شبیه کشف آمریکا

نسخه ایبنا

آرش عندلیب: مجموعه شعر «هی‌هات‌هامان روایت فتح‌هامان» اثر بهنام ناصری که به تازگی توسط نشر افراز به بازار کتاب عرضه شده، شعر سال‌های ۷۹ تا ۸۸ این شاعر را در بر می‌گیرد. کتابی که همچون شعرهای قبلی شاعرش از ظرفیت‌های زبان و بازی‌های زبانی بهره برده و از مهم‌ترین ویژگی‌های آن می‌توان به وجود فضاهای سیال و در هم رونده، داشتن ساختاری غیرخطی و نامتمرکز و هنجارگریزی‌های صرفی و نحوی اشاره کرد. مجموعه‌ای مشتمل بر شعرهایی عمدتاً بلند با گزاره‌هایی که معمولاً به مدلول مشخصی در بیرون از متن ارجاع نمی‌شوند. از این جهت شعر بهنام ناصری را باید در دسته شعرهای موسوم به جریان «شعر زبان» رده‌بندی کرد. جریانی که حدودا دو دهه پیش یعنی در سال‌های هفتاد در کشورمان رواج یافت.

گذشته از نسبتی که اهالی اندیشه بین جریان شعر زبان و وضعیت پست‌مدرن قائل‌اند، باید گفت که زبان در این گونه متن‌ها وجه  ابزاری، پیام‌رسان و ارتباطی خود را وامی‌گذارد تا آنچه که در بستر آن اتفاق می‌افتد، فقط گزاره‌ای با معنای یکه یا محتوای عینی نباشد؛ چرا که ما با تجربه‌ای در زبان روبه‌ رو هستیم که معنای آن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت 23:6 PM توسط بهنام ناصری |

معناستیزی یا معناگریزی؟

 

 مجتبا پورمحسن: دو سه دهه است که شعر ایران با چالشی مواجه است که واکنش‌های مختلفی را در پی داشته است. اینکه شعر، باید مخاطب بالقوه داشته باشد؟ اینکه شعر رو به  مخاطب دارد؟ اینکه شعر باید معنا داشته باشد؟ اینکه از فرط معناهای بسیار به بی‌معنایی برسد؟ این پرسش‌ها که در نیمه‌ی اول دهه‌ی هفتاد در فضای ادبیات ایران مطرح شد، پاسخ‌های ساده‌ای نداشتند و ندارند. در ابتدا اگرچه در مقابل این پرسش، دو گروه کاملا متضاد از شاعران قرار گرفتند که هرکدام پاسخ‌های مشخصی ارائه می‌کردند، اما هرچه زمان گذشت همچنان که پرسش‌های اولیه متکثر شد، پاسخ‌ها – بخوانید رویکردهای مختلف به شعر – تنوع بیشتری یافت. اکنون که در سال سوم دهه‌ی ۱۳۹۰ به سر می‌بریم، هیچ شاعری درست نمی‌تواند به پرسش‌های متعددی که ذکر شد، پاسخ‌های مشخصی بدهد. چرا که این پرسش‌ها خود خلاصه‌شده در یک گزاره‌ی تک‌محوری نیستند. اگرچه در این مدت، بخصوص در یک دهه‌ی اول هر گروه از شاعران تفکر مخالف خود را مردود می‌شمردند و اتهام «ناماندگاری» را به هم نسبت می‌دادند، اما اکنون این پرسش‌ها دیگر بخشی از شعر فارسی شده است. شاعران هوشمندی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت 22:59 PM توسط بهنام ناصری |

خوابِ خُلفِ حَتم

 

ماهان تیرماهی: در تورق چندین و چندباره‌ی کتاب «هِی‌هات‌هامان روایتِ فتح‌هامان» از بهنام ناصری٬ گویی شاعر با روایت‌ِ یک شعریّت جعلی٬ غایبی ست که بیان نمی‌شود چرا که اصولاً قرار نیست چیزی در این شعرها به بیان درآید. روالی که شاعر در «منِ» خود پیموده اما انگار تمام رویدادهایی که پیرامون او٬ شعر و خواننده  رخ می‌دهد چیزی در این حدفاصل است. چرا که آنچه که به دید می‌آید ثمره‌ی عدم انسجام و پریشانی و هروَرکوبیِ بی‌پیش‌بینی آن «منِ» دیگرِ شاعر است. پس نباید به بطالت میان سطور گشت چرا که اصلاً قرار نبوده پاسخگوی سیالیّتی باشد و از قضا می‌خواسته برانگیزاننده‌ی آن باشد. آنجا که می‌بینیم فاصله‌ی ناعینیّت تصویر به خدمت زیبایی زبان در می‌آید:

پاورچین‌هاورچین هاورچین‌ها / ورچینِ پاهایِ هم‌پاها / ی هم‌پاهای هم‌پاهای پدر /‌های پدر‌های پدر نیست ایست (از شعر «روی سگش را می‌بوسم»)

کتاب «هی‌هات‌هامان...» خوانشی جدید از متنی ناخوانا پیشنهاد می‌دهد در عین حال که پر است از علامت‌های بیرونی٬ اما این علامت‌ها به تعبیر دریدا به معنای چیزهایی هستند که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ساعت 22:40 PM توسط بهنام ناصری |

عبور از خسته‌بندِ اوزان متداول

 

نوشتن از اهمیت شعر شاعری که چند ده سال دست به کار پدیدآوردن تجربه‌هایی تازه در قوالب کلاسیک و به ویژه غزل فارسی بوده و گنجاندن این‌همه در قالب یادداشتی از این دست کوتاه، البته که آسان نیست.

سیمین بهبهانی قبل از انقلاب 57 پنج کتاب شعر داشته که در چهار کتاب نخست، عمدتاً در فضا و حال‌وهوایی رمانتیک سیر می‌کند و در برخی از شعرها البته حدی از دغدغه‌های اجتماعی و به اصطلاح بیان آلام زمانه هم دیده می‌شود. آثار آن دوره در کارنامه شاعری بهبهانی،  چندان اهمیتی به لحاظ ادبی ندارند؛ اگرچه به واسطه «حرف سوزناک»زدن‌های آهنگین که معمولاً پسند ذائقه متفنن شعر ما را تضمین می‌کند، صِرف بیا‌نگری مستقیم بهبهانی در پاره‌هایی منظوم در آثار آن دوره هم، سهم اغماض‌ناپذیری از توجه همگانی دارد.

حکایت «رستاخیز»، پنجمین کتاب بهبهانی اما با آثار قبلی او تا حدی متفاوت است. این کتاب که در سال‌های آغازین دهه پنجاه، حدوداً پنج سال مانده به انقلاب منتشر شد، بیش از بقیه حاوی نشانه‌هایی بود از آوانگاردیسمی بالقوه در آثار آینده شاعری که اگرچه قصد وانهادن قوالب کلاسیک به سوی طبع‌آزمایی در قالب نیمایی یا شعر آزاد را نداشت اما پر پیدا بود که سودایی عبور از خسته‌بند اوزان متداول عروضی است. سودایی که کمتر از یک دهه بعد، ششمین کتابش را به نقطه عطفی در عمر شاعری او تبدیل کرد. «خطی ز سرعت و آتش» حدوداً یک سال بعد از انقلاب منتشر شد همراه با مقدمه‌ای که از بازنگری در اوزان عروضی شعر کلاسیک فارسی و ارائه بدعت‌های وزنی خبر می‌داد. کتابی که انگار مصداقی است از تاثیری که به تعبیر رضا براهنی در کتاب «بحران رهبری نقد ادبی»، انقلاب‌ها بر شکل و محتوای آثار ادبی می‌گذارند. غزل بهبهانی با «خطی ز سرعت و آتش» وارد دوره تازه‌ای از حیات شاعری او می‌شود. ابداعات وزنی او در این کتاب که آغازگاه تجربه‌‌گرایی‌های بدعت‌گزارانه بعدی اوست، ابداً رویکردی در جهت تزیین و به فراخور تفنن نیست بلکه الزام بیان مفاهیم تازه‌ای است که در فضای تحول‌یافته بعد از انقلاب، دستمایه غزل بیان‌گرای بهبهانی قرار می‌گیرد.

