبارک دوست عزیز ِعزیز ِعزیزم. پای حرف های برگزيدهی نخستین دوره جايزه جلال آلاحمد با داستانيترين آدمهاي روي زمين صبر كرد تا تقويم خورشيدي به تمامي عبور كند از پنجاهوسومين سال از سده چهاردهمش؛ و درست در آغاز پنجاه وچهارمين سال قرن، نوزاد خانواده گرم و پرتعداد روستاي ميلك شد. كسي چه ميداند! شايد اين همه از آن جهت بود كه وقتي ميآيد، اهالي روستا، سال نو و قدم نورسيده را در نخستين روز سال، يكجا به عليخانيها تبريك بگويند... نسل اندر پيچ السلام علیک یا پيوسته پا گرفته يا در گذشته ايم رو در رو در روي دادن من يا خدايا وا اغوا نمود مي شويم [...]
به خصوص زیر این باران سَبُک ِ پاییز تهران
من این دو حرف نوشتم که چشم غیر ندانست
تو هم ز روی ... کرامت، چنان بخوان که تو دانی
به جرات می توانم بگویم که انتشار ضمیمه استانی اعتماد ملی اگر نه دشوارترین، دست کم یکی از دو-سه کار سختی است که در حال حاضر در سطح مطبوعات شمال کشور انجام می شود. دامنه مشکلات پیش روی ما این روزها از سطح نبود امکانات، محدودیت های اعتباری و نبود منابع پایدار درآمدی، عدم برخورداری از درآمد فروش روزنامه به دلیل ضمیمه بودن و نداشتن تک فروشی و ... فراتر رفته و به حوزه توزیع روزنامه هم تسری یافته است. البته مشکل پخش ضمیمه به همراه روزنامه از همان شماره نخست در گیلان وجود داشت. چنان که حتی یک شماره از ویژه نامه استانی اعتماد ملی، همزمان با تاریخی که در کتیبه، توزیع نشد و در بهترین شرایط دو روز با تاخیر همراه بود. این در حالی است که در سحرگاه تمام تمام روزهایی که ویژهنامه منتشر شد، نماینده نشریه یک ساعت قبل از شروع کار نیروهای توزیع، کار را از چاپخانه تحویل گرفته و به انبار شرکت توزیع برده و صبر کرده تا نیروها یکی یکی سر کارشان بیایند و سرآخر، راس ساعت شش و سی دقیقه هر روز، مسئول شرکت سر و کله اش پیدا شود و از همان دقیقه نخست حضورش در آنجا، طوری رفتار کند که علاوه بر پی بردن به ریاست آقا، فضا به حالتی در بیاید که انگار یک صده عقب رفته باشی و ارباب خشک و خشن و معتقد به روش های مستبدانه ای را ببینی که بیش از دو دهه است که در این کسوت، با رعایای خود تمرین زورگویی می کند. کسانی که در آن شرکت کار می کنند، بندگان خدا امر بر آنها مشتبه شده و اگر در کوک بعد رفتارشناختی شخصیت آنها بروی، چنان حاکی از تحت سلطه ارباب بودن آنهاست که وقتی نام او را بر زبان می آورند، آدم –نعوذ بالله- فکر می کند دارند از مرکز ثقل جهان حرف می زنند. س را این همه کار و هوای این که کار نشریه ما را هم انجام می دهند، مثلا می خواست بر جریان نظارت داشته باشد؛ که مثلا خیال خودش و ما راحت کند. اما نه تنها بی فایده بود، بلکه انگار مزید بر علت توزیع نشدن روزنامه هم شد. به هر حال انتظار این است که با پی گیری و گذراندن مراحل اداری و قانونی، این معضل فرهنگی هر چه زودتر برطرف شود. چرا که اطلاع رسانی، امروز یکی از مهم ترین نیازهای کشور ماست. پس مقابل هر آن کسی که مقابل این امر مهم و حساس بایستد، باید ایستاد. بهتر است نگذریم.
ا
این گفت و گو به روز سی ام فروردین هشتاد و هشت در روزنامه ی اعتماد ملی و همان نیم روز در DONADON وب سایت فرهاد حیدری گوران منتشر شد.
--------------------------------------------من از همان کتاب " افسانه ی رنگ های دوناون " در سال 1377 به این سمت آمده بودم؛ سمت ساحت اَبَرمتن و اَبَر داستان. کشف وب در اواخر هزاره ی دوم ،رهایی بخش بود ممد حیات بود. نوعی مکاشفه ی انسان و فضای نوشتار بود و هست که در وصف آن احساس درماندگی می کنم
گوران جدای از رمان "كتيبه خوان ويراني" كه صورت ابرمتني ( Hypertextual) آن روي وب قرار دارد، كتاب چند ژانري " افسانه رنگ هاي دونادون" را هم در کارنامه ی خود دارد. نیز به تازگي رمان "نفس تنگي" را منتشر كرده كه ساختاري چينشي (Folding) دارد. مكان در اين رمان ميان واقعيت و مجاز جريان يافته است. بند اول رمان با عنوان"قوس پنج وهفت" كه اصطلاحي است در معماري سنتي ايران، دروازه ي ورودي قصه اي است كه مخاطب را به زرده و دركه و كناره هاي رود گنگ مي برد؛ به سفري در مكان و زبان.
فرهاد حيدري گوران، سال ها سردبير چند مجله ي معماري بوده و اكنون نیز به همین کار مشغول است.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