برخورداری از دغدغه اجتماعی و همواره و تا پایان عمر سودای بیان «درد مردم» را داشتن، ویژگی شعر او بود. بهبهانی هیچ‌گاه از تعهد معهود خود در قبال مردم کوتاه نیامد و از رابطه‌اش با اجتماع نکاست؛ و عجیب نیست که تا این اندازه مساله بیان درد مردم را داشتن، جاهایی در شعر او که سودای مفاهمه با توده‌های جامعه از طریق شعر، اثر را به ورطه رک‌گویی‌های بعضاً شعاری و بی‌پرهیز از نگاه قضاوت‌گرانه می‌غلتاند، محل چالش باشد؛ و این را به چه می‌توان تعبیر کرد جز همان اعتباری که شاعر از شعر و جایگاه شاعری‌اش برمی‌گیرد و خرج مردم و آرمان‎هایش می‌کند؟

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:50 PM توسط بهنام ناصری |

جایی میانِ قُدما و استاد

 

ویژگی مهم‌ شعر اخوان تلفیقی است که او از ظرفیت‌های شعر کهن فارسی و دستاوردهای شعر نو در آثارش به دست می‌دهد. اخوان از جمله شاعرانی است که ادبیات قدمایی ما را خوب خوانده و به شعر منظوم و کلاسیک فارسی تا حدی احاطه دارد. در عین حال او شاگرد بلافصل نیما هم هست و به لحاظ حرکتی که از رئالیسم به سمبلیسم دارد -و این ویژگی به شعر او خاصیتی مرکب از عین و ذهن می‌دهد- در شمار شبیه‌ترین شاعران به نیما است. تورقی در دفاتر شعر شاعر خراسانی‌الاصل معاصرمان کافی است تا با انبوه آثاری روبه‌رو شویم که آمیزه‌ای از تاریخ و حماسه با نماد و استعاره‌اند.

اخوان در میان شاعران هم‌نسل خود و ای‌بسا در گستره شعر معاصر فارسی، شاعری است که بیشترین بهره را از عنصر حماسه می‌برد. تا جایی که بسیاری او را «شاعر حماسه» می‌دانند و مهم‌ترین مهارتش را سرودن شعر حماسی. او اگرچه شاگرد نیما و بالطبع از متاخرین اوست اما در حماسه‌پردازی‌هایش، به ویژه در آثاری که به سیاق نیمایی سروده، همواره جایی در حد فاصل شعر استادش و گنجینه شعر قدمایی فارسی ایستاده است. مهم‌ترین نشانه‌های دلبستگی اخوان به شعر کلاسیک فارسی، همانا التزامش به چارچوب‌هایی چون قوافی و عروض و نیز کاربری متداومش در تمام دوره‌های شاعری از آرایه‌های ادبی از قبیل جناس و استعاره و تشبیه و مابقی است.

اخوان همچنین، چه در آثاری که در قوالب کهن سروده و چه در شعرهای نیمایی‌اش، از ویژگی‌هایی نظیر اتکا بر اقیاد و سنن لفظی، استفاده از تشبیهات حسی، بهره‌مندی از تخیلی معطوف به طبیعت و ... برخوردار است تا نشان دهد فرزند خلف خراسان و آشکارا ملهم از اشعار و به ویژه قصاید سبک خراسانی است. عُلقه و گرایش اخوان به شعر کهن را نباید تنها در بازخوانی جنبه‌های الهام‌گیرانه از شعر کلاسیک فارسی در آثار نیمایی‌اش خلاصه کرد. اگرچه اهمیتش صدالبته در شعرهای نیمایی اوست و نه شعرهای قدمایی‌اش، اما نباید از یاد برد که با این وجود، او در آخرین سال زندگی خود، تو گویی به شکلی نمادین، بار دیگر به عادت عتیقش برگشت و شعر «‌تو را ای كهن بوم و بر دوست دارم» را که همچون نخستین کتابش «ارغنون» شعری قدمایی‌ بود منتشر کرد. قصدم از نوشتن این نکته تنها اشارتی است به دلی که شاعر «آخر شاهنامه» و «از این اوستا» در گرو دستاوردهای شعر کهن فارسی داشت حتی تا به سال نهایی عمر؛ وگرنه کیست که نداند، اهمیت مهدی اخوان ثالث، بیش از اینکه حاصل شعرهای کلاسیکش باشد، به تمام سال‌هایی برمی‌گردد که او در میانه اولین و آخرین کتاب، به نوشتن بخشی از درخشان‌ترین شعرهای تاریخ ادبیات فارسی گذراند. شعرهایی که نشانه‌های آشکار تلمذ از پدر شعر نو فارسی لابه‌لای سطرهایشان جاری است.

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:43 PM توسط بهنام ناصری |

قدرت و فرهنگ همستیزند

بالیدن فرهنگ در گرو رواج بی‌ترسی‌ست

 سیاستمداران -به معنای متوسع کلمه- از فرهنگ و تولیدات فرهنگی چه می‌خواهند؟ حد تاثیرگذاری ساختار سیاسی جوامع بر نگرش حاکمان‌شان به مقوله فرهنگ چقدر است؟ تا چه اندازه می‌توان هم‌اندیش بود با صاحبان این نظر قاطع که سیاستمداران -حتی دموکرات‌منش‌ترین‌شان- به فرهنگ و محصولات فرهنگی نگاه ابزاری دارند؟ اینها پرسش‌های اصلی و محوری گفت‌وگوی من با سیاوش جمادی، نویسنده و مترجم است. در متن حاضر، پاسخ‌های مصاحبه‌شونده دامنه بحث را -چندان که از چنین پرس‌وگویی انتظار می‌رود- به حوزه‌های پیش‌بینی‌ناشده‌ای گسترش داده و زوایای متنوعی را به موضوع مورد بحث گشوده است. گفت‌وگویی که از اشاره به تعدد تعاریف واژه «فرهنگ» آغاز شده، بحث نظری مشروحی را در‌نوردیده و اتفاقاً کارش به نقد مصداقی دولت‌های دو دهه اخیر ایران هم کشیده است! جمادی هم کارشناس حقوق است و هم فارغ‌التحصیل دو رشته فلسفه غرب و ادبیات انگلیسی در مقطع کارشناسی ارشد. از او تالیفات و ترجمه‌های متعددی در حوزه‌های فلسفه و ادبیات منتشر شده که ترجمه «هستی و زمان» مارتین هایدگر یکی از مهم‌ترین آنهاست. گفتنی است جمادی هم در سال‌ 82 به خاطر تالیف «سیری در جهان کافکا» جایزه کتاب سال ادبیات را از آن خود کرد و هم در سال 85 بابت نوشتن «زمینه و زمانه پدیدارشناسی» در رشته فلسفه برنده این جایزه شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:21 PM توسط بهنام ناصری |

سرمایه باید به تسخیر هنر شعر درآید

منبع: قانون

برای کسانی که تحولات شعر فارسی را در دهه هفتاد به یاد دارند، محمد آزرم در مقام شاعر جوان و تجربه‌گرای آن سال‌ها نامی آشناست. آزرم در آثارش، از همان اولین کتاب تا به امروز، همواره سعی در آزمودن رفتارهایی با زبان داشته که شاید مهم‌ترین خروجی‌اش، نزدیک شدن به استقلال نوشتار از گفتار و دلالتی باشد بر این‌که کار نوشتار نه تنها بازنمایی گفتار نیست بلکه تولید گفتار و معنا هم به نوعی متاثر از نوشتار است. او در تبیین جهان آثار خود، مقالات متعددی نوشته و منتشر کرده. مقالاتی که در آن‌ها شعر محمد آزرم عامدانه ذیل عبارت مجعول «شعر متفاوط» تحلیل و طبقه‌بندی شده است. «عكس‌های منتشر نشده»، «اسمش همين است محمد آزرم»، «هوم» و «عطر از نام» (بداهه‌نویسی مشترک با ایو لیلیث) کتاب‌هایی هستند که تاکنون از آزرم منتشر شده.  او همچنین کارگاه‌های بداهه‌نویسی متعددی در شهرهای مختلف، عمدتاً برای دانشجویان، برگزار کرده است. با آزرم درباره شعرهایش، از نخستین تا چهارمین کتاب، گفت‌وگو کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 16:19 PM توسط بهنام ناصری |

دنبال افشاگری بودم، نه برائت‌جویی

منبع: قانون

کتاب تازه انتشاریافته احمد غلامی در عین شباهت‌هایی که با آثار قبلی او دارد، حاوی ویژگی‌هایی است که استقلال آن را در کارنامه این نویسنده تضمین می‌کند. آشکارترین وجوه تشابه «این وصله‌ها به من می‌چسبد» با آثار گذشته غلامی، مثلاً داستان بلند «جیرجیرک»، عبارت از تمرکز اثر بر تجربه‌های شخصی و واقعی نویسنده است که با حدی از تخیل درآمیخته و از زاویه‌دید اول‌شخص روایت شده. با این تفاوت که در این‌جا با روایت ماجراهایی پایدار در زمان ماضی و ارائه نوعی شرح ماوقع روبه‌رو نیستیم بلکه حدود 150 صفحه داستان در برابرمان است عبارت از روایت سفر به مناطقی که هر کدام نسبتی با گذشته راوی دارند. داستان با مرگ سه تن از نزدیکان راوی آغاز می‌شود و بعد، او در تمنای پایانی نامعلوم که خود آن را «رهایی» می‌نامد، راهی سفرهایی به مناطق مختلف ایران می‌شود. از این منظر «این وصله‌ها...» اثری مرگ‌اندیشانه است که گذشته و آینده در جریان سفرهای آن، تلاقی می‌یابند. اثری که در جست‌وجوی مقصدی مفروض، مخاطب را با خود به سوی مبدائی همسفر می‌کند که دست بر قضا کمتر مظاهری از مبدئیت در آن باقی مانده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 18:2 PM توسط بهنام ناصری |

گلشیری شناخت جهان را از خودش آغاز می‌کند

منبع: قانون

پاییز ۸۹ بود و ما دست به کار تدارک مطالب ویژه‌نامه‌ا‌ی برای هوشنگ گلشیری در روزنامه شرق؛ که در حین کار به صرافت گشودن زاویه‌ای افتادم ناظر بر «نسبت روانکاوی و شخصیت‌های آثار گلشیری». زاویه‌ای که پس از بررسی مواردی چند، سرآخر در گفت‌وگو با دکتر حورا یاوری گشوده شد. کسی که در فهرست تالیفاتش هم «گفتارهايی در نقد ادبی» دیده می‌شود، هم «روانكاوی و ادبيات» و هم دیگر سوابق‌اش نشان می‌داد که برای گفت‌وگو درباره موضوع مورد نظرم گزینه‌ نامناسبی نیست. با این‌همه اما موعد مقرر برای انتشار ویژه‌نامه، مصادف شد با دوره توقف موقت انتشار شرق و چاپ آن، علناً منتفی شد. بخشی از مطالب آن مجموعه البته بعدها به طور پراکنده در نشریات دیگر منتشر شد و انتشار مابقی هم به تناسب فرصت‌هایی بستگی دارد که آینده تعارف‌مان می‌کند. به هر حال گفت‌وگوی من با «پژوهشگر ارشد مركز مطالعات ايران در دانشگاه كلمبيا» گویا تقدیرش این بود که حالا در قانون منتشر شود؛ همزمان با ۲۵ اسفند و به بهانه‌ ۷۴ سالگی گلشیری.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۲ساعت 19:29 PM توسط بهنام ناصری |

واقعیت، همان نسبت‌هایی است كه سر هم می‌كنیم

منبع: قانون

گفت‌وگو با رمان‌نویسی که مدام در پی عبور از تعاریف مستعمل و پذیرفته شده از ژانر رمان است، عجیب نیست اگر گفت‌وگوی متعارفی از آب درنیاید و بر قواعد تجویز شده فن مصاحبه‌گری منطبق نباشد. چندان که نه سوالات بنا به پیش‌فرض مصاحبه‌های ژورنالسیتی، لزوماً موجز و خوش‌خوان باشند و نه مقدمه مشمول قواعد -به اصطلاح- «لید»نویسی. یک شکل کار شاید می‌توانست این باشد که نگارنده با تفویض مسئولیت گفت‌وگو به فردی دیگر، خود را به دست سودای نوشتن مقاله‌ای بسپارد که محصول خو‌اندن تقریباً همه آثار کاتب در نزدیک به یک‌ونیم دهه گذشته است که چنین امکانی خب، به هر دلیلی، دست نداد. چه گفت‌وگوی من با محمدرضا کاتب در شرایط ویژه‌ای انجام شد که توصیف آن در این مجال نه میسر است و نه ضرور. شکل دیگرش هم می‌توانست اینی بشود که حالا شده و به نظرم خالی از جذابیت هم از آب درنیامده. محمدرضا کاتب، نویسنده‌ای متفاوت است و این، از معدود قطعیت‌هایی است که می‌توانیم با صراحت در مورد او بگوییم. تجربه‌های متفاوت او از رمان «هیس» آغاز می‌شود. تجربه‌هایی که به لحاظ حد ذهن‌گرایی و حرکت به سوی فضاهای تجریدی و حتی منتزع از عالم واقع، در کتاب‌های بعدی‌اش اوج بیشتری هم می‌گیرد. آثار کاتب اگرچه گاهی تعریض‌هایی نمادین هم به تاریخ دارند و با ارجاعاتی -هر چند نسبی- به وقایع تاریخی همراه می‌شوند اما پر پیداست که شرط لازم برای برقراری ارتباط با آثار او، برخورداری مخاطب از نگاهی تاویلی است. نگاهی که از فروپاشیدن مرز میان رئالیته و امر ذهنی در آثار کاتب نهراسد و به دنبال رابطه‌ای قطعی و یک به یکی میان متن و عالم واقع نباشد. نگاهی که بتواند در فرایند خوانش و تاویل، خود نسبت‌هایی میان ذهن و عین ترسیم کند؛ وگرنه برای ذهنی که تنها با آثار متداول داستانی الفت داشته باشد، کنار آمدن با -مثلاً- فضاها و وقایع غریبی مثل آن باغ بی‌درکجا، آن بی‌نام‌شده‌ها و بی‌نام‌کنندگان و نسبت‌های سراسر ذهنی آنها با هم در «بی‌ترسی» که عمدتاً به جای عینیت‌های جهان پیرامون به ذهنیت‌هایی متعلق به یک ذهن بزرگ‌تر ارجاع‌مان می‌دهند و این رابطه ذهن به ذهن را در قلمرو متن مدام بازتولید می‌کنند و در افقی لایتناهی می‌گسترانند، ابداً کار راحتی نیست. حد عبور کاتب از قواعد مالوف رمان، تنها مشمول فروپاشی «مکان» به معنای متداول کلمه نیست بلکه عنصر «زمان» را هم دربرمی‌گیرد. به عبارتی همان‌طور که ما در رمان‌های او با «لامکان»‌هایی منتزع از عینیات عالم واقع روبه‌روییم، زمان داستانی به معنای زمانی مبتنی بر مبداء و مقصد هم در رمان‌هایش دستخوش دگردیسی است و با استناد به همین آخرین کتابش، «بی‌ترسی»، می‌توان گفت دیگر کارکرد و اعتبارش را در آثار کاتب از دست داده است. علی ایحال تنها با پذیرفتن جهان روایی کاتب و ورود به دروازه‌های این جهان انتزاعی است که می‌توانیم مجوز طرح سوالی را برای خود صادر کنیم از این قرار که آیا محمدرضا کاتب با رمان به معنای ژانری که با عینیات سروکار دارد و روایت در آن مبتنی بر مبداء و مقصد و ناظر بر توالی رویدادهاست، وداع کرده است؟ سوالی که گفت‌وگوی حاضر تقریباً حول محور آن می‌چرخد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ اسفند۱۳۹۲ساعت 15:44 PM توسط بهنام ناصری |

فرج بعد از شدت*
منبع: اعتماد

اینکه انقلاب‌ها در همه جوامع بر ادبیات و هنر تاثیرگذار بوده‌اند و دامنه این تاثیرگذاری، هم محتوای آثار ادبی و هنری و هم شکل ارائه آن محتوا را دربرگرفته، نکته روشنی است که نیازی به تایید این یکی و آن دیگری ندارد. آنچه در این میان اهمیت دارد، در خود نگرش به مقوله ادبیات و نوع ارتباط آن با تحولی تاریخی مانند انقلاب است.

در بررسی آثار ادبی، آنچه اهمیت دارد توجه به خود ادبیات به عنوان عرصه‌ای مستقل است. به زبانی ساده می‌توان گفت که ادبیات جدی در عین تاثیرپذیری اجتناب‌ناپذیر از تحولات تاریخی و اجتماعی، به هیچ رو در نقش بازتاب‌دهنده صرف وقایع تاریخی و اجتماعی ظاهر نمی‌شود بلکه با درآوردن آن وقایع به مختصات متن ادبی، اعم از اشکال مختلف آن، روایتی خاص خود را از تحولات تاریخی و اجتماعی -که حتما از روایات رسمی و احیاناً ایدئولوژیک، مستقل است- ارائه می‌دهد.

این قاعده مشمول ادبیات ما در مواجهه‌اش با انقلاب اسلامی به عنوان مهم‌ترین اتفاق تاریخ معاصر ایران هم می‌شود. انقلابی که نوعاً مورد اجماع ایدئولوژی‌های مختلف بود و از حرکت‌های مبتنی بر آرمان‌های اسلامی در چند جبهه گرفته تا چپ سنتی و -به اصطلاح-  حزب توده و چپ چریکی و ملیون و ... همه و همه بر درستی و لزوم وقوع آن اتفاق نظر داشتند. با پیروزی انقلاب، دوران جدیدی به وجود آمد که نمی‌توانست بر تولیدات ادبی کشور بی‌تاثیر باشد. بنابراین شاهد تولید و انتشار آثار مختلفی با موضوع انقلاب و وقایع متعاقب آن، چه در حوزه شعر و چه در قالب ادبیات قصوی اعم از رمان و داستان کوتاه هستیم. حالا در نیمه چهارمین دهه از انقلاب ایران، مروری بر آن آثار و نگاهی تطبیقی میان آنها بیش از هر چیز گواهی است بر اینکه نمونه‌های موفق و حاوی اهمیت ادبی، صرف نظر از اینکه نویسنده‌هایشان به کدام جریان یا مرام سیاسی متعلق باشند یا با آن قرابت فکری داشته باشند، بلااستثناء آثاری هستند که از چارچوب‌ها و محدودیت‌های سیاسی و ایدئولوژیک به نفع حوزه مستقلی به نام ادبیات فراروی کرده‌اند.

پر پیداست که وقوع انقلاب به طور کلی به معنای دگرگون شدن وضعیت پیشینی و حرکت به سمت وضعیتی جدید است و این دگرگونی همان طور که در ابعاد سیاسی حادث می‌شود، حوزه‌های دیگر و صد البته «فرهنگ» را هم در بر می‌گیرد. به اعتباری، به وجود آمدن فرهنگی موسوم به «فرهنگ انقلابی»، پیامد ناگزیر هر انقلاب است که در پی حدوث انقلاب پدید می‌آید. در واقع انقلاب، همان‌طور که خود نتیجه فرهنگ‌هایی است که در وقوع آن ایفای نقش کرده‌اند، در معنایی احتمالاً یکپارچه‌تر، با وقوعش، عامل شکل‌گیری انقلابی فرهنگی هم می‌شود. این انقلاب فرهنگی گذشته از مظاهر عینی‌اش در سطح جامعه، در ادبیات نمودی دیگر دارد. اگر انقلاب فرهنگی در سطح سیاست‌های مربوط به حوزه عمومی جنبه تقنینی پیدا می‌کند و قوانینی را پدید می‌آورد در راستای گفتمان رسمی و احیاناً ایدئولوژیک انقلاب سیاسی، انقلاب فرهنگی در حوزه ادبیات، به دلیل استقلال ذاتی ادبیات که پیش‌تر گفته شد، راه خودش را دنبال می‌کند و در عین استقلال از گفتمان رسمی، از مفهوم کلی دگرگونی که نتیجه انقلاب سیاسی است به دگرگونی هم در محتوا و هم در فرم ادبی می‌رسد و بدیهی است که به تجربه‌های جدیدی از این رهگذر دست می‌یابد.

از اجماع ایدئولوژی‌های مختلف سیاسی بر لزوم وقوع دگرگونی بزرگی چون انقلاب در تاریخ معاصر ایران اگر بگذریم، باید اشاره کنم به یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های انقلاب ایران که مردمی بودن آن است. آنچه در سال‌های گذشته با حضور مردم مصر و تونس و ... در وضعیت سیاسی اجتماعی این کشورها رخ داد، به لحاظ حد توده‌گیر بودن انقلاب‌ها در این کشورها، در واقع  تکرار تجربه تاریخی ایران در سال 57 بود. تجربه‌ای که در آن زمان ایران را در کانون توجه رسانه‌های دنیا قرار داد و انقلاب اسلامی را به لحاظ جلب توجه بین‌المللی، از این جهت که حضور گسترده مردم در خیابان‌ها نام ایران را در اذهان عمومی در سطح جهان مطرح می‌کرد و به اصطلاح سر زبان‌ها می‌انداخت، به نقطه عطفی در تاریخ معاصر تبدیل کرد و جایگاهی رسانه‌ای در دنیا به آن داد که پیش‌تر فاقدش بود. بیش و مهم‌تر از این نمود فرامرزی اما بازتاب انقلاب مردمی در خود مرزهای کشور بود. آن هم در مقطعی چون 57 شمسی. به گواه حاضران و ناظرانی که در سال‌های دهه 50 و در فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن دهه بوده و نفس می‌کشیده‌اند، سال‌های منتهی به انقلاب به لحاظ فضای بسته سیاسی و فرهنگی از مثال‌های تاریخ معاصر ایران است. به موازات بسته بودن فضاهای عمومی در سطح جامعه که گفته می‌شود حتی حکومت تجمع چهار، پنج نفری افراد را در معابر عمومی برنمی‌تابید، در سطح فرهنگی نیز به دلیل وجود سخت‌گیری‌ها و سرکوب شدید، انتشار آثار ادبی جدی و قابل ملاحظه هم با رکود روبه‌رو شده بود. این رکود به ویژه با توجه به رونقی که ادبیات فارسی، هم شعری و هم قصوی، در دهه 40 داشت، در دهه 50 بیشتر احساس می‌شد. بنابراین، وقوع انقلابی تا آن اندازه آرمانی و تا آن اندازه برخوردار از اجماع عمومی، خود در حکم فرجی بعد از شدت بود. فرجی که هیجان عاطفی برآمده از آن، صدالبته می‌توانست محرک آثار شاعران و نویسندگان ایرانی که عمدتاً انقلابی هم بودند، باشند؛ و در این میان نویسندگان و شاعرانی موفق به خلق آثار جدی ادبی شدند که توانستند از موضع یک ایدئولوگ انقلابی فاصله بگیرند و از منظری هنری و ادبی به انقلاب و وقایع آن نگاه کنند و امکانات حسی و عاطفی جاری در آن را برای رسیدن به شهودی ادبی و هنری به مصادره متن خود درآورند.

با کمی اغماض می‌توان گفت که زبان شعر به عنوان صورتی ادبی که استعاری و کنایی است و از وجه تمثیلی بیشتری برخوردار است و با آرایه‌ها و صنایع ادبی رابطه ویژ‌ه‌تری دارد، زبان غالب ادبیات انقلابی ایران در سال‌های پیش از انقلاب بود. دلیل روشن‌اش هم می‌تواند این باشد که در فضایی آمیخته به سرکوب و سانسور که در آن امکان بیان مسائل به صورت شفاف و آشکار وجود ندارد، این زبان کنایی و استعاری شعر است که می‌تواند وضعیت را بیان کند. به زبانی ساده می‌توان گفت که شعر به دلیل ظرفیت‌های بالای تاویل‌پذیری و ویژگی -به اصطلاح- هرمنوتیکی‌اش، می‌تواند محتوایی سهل و ممتنع داشته باشد و متنی را به خواننده ارائه کند که معنایش فراتر از مظاهر متعارف جاری در آن متن باشد. با پیروزی انقلاب اما اوضاع متفاوت می‌شود و بنا به دو دلیل عمده، رونق اصلی و اساسی از آن، رمان می‌شود. دلیل اول همانا تناسب قالب رمان با وضعیتی است که انقلاب به وجود آورده و مردم را گرد آرمانی مشخص، به هم نزدیک کرده است. به اصطلاح، رمان می‌شود قالبی برای بیان ادبی در ارتباط با توده مردم و نه فقط جماعت آشنا به زبان شعر. دومین دلیل هم تغییر فضای بسته به ویژه در سال‌های نخست انقلاب است که در آن پس از دوره چند ساله رکود و سکوت روایت داستانی، به یک‌باره طی یک دوره فشرده چند ساله، فضایی ایجاد می‌شود برای بروز و ارائه تعدادی از رمان‌های مهم فارسی. رمان‌هایی که اگرچه لزوماً با موضوع محض انقلاب در ارتباط مستقیم نبودند اما فضای عمومی کشور این اجازه را به نویسندگان‌شان می‌داد که عمیق‌ترین مفاهیم انسانی را به روایتی داستانی بنویسند یا مجال برای عرضه رمان‌هایی که در گذشته نوشته بودند، پیدا کنند. از آن میان می‌توان به انتشار آثاری چون «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» دولت‌آبادی، «رازهای سرزمین من» رضا براهنی، «داستان یک شهر» احمد محمود، «جزیره سرگردانی» سیمین دانشور و رمان‌هایی دیگر اشاره کرد که به خوبی مبین وضعیت رمان‌نویسی در سال‌های پس از انقلاب است.

به هر حال بحث حاضر با این مقدمه تازه می‌تواند گشوده شود. اگرچه در گذشته هم کارهایی در این زمینه انجام شده، امید است که دیگرانی با انگیزه و وقتی پر و پیمان، به آن بپردازند و بر بضاعت ادبیات ایران در این ارتباط بیفزایند. چه، البته جا برای کار علمی و تحقیقاتی در این زمینه بسیار است هنوز.

----------------
* عنوان مطلب برگرفته از عنوان کتابی است به همین نام (الفرج بعد الشدة) از قاضی ابوعلی محسن تنوخی نویسنده عرب قرن چهارم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 14:57 PM توسط بهنام ناصری |

زودمرگی، پیامد آماتوریسم

منبع:  اعتماد

  «زودمرگی نویسنده ایرانی»؛ برای پرداختن به موضوعی از این عبارت، نیازی به اثبات مدعای جاری در آن نیست. یعنی نیازی نیست که آغازگاهت پرسشی باشد از این قرار که اساساً آیا می‌توان محتوای عبارتی چون «زودمرگی نویسنده ایرانی» را مقرون به صحت دانست یا نه؟ چه تا همین‌جا هم حد مشهود و محسوسی از این زودمرگی در ساحت ادبیات ما یا به اعتباری در قلمرو فارسی‌نویسی خلاقه و ادبی، حادث شده. دلیلش پیچیده هم که نیست. وقتی نویسنده‌ات از راه نوشتن ارتزاق نمی‌کند، نتیجه می‌شود اینکه مهم‌ترین ساعات روزانه همراه با بیشترین توش و توانش جایی و در شغلی مصروف می‌شود بی‌ارتباط به سودای اصلی‌اش که ادبیات و نوشتن باشد. یعنی حرفه‌اش هر چه باشد نوشتن نیست و نوشتن در بهترین حالت، می‌شود شغل دومش! و این، کم مشکلی نیست و کفایت می‌کند برای اینکه در یادداشت کوتاه‌ات درباره «زودمرگی نویسنده ایرانی» با حتمیت و خاطرجمعی، دست به کار صدور حکم شوی! حکمی از این قرار که جامعه -به معنای هر آنچه بیرون از ضمیر نویسنده و ورای جهان متن او در محیط پیرامونش متصور و متجسم است-، اراده لازم را برای تغییر شرایط از نویسنده ایرانی گرفته و عبور از شقاق میان نیازهای معیشتی و ضرورت‌های نوشتن حرفه‌ای را ناممکن کرده است. به عبارت دیگر، جامعه با تحمیل شرایطی که نویسنده ایرانی اراده‌ای برای تغییر آن ندارد، برخورداری از مهم‌ترین شرط «حرفه‌ای شدن» را از او سلب کرده است.

وقتی بناست از زودمرگی نویسنده به عنوان مبتلابهی در جامعه ادبی ایران بنویسی، نگاهت نمی‌تواند صرفاً ناظر بر مناسباتی ادبی و نظری میان متن ادبی و پدیدآورنده‌اش باشد. نویسنده برای اینکه بتواند کاری از پیش ببرد و توش و توان خود را به کار خلق کارستانی ادبی ببندد، در صدر حاجاتش، نیازمند جامعه‌ای است که «نوشتن» رابه عنوان یک حرفه به رسمیت بشناسد و حقوق متعارف صاحبان و فعالان آن را به جا آورد. نویسنده، سودایی نوشتن است و نوشتن، تمنای اوست.

روشن است که نویسندگان برای پیش بردن ظرفیت‌ها و ارتقای جایگاه زبانی که خود هم مهم‌ترین عامل و هم اصلی‌ترین کاربر آن‌اند، به نهادها و بنیادهایی نیازمندند که مجال این پیش‌رفت را فراهم کند. خواه نهادهای صنفی که حامی نویسندگان و مدافع حقوق‌شان باشند، خواه بنیادهای تخصصی مستقلی که به آموزش و پژوهش در باب زبان فارسی امکان دهند. بنیادهایی که مجالی برای طرح ایده‌ها باشند و به نویسنده اعم از شاعر، قصه کوتاه و رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، منتقد و... فرصت پی‌گیری آن ایده‌های مطروحه را بدهند تا از این رهگذر، فعالیت‌شان به نوعی ضمانتی باشد برای تداوم کار نوشتن در قلمرو زبان فارسی. حال اینکه به سبب نبود چنین فضاهایی برای مبادله فکر و ایده، نویسنده بخت‌برگشته ایرانی ناگزیر است در اثری که خلق، جور نداشتن همه این امکانات را بکشد و تنها و تنها با ابتنا به قریحه و غریزه‌اش بنویسد. چه او معمولاً جز خود کسی را ندارد تا از او تلمذ کند. هم از این روست که نویسنده ایرانی از گفت‌وگو کردن در بستری تعریف یافته و بر پایه آموزه‌های مشترک با همتایان و همکاران وطنی خود بی‌بهره است. نویسندگانی که آموزه‌ها یا بهتر است بگوییم آموخته‌هایشان مشترک نباشد، پر پیداست که زبان مشترکی هم ندارند و ایده‌هایشان فاقد قابلیت تبادل است. این است که بسیار دیده‌ایم بحث‌ها و گفت‌وگوهایی را که علیرغم وجود ایده‌های بالقوه، جز خروجی‌هایی گنگ و انتزاعی، حاصلی در بر نداشته‌اند. تبادل که نباشد و بحث‌ها بر محور زبانی مشترک استوار نشود، گیجی و انتزاع حاصل از آن، البته که انزوای نویسنده و صد البته که زودمرگی خلاقیت او را هم در پی خواهد داشت.

ادبیات ما همچنین خالی از وجود نشریات -تو بخوان حتی نشریه‌- مستقلی است که مساله‌اش به طور ویژه و تخصصی ادبیات باشد و سلیقه ایجاد کند و به ایده‌پردازان و منتقدین انگیزه و به مخاطب جدی و حرفه‌ای -اصطلاحاً- خوراک بدهد. در جای خالی نشریات تخصصی است که بخش مهمی از ادبیات ما به فضای مجازی و سایت‌های عمدتا غیرتخصصی گرایش پیدا کرده. فضاهایی که در آنها روزانه انبوهی از آثار ادبی از هر نحله و گرایشی بدون دسته‌بندی و توجه به کیفیت‌شان و به قول معروف خودمان «کشکول‌وار» منتشر می‌شود و دیگر به زحمت می‌توان مرز میان تخصص و تفنن را در آنها بازشناخت.

آنچه در این یادداشت کوتاه برشمردم، تنها بخشی از دلایلی است که زودمرگی نویسنده ایرانی در آنها پای دارد. مشکلاتی که نویسنده ایرانی را علیرغم میل باطنی‌اش به انزوا وامی‌دارد و به تبع آن، خلاقیت‌اش را خشکانده و ناکار می‌کند و زودمرگی نویسنده ایرانی یعنی این! که پیامد انزوای ناگزیر اوست.

بدیهی است که رفع مشکلات حاضر را باید در ساحتی جدای از خلاقیت فردی نویسنده جست و تا زمانی که برطرف نشوند، کماکان شاهد بلااستفاده ماندن و به هدر رفتن بخشی از مهم‌ترین استعدادهای ادبی خواهیم بود. همچون بسیارانی که زمانی نه چندان دور در گوشه‌ای نفس می‌کشیده و به زبان فارسی می‌نوشته‌اند و امروز اساساً یا نیستند و یا دیگر از خلاقیت و قریحه‌شان اثری نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 14:40 PM توسط بهنام ناصری |

 هنرمند، عاجزانه استدعا نمی‌کند
منبع: اعتماد

 آنچه در دیدار هنرمندان با رییس‌جهمور گذشت و سخنانی که در آن نشست نمادین مطرح شد، گذشته از بازتاب‌های معمول و گسترده خبری، واکنش‌های تحلیلی متفاوتی را هم به دنبال داشت که بخشی از آنها حاوی انتقاداتی جدی بود. در آن نشست که طیف گسترده‌ای از هنرمندان رشته‌های مختلف هنری حضور داشتند، علاوه بر رییس دستگاه اجرایی کشور و وزیر فرهنگ و ارشاد، تنی چند از هنرمندان هر یک به نمایندگی یکی از عرصه‌های هنری سخنرانی کردند. تحلیل‌های انتقادی متعاقب دیدار اما هم سطح مباحث مطروحه را مورد توجه قرار می‌داد و هم برخی از نگرش‌های جاری در آن را. در گفت‌وگویی که می‌خوانید سعی کردم بخشی از انتقادات را با یکی از سخنرانان دیدار هنرمندان با رییس‌جمهور مطرح کنم. عبدالجبار کاکایی، شاعری متعلق به جریان موسوم به ارزشی است که اعلام برائتش از کسانی که به گفته او قلم مخالف می‌شکنند، از فرازهای خبری دیدار هنرمندان با رییس جمهور شد. او در این گفت‌وگو به سوالاتی انتقادی پاسخ گفته. سوالاتی که هم متوجه نگرش رییس‌جمهور به مقوله هنر است، هم به مکانیزم محتمل ممیزی در آینده می‌پردازد، هم بر لحن ملتمسانه بعضی از هنرمندان در سخن‌شان با دولتمردان تمرکزی ویژه دارد و هم اینکه دلیل دیرهنگامی اعلام برائت کاکایی را از تفکر قائل به تبعیض و حذف مخالف جویا می‌شود. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 14:56 PM توسط بهنام ناصری |

صنعت نشر، ایمن‌سازی اقتصادی می‌خواهد

منبع:  اعتماد 

 حوزه نشر از این منظر که با چاپ و انتشار کالای فرهنگی، پیوستار تولید و عرضه فکر را به ثمر می‌رساند، در قلمرو فرهنگ دیده و تحلیل می‌شود و از این حیث که بلاواسطه با عنصر سرمایه سروکار دارد و موجودیت‌اش در گرو بازگشت سرمایه است، عرصه‌ای به‌قاعده اقتصادی است. «اقتصاد نشر» از آن دست موضوعات دربرگیرنده‌ای است که در فرایندی چند وجهی، عناصر انسانی مختلفی از مولف و مترجم گرفته تا ویراستار و حروف‌چین و نمونه‌خوان و گرافیست و چاپچی و موزع و کتابفروش و ... را در شمول خود دارد. یعنی که این ترکیب اضافی، «اقتصاد نشر»، جامع همه بخش‌ها در پروسه تولید و عرضه محصول فرهنگی است. قدر مسلم فعالیت تک‌تک این عناصر، تنها در صورت وجود تقاضاست که معنا و کاربرد دارد و به اعتباری، بقای دستگاه نشر در گرو وجود «خواننده» است. چگونه است اما که در کشوری با شمارگان سه رقمی کتاب‌ها تعداد ناشران پنج‌رقمی است؟! چه معمولاً همه، هم ناشر و هم مولف، وقتی ناخرسند از وضعیت چاپ و نشر، حرفی از متوسط هزار نسخه‌ای تیراژ کتاب در ایران به میان می‌آورند، بلافاصله درمی‌آیند که به یمن خوشبینی و اغماض است که می‌گویند هزار نسخه! وگرنه اوضاع میل عمومی به کتاب در ایران، کشوری که ١٢هزار ناشر رسمی دارد، غم‌انگیزتر از این هم هست. با بهاءالدین خرمشاهی، نویسنده، مترجم و فرهنگ‌نویس درباره چالش‌ها و معاذیر اقتصادی حوزه نشر در ایران گفت‌وگو کردم. اگر اقتصاد نشر را شامل فصول عمده‌ای چون تولید، توزیع و مصرف کتاب و به طور کل کالای فرهنگی بدانیم، گفت‌وگوی حاضر تقریباً به قلمرو این هر سه فصل راه برده. شاید چون نسبت مصاحبه شونده با عرصه نشر، نسبتی چند وجهی است. خرمشاهی در بیش از چهار دهه اخیر به عنوان مترجم، مولف، مصحح متون و ویراستار و ارزیاب دستنویس‌ها با ناشران مختلفی کار کرده. ناشر و صاحب امتیاز انتشارات «فرزان روز» است و البته مقالاتی هم در باب مسائل نشر -از جمله با گرایش اقتصادی- دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ دی۱۳۹۲ساعت 17:27 PM توسط بهنام ناصری |

افشای جراحت متن، عملی روشنگرانه است


منبع: اعتماد

«خودسانسوری» در حوزه نوشتار، می‌تواند موضوع گفت‌وگو با طیف وسیعی از نویسندگان باشد. کم نیستند کسانی که در فرایند خلق یک اثر، بخشی از توجه‌شان را به ناگزیر معطوف پیش‌گیری از غلطیدن به ورطه خودسانسوری می‌کنند چون نمی‌خواهند خود را نمونه آشکار نویسنده‌ای بیابند که پیش از هر عامل بازدارنده بیرونی، خود سخن خویش را به سکوت وامی‌دارد. علی ایحال در کثرت نویسندگان همسودای مستقلی که نسبت مشخصی با سانسور و خودسانسوری دارند، داشتن تالیفی با موضوع مورد بحث ما معیاری شد برای بازشناسی محمد رضایی‌راد در مقام گزینه این پرس‌وگو. کسی که ١١ سال پیش از مبداء ایده‌ای بکر، کتابی منتشر کرد به نام «[...]». بله، عنوان اصلی کتاب تنها همین نشانه بود و عنوان فرعی‌اش «نشانه‌شناسی سانسور و سکوت سخن». فحوای کلام رضایی‌راد در این اثر، چندان که خود در سطرهای آغازین کتاب آورده، تاکید بر کارکرد دوگانه‌ای است که این علامت مرکب ([...]) در نسبت مستقیم‌اش با سانسور دارد. علامتی که اگرچه در پی حذف واژه یا جمله‌ای در متن عمدتاً توسط ویراستاران به کار می‌رود اما از سوی دیگر نشانه آن حذف هم هست و خواننده را از چیزی که بوده و حالا نیست مطلع می‌کند و -بنا به تعبیر نویسنده- جراحت متن را برملا می‌سازد. پر پیداست که گفت‌وگو با نویسنده اثری از این دست نشانه‌شناختی، نمی‌تواند دور از حال و هوای تئوریتیکال جاری در کتاب باشد. هرچند سعی کردم در سوالات پایانی، نظرات عمومی‌تر مصاحبه شونده را پیرامون خودسانسوری، زمینه و ریشه تاریخی آن و مختصات آن در ادبیات و حوزه نوشتار در ایران امروز جویا شوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی۱۳۹۲ساعت 19:14 PM توسط بهنام ناصری |

با تعریف پیشامدرن «جامعه مدنی» هم فاصله داریم

منبع:
اعتماد

نوشتن پیرامون موضوعی که در قالب عبارتی کلی مثل «فرهنگ سیاسی یا سیاست فرهنگی» طرح شده، دشوار است. شاید چون از این قبیل طرح موضوع کردن و مفاهیمی چون «فرهنگ» و «سیاست» را با همه کلانی و گستردگی‌شان، بی‌واسطه ماده خام بحث قرار دادن، بیشتر راست کار سیاست‌مداران است در رویکردها و کنش‌های شفاهی مثل سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها و ... تا بی‌نیاز به تجزیه این کلان‌مفاهیم، همان طور مستقیم و بی‌واسطه در کلام‌شان از آنها استفاده کنند؛ تا هم مواضع کلی خود را در قبال این مفاهیم بیان کرده باشند و هم حرف‌هایشان را به زبانی زده باشند که برای همه قابل‌فهم باشد و کمیت مخاطبان را به خطر نیندازد و مانع برقراری ارتباط با افکار و سلایق عمومی نشود.
این‌که در نسبت ناگزیر فرهنگ و سیاست، حدود هر کدام در مناسبات متقابلش با دیگری چقدر است...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ دی۱۳۹۲ساعت 20:43 PM توسط بهنام ناصری |

ادبیات ایران به نهادی مثل کانون وکلا نیاز دارد

منبع: اعتماد

برای به دست دادن درآمدی بر گفت‌وگویی ناظر بر جای خالی «نهاد مدنی» نویسندگان ایران، یحتمل فرض است بر مصاحبه‌گر که مقدمتاً کلماتی را خرج نوشتن از اهمیت نهادهای مدنی در معنای متوسع کلمه کند؛ و لابد سطرهایی را قلمی کند با تکرار این حدیث مکرر که برخورداری اصناف از نهادهای مدنی و مستقل که حامی اعضا و پی‌گیر حقوق صنفی‌شان باشند، ویژگی جوامع دموکراتیک است؛ و بنویسد که در چنین جوامعی به واسطه وجود نهادها و تشکل‌های مدنی، دیگر دولت برای اصناف تصمیم نمی‌گیرد بلکه امور هر حرفه به فعالان آن واگذار شده و آنها صنف‌شان را اداره می‌کنند؛ و یادآوری کند که قدر مسلم اصناف فرهنگی هم مستثنی از این قاعد نیستند. چندان که امروزه در دنیا بر کمتر دولت و ملتی پوشیده است که پیش‌بردن و جهت بخشیدن به فرهنگ یک سرزمین، وظیفه اصناف و نهادهای مدنی است، نه حکومت‌ها. بعد لابد باید برسد به بلاد خودمان و قدری تاسف بخورد از اینکه نام نامی فرهنگ در این سرزمین گربه‌سان از دیرباز ذیل و تالی سیاست قلمداد شده است. از آسیب‌ها و هزینه‌هایی بنویسد که سلطه سیاست بر فرهنگ تحمیل کرده و در اشاره به تبعات آلودگی فرهنگ به سیاست در ایران، به غلبه غم‌انگیز فرهنگ رسمی و دولتی و فرمایشی بر فرهنگ زایا و مستقل و واقعی برسد؛ و به فاصله انکارناپذیر وضعیت فعالان مستقل فرهنگی با همتایان‌شان در جوامعی که با الگوهای دموکراتیک اداره می‌شوند؛ و همین طور ادامه بدهد و برسد به مصادیق جزیی‌تر در هر کدام از عرصه‌های ذی‌ربط. حال اینکه برای گواهی دادن بر محرومیت اصناف فرهنگی از مسلم‌ترین حقوق‌شان، لازم نیست که حتماً از عرصه‌ها و اصناف مختلف نمونه بیاوریم و مصادیق غیردموکراتیک بودن وضعیت فرهنگ سرزمین‌مان را در مثال‌های پرشمار آن، نشانه‌گذاری کنیم. همین که ایجاد فضایی مطلوب برای پاگرفتن نهادها و تشکل‌های صنفی فرهنگی در سطح وعده‌های دولت وقت مطرح می‌شود، خود حکایت از جای خالی این نهادها در کشور دارد. خوشحالیم که همزمان با پرداختن ما به موضوع نهاد مدنی نویسندگان، ویرایش نخست «منشور حقوق شهروندی» هم از سوی معاونت حقوقی ریاست جمهوری منتشر شد. منشوری که جامع بحث‌ها و سرفصل‌های مختلفی است و بخشی از آن نیز بالطبع، به موضوع گفت‌وگوی حاضر مربوط می‌شود. حق عضویت و فعالیت در انجمن‌های صنفی و سازمان‌های مردم نهاد و برخورداری شهروندان از حق آزادی در ابراز، ترویج و انتشار اندیشه‌ها و عقایدشان به صورت‌های مختلف اعم از شفاهی، کتبی یا الکترونیکی و... از جمله مواردی است که در متن «منشور حقوق شهروندی» می‌خوانیم. پوشیده نماندن این کاستی‌ها از چشم دولت وقت و عالی‌ترین مقام اجرایی کشور -گیرم فعلاً در سطح وعده‌ها- را باید به فال نیک گرفت و بر لزوم تحقق آن در آینده نزدیک پای فشرد. به ویژه وقتی سنوات گذشته را به یاد می‌آوریم و دولتی را که در عین بی‌باوری به تشکل‌های مدنی، منحل کردن و  تبدیل آنها به موسسات دولتی را از فرازهای افتخارآمیز عملکرد خود می‌دانست!

این روزها در ایران «امید»، مهمان ناگزیر سینه‌های صبور اهالی قلم است. صنفی که سرنوشتی جز نوشتن ندارد و به دلیل بی‌بهره بودن از پشتیبانی یک تشکل صنفی، سال‌ها دست به گریبان روزگاری بغرنج بوده و هزینه‌های گزافی پرداخته. در این باره با دکتر جواد مجابی، شاعر، نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار نام‌آشنا گفت‌وگو کردم. کسی که بیش از نیم قرن در عرصه نوشتن تجربه کار حرفه‌ای دارد. مجابی در این گفت‌وگو به سوالات مختلفی پاسخ گفته و ضمن تشریح ضرورتی چون ایجاد اتحادیه‌ای سراسری متشکل از اهالی قلم در تمام کشور، قدری هم از تاریخچه فعالیت صنفی در حوزه ادبیات ایران گفته و البته از چشم‌انداز امیدبخش آینده برای فرهنگ و ادبیات این سرزمین.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آذر۱۳۹۲ساعت 6:8 AM توسط بهنام ناصری |

تجربه‌گرای میانه‌رو

 منبع: اعتماد


در ناگزیری مجال حاضر، شرط لازم این است که هر آن‌چه می‌نویسی در قواره یادداشتی از این دست کوتاه و «روزنامه‌ای» باشد!

باشد.

خواجات را با کتاب اولش و حتی پیش از آن با شعرهایی در جراید سال‌های هفتاد به یاد می‌آورم. برای ما نوجوانان سودایی شاعری و البته هواخواه تجربه‌های جوان و جدید شعر فارسی، بهزاد خواجات نامی به‌قاعده آشنا بود به واسطه آثاری که می‌‌خواستند نسبت به شعر تصویرگرای قبل از خود، کاربری متفاوتی از «تصویر» داشته باشند. انتشار کتاب «چند پرنده مانده به مرگ» به عنوان نخستین مجموعه از شعرهای خواجات در سال ٧٨ اتفاق مهمی در عمر شاعری اوست. پرهیز از کلی‌گویی، ترکیب فضاها و روایت‌ها و... از ویژگی‌های کتاب اول خواجات است. زبان اما در شعرهای کتاب وسیله‌ای است برای بیان تصاویر از رهگذر ترکیب‌سازی‌ها و بهره‌گیری از آرایه‌ها.

تابستان این کودک دویده است/ یا این خورشید هرزه تفت؟/ در جمجمه‌ام/ پنکه‌ای فرسوده چرخ می‌زند/ با غژاغژ کندش/ و یک نفر هست/ که آنجا مرا فکر می‌کند... (از کتاب «چند پرنده مانده به مرگ»)

همین تجربه‌ها متضمن جایگاهی شد که خواجات با انتشار اولین کتابش به دست ‌آورد. کتابی که جایزه شعر کارنامه را هم از آن او کرد.  

در سه کتاب بعدی (جمهور، مثل اروند از در مخفی و حکمت مشاء) خواجات کماکان شاعری است با مشی میانه‌روی در زبان و مهم‌ترین ویژگی‌اش در قیاس با دیگر شاعران هفتادی، نزدیکی بیشتر به ذائقه عمومی خوانندگان شعر است. او در آثار این کتاب‌ها به بیانی می‌رسد که مختص شخص بهزاد خواجات است. بیانی که آمیزه‌ای است از ظرفيت‌های زبان عامه و گاهی قدری رمانتیسم.

زبان در شعر خواجات اگرچه در کوران سال‌های شاعری‌اش پوست انداخته و پالوده شده اما با مروری بر مجموعه آثارش و نیز با در نظر آوردن رفتارش با زبان در آخرین کتابش حتی، همچنان باید او را در بین همنسلانش، شاعری «بیان‌گرا» بدانیم و این، به پسندمان باشد یا نه، ویژگی شعر خواجات در تمام سال‌های شاعری اوست. از سوی دیگر او همان‌طور که در جایی گفته «تصاویر شعر من اغلب  با تصویر در معنای معمول‌اش تفاوت دارد و چندان به نماد و استعاره و تشبیه اتکا ندارد و اگر هم داشته باشد با یک پارودی آن را متلاشی می‌‌کند»* می‌کوشد رویکردی پارودیک در بیان تصاویر شعرهایش داشته باشد.

بچه‌های کوچه جم در ادامه/ دیوار را خط‌خطی کردند/ و در حالی که آبی‌تر، پرده‌ی آبی بود/ قاضی نان و پنیر و ظهر پنج‌شنبه و ناصر ملک‌مطیعی/ با دو بالی که هی کش‌اش درمی‌رفت/ و با پول قلک‌ها دوباره.../ باید هفت رقمی باشد شماره تلفن‌ها/ و گذشته‌ها آن قدر گذشته/ که در این عکس، من و مشهد ایستاده باشیم (از کتاب «بو نوشتن برای شرجی»)

خواجات عناصر عالم واقع را در شعرش جا‌به‌جا می‌کند اما از ماهیت آن‌ها فرا نمی‌رود و -مثلاً- فرصت نمی‌دهد به «دیوار» که خود لب به سخن بگشاید از روانِ خط‌خطی‌اش.

مانند چهار کتاب قبلی خواجات، «بو نوشتن برای شرجی» هم گواهی می‌دهد که استاد زبان و ادبیات فارسی ما، آن‌چه را که گروهی از شاعران هم‌نسلش به عنوان مهم‌ترین دستاورد گفتمان شعر دهه هفتاد، «عبور از بیان» می‌خوانند، جدی نگرفته. شعر خواجات در «بو نوشتن...» نیز کماکان در سطح خودآگاهِ زبان روایت می‌شود. چراکه او دغدغه عبور از بیان مفاهیم پیش‌موجود در زبان را ندارد و نمی‌خواهد تداعی‌گر وضعیتی ماورای امکانات قراردادی زبان باشد. ظاهر پازل‌وار شعرها حاصل تمهیدی است خودآگاهانه که به آنها صورتی معماگونه داده. معمایی که انگار پاسخش نزد شاعر محفوظ است و چو حل گشت، آسان شود!

باید کج می‌شدی/ می‌رسیدی به این درخت حکیم/ تا بالاخره این جودوکاری که در عکس/ همین‌طور معلق.../ از اهل زمین است یا نه، بالاخره؟/ پس آغاز شد سفرهایش در صاعقه‌ی موز/ پوست‌های اضافی در سامسونیت/ و نگاه خواهرانه به نپتون.../ -«پیش از این‌که خیابان شوی بریزی در شهر/ اسم جدیدش مردن بود... (از کتاب «بو نوشتن برای شرجی»)

خواننده در این شعرها با تظاهر به فروپاشی ساختارها روبه‌روست. توگویی ما به مواجهه با پازل در هم ریخته‌ای دعوت شده‌ایم که شکل تکمیل یافته‌اش در ذهن شاعر محفوظ است؛ نه با تداعی وضعیت فی‌نفسه مجهولی که حاصل چالش شاعر با تاریکی‌های ناخودآگاه باشد! از این منظر آخرین کتاب خواجات اگرچه از زبان ساده‌تر کتاب قبلی‌اش فاصله می‌گیرد و به ویژه در بعضی از شعرها به سمت نوعی پیچیدگی نسبی می‌رود، اما دستاورد نوآورانه‌ای هم در قلمرو شعر فارسی ندارد.

نمی‌دانم خواجات شعرهای «بو نوشتن...» را در کدام سال‌ها نوشته اما قدر مسلم حُسن این مجموعه در قیاس با کتاب قبلی‌اش، محافظه‌کاری کمتر و برخورداری از حد بیشتری از تجربه‌گرایی است. مگر نه این‌که هر دستاورد موفقی، در گرو تجربه‌های متداوم است؟ گیرم با ملاحظاتی میانه‌روانه. کسی چه می‌داند! شاید تجربه‌های امروز خواجات، درآمدی باشد بر شعر فردایش در دوره‌ای متفاوت از شاعری او؛ و این فردا شاید خیلی هم دور نباشد. 

* روزنامه شرق، 28 مرداد 89، گفت‌وگو با بهزاد خواجات


+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر۱۳۹۲ساعت 20:48 PM توسط بهنام ناصری |

حذف سانسور، یک رویا نیست

نامه‌ نویسندگان به وزیر ارشاد با موضوع تجدید نظر در روند رسمی انتشار کتاب، از اتفاقات خبرساز دو هفته اخیر در حوزه فرهنگ بود. نامه‌ای که طی آن 215 نویسنده، شاعر و مترجم از دستگاه متولی نشر خواستند روند فعلی صدور مجوز کتاب را متوقف و سانسور را حذف کند. در پی انتشار این نامه...

منبع: http://tinapress.com/culture/5223


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ مهر۱۳۹۲ساعت 17:18 PM توسط بهنام ناصری |

در غيابِ ‌مرزهای شعر و عشق

«گزارش ناگزیری» بی‌تعارف همچون نخستین مجموعه آقاجانی، «مخاطب اجباری»، اثری اغماض‌ناپذیر است. این جایگاه اما نه تنها نافی گستردن نگاهی انتقادی به این مجموعه نیست بلکه دقیقا به دلیل انتظاراتی که در فضای نامطبوع ادبی این سال‌ها از شعر شمس آقاجانی می‌رود، بررسی کتاب او، خوانشی دقیق‌تر و انتقادی‌تر را می‌طلبد که تحقق آن قطعا از چارچوب حجمی این یادداشت کوتاه خارج است. نوشته حاضر تنها مجالی است برای مرور مولفه‌های مسبوق سابقه در شعر شمس آقاجانی که در «گزارش ناگزیری» هم کارکردشان را حفظ کرده‌اند.
1
نخستین مولفه تکرار شونده از کتاب اول آقاجانی در دومین کتاب او، روایی بودن شعرهاست. این ویژگی اگر در کتاب اول شاعر، خود را بیشتر در گرایش به تشریح وقایع توام با لحنی خطابی-تغزلی نشان می‌داد، ضمن تکرار در اثر جدید او، مهر مستقیمش را نیز بر پیشانی کتاب می‌زند: گزارش ناگزیری. به اعتباری، تمایل شاعر به روایت‌گری و بیان گزارش‌گرانه، این بار علاوه بر این‌که لابه‌لای سطرهای اثر جریان دارد، در سطحی خودآگاهانه‌تر، در نام کتابِ «گزارش ناگزیری» و البته عنوان یکی از دفاتر آن، «آفریقا، ترکیه، گزارش سفر» نیز ابراز شده است.
این بیان روایی و این لحن گزارش‌گرانه، گاهی شکلی مفرط به خود گرفته و به ویژه در شعرهای بلند کتاب، حجم نقل وقایع از فضای شاعرانه بیرون می‌زند:

آن شب آمده بود خودی نشان دهد و دلی ببرد/ اما مثل این‌که کسی دستش را.../ یا زمزمه‌ای چیزی گفته بود/ من اگر چشم‌های من کمی نمکی هست خداییش هیز نیستم/ تا چه می‌شد یک نگاهی می‌کردم/ کراهت مخصوص آدم‌های غریبه را نداشت/ یعنی سر و کارش همیشه با فرشته‌هاست!/ داشتم غرق می‌شدم که نگاهش را گرداند (صفحه 22)

اگرچه شاعر با قید پانوشت‌هایی در برخی صفحات می‌خواهد از کنشکردی بینامتنی لابه‌لای گزارش [سفر] خود پرده بردارد و مثلا می‌نویسد: «سطرهای بالا -به جز کلمات ربط- هیچ کدامش از خودم نبود. همه از کتاب‌هایی‌اند که این اواخر خوانده‌ام. من فقط ردیف‌شان کردم.» (صفحه 23)
 اما حتی با فرض وامداری بخشی از شعر از متون دیگر و با در نظر آوردن صناعت شاعر در کاربری از امکان «بینامتنیت»، باز هم حد بالای نقالی وقایع در سطرهای منظور نظر، موجه نمی‌شود؛ و این البته فرق می‌کند با کنشکرد مشابه اما -در قیاس- مطبوع‌تری که در آن سطرهایی (واقعی یا فرضی) از متن یک سخنرانی لابه‌لای گزارش سفر به متن شعر احضار می‌شود:

در آنکارا، شمس آقاجانی، از گسست‌های شعر فارسی گفت:/ "گسست‌های شعر فارسی"/ در ذهن من سوالاتی‌اند که نمی‌دانم پاسخ‌شان را می‌دانم یا نه! بعضی وقت‌ها که آن‌ها را می‌پرسند، به هر زحمتی که شده، پاسخ می‌دهم. اما تازه آن وقت که دیگران قانع می‌شوند نمی‌دانم خودمم شده‌ام یا نه. نمی‌توانم اسم این وضعیت را تردید بگذارم. [...] (صفحات 15 و 16)

سطرهای منسوب به سخنرانی که به صورت افقی نوشته شده تا از سایر بخش‌ها متمایز باشد، حدود یک و نیم صفحه ادامه می‌یابد و بعد عبارتی را محصور در پرانتز می‌خوانیم از این قرار:

(در سخنرانی‌ام حتی فرصت نشد این‌ها را بگویم) (صفحه 17)

که بر ناگفته ماندن محتوای آن سطرها در سخنرانی دلالت می‌کند و با به هم خوردن نسبت سطرها با «سخنرانی شمس آقاجانی در آنکارا» در واقع رابطه «این‌همانی» متن با واقعیت، بازی‌گوشانه و جذاب فرو می‌پاشد.
2     
آقاجانی در «گزارش ناگزیری» شاعری عاشقانه‌سراست. این را پیش از این، هم کتاب اولش گواهی می‌داد هم شعرهای پراکنده‌اش در فاصله انتشار دو کتاب و هم اظهار نظرهایش پیرامون شعر. به راستی اما با ابتنا به تلقی‌های امروزینی که آقاجانی -مثلا در تبیین نسبت زبان و امر شاعرانه- از مفهوم شعر دارد، چقدر می‌توان این گفته‌اش را که «هر شعری عاشقانه است و شعرهای عاشقانه دو بار عاشقانه‌اند»* پذیرا بود؟ آیا نسبت شاعرانگی و عاشقانگی به این در هم تنیدگی است که او می‌گوید؟ اعمال اسلوب‌های پیش‌موجود تغزل در شعرهای آقاجانی را آیا نباید مساعی مفرط شاعری عاشقانه‌سرا تلقی کرد که با اصرار بر ناشفاف ماندن مرزهای شعر و عشق در اثرش، نمی‌خواهد استقلال آن دو از یکدیگر را بپذیرد؟
این البته به معنای نفی ظرفیت‌های عاشقانه‌سرایی در شعر فارسی نیست اما شعر شمس آقاجانی آنچنان که به درستی با شکل‌های بیان در تایخ معاصر و نامعاصر شعر از جنبه‌هایی سر مقابله دارد، برای عبور از اسلوب‌های متداول سخن‌سرایی عاشقانه تمایل چندانی ابراز نمی‌کند.
گاهی البته نمونه‌های قابل توجهی هم از رفتاری فرارونده از شکل‌های مسبوق سرایش عاشقانه لابه‌لای سطرهای کتاب دیده می‌شود. مثل آنجا که از مبدا سطر معروف «دستت را به من بده» از شاملو به

دستت را به من بزن/ شرمت را به من بپاش (صفحه 36) می‌رسد.

درنمونه‌های زیادی اما با نقل وضعیت‌های عاشقانه در بی‌مرزی فضاهای شعر و عشق، تغزل جاری در شعرهای کتاب در سطح الگوهای پیش‌موجود شعر فارسی باقی می‌ماند. در گزاره‌های بی‌شماری از شعرهای مجموعه، عاملیت از آن اول شخص است. همان «من»ِ معروف که لحنی خطابی به معشوق دارد و به کرات در تاریخ شعر فارسی آزموده شده است. مثل این سطرها:

مهم نيست كه باشی يا نباشی/ دامنت بگيرد يا نگيرد/ ما فاصله‌مان تقريباً به اندازه‌ای است/ که برای توصیفش یک جمله کم می‌آید» (صفحه 62) یا «تو هم‌چنان از فواصل دور می‌خندی/ و ساعت‌ها می‌خندی/ گرچه هرگز كنارم نبوده‌ای/ هرچه كشيده‌ام از كناره‌های تو بود» (صفحه 65) یا «تعداد گاه‌گاه ما محدود است/ ابروهایت از سطح افق بالا می‌رفتند/ که وارد شدم/ پس تمایلت کجا رفته؟

----------------
*روزنامه شرق، 9 شهریور 89، گفت‌وگو با شمس آقاجانی

---------------

این یادداشت در شماره مردادماه ماهنامه تجربه منتشر شد.



+ نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان۱۳۹۱ساعت 2:56 AM توسط بهنام ناصری |

مطالب قدیمی‌تر